بخش ۱
ای وجود تو اصل هر موجود هستی و بوده ای و خواهی بود صانع هر بلند و پست تویی همه هیچند هرچه هست تویی نقشبند صحیفه ازل تویی یا وجود قدیم لم یزل تویی نی ازل آگه از بدایت تو نی ابد واقف...

بدرالدین هلالی استرآبادی از بزرگترین شاعران اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم بوده است که اصالتاً از ترکان جغتایی است. او در هرات متولد شده است و از ملازمان امیر علیشیر نوایی بوده است. شهرت او در غزل است و مثنویهای شاه و درویش (شاه و گدا)، صفاتالعاشقین و لیلی و مجنون او نیز معروف است. امیر عبیدالله خان ازبک او را به جهت کینهٔ شخصی به تشیع متهم کرد و به قتل رسانید (این که او به راستی شیعه بوده یا نه را از روی اشعارش نمیتوان استخراج کرد چرا که وی در آثارش گاه از خلفای راشدین و گاه از ائمهٔ شیعه نام برده و چنان مینماید که به مقتضای زمان به این سو و آن سو متمایل میشده است). مشهور است که سیفالله نامی در قتل او ساعی بود و از این جهت سال مرگ وی را به ابجد با عبارت «سیفالله کشت» (معادل ۹۳۶ هجری قمری) ضبط کردهاند. آثار هلالی جغتایی در گنجور به همت دوست گرامی آقای علی پیسپار و با استفاده از نسخهٔ تصحیح شده توسط شادروان سعید نفیسی در دسترس قرار گرفته است.
ای وجود تو اصل هر موجود هستی و بوده ای و خواهی بود صانع هر بلند و پست تویی همه هیچند هرچه هست تویی نقشبند صحیفه ازل تویی یا وجود قدیم لم یزل تویی نی ازل آگه از بدایت تو نی ابد واقف...
خداوندا دری از غیب بگشای جمال شاهد لاریب بنمای بحمد خویش گویا کن زبانم پر از شهد شهادت کن دهانم کلامی بر دلم خوان از ره گوش که چون آید درون بیرون رود هوش بده شرمی بدین چشم گنه کار ...
سخن آرای این حدیث کهن این چنین می کند بیان سخن که ازین پیش بود درویشی راست کیشی محبت اندیشی از همه قید عالم آزاده لیک در قید عشق افتاده الم روزگار دیده بسی محنت عاشقی کشیده بسی تنش...
بیا ای صبح دولت را طلب گار چو صبح اهل دولت صدق پیش آر براه راست رو تا می توان رفت که می باید بجای راستان رفت مرو کج این حدیث راست بشنو که بر یک جانب افتادست کجرو کجان را ره نباشد د...
یار هرگه درو نظر می کرد او نظر جانب دگر می کرد گرچه عاشق بود خراب نظر لیک او را کجاست تاب نظر هرگه آن نوش خند شکرلب جانب خانه رفتی از مکتب حال درویش ز آن برآشفتی گریه اغاز کردی و گ...
سحرگاهان که ابر نو بهاران بعشرت خیمه زد بر کوهساران بساط کوه شد از لاله گل رنگ برآمد لعل سیراب از دل سنگ بعشرت خاست نرگس پیش لاله پیاله داشت بر روی پیاله بهم شاخ و ثمر تسبیح سان شد...
جفاکارا وفاداری بیاموز ز یاران شیوه یاری بیاموز بهر کس روز نعمت عهد بستی فراموشش مکن در تنگدستی چونان برداشتی خوان را مینداز نمک خوردی نمکدان را مینداز نباید روز اول عهد بستن پس از...
چون شب تیره در میان آمد دل درویش در فغان آمد که دل شب چرا ز مهر تهی ست تیره شد روزم این چه روسیهی ست چه شد آیا گرفت ماه امشب باشد از دود دل سیاه امشب هیچ شب این چنین سیاه نبود گویی...
صبح دم کز نسیم مهرافروز دور شد طره شب از رخ روز شست دوران ز آب چشمه مهر ظلمت شب ز کارگاه سپهر سوخت بر مجمر سپهر بلند ز آتش مهر دانه های سپند آفتاب از فلک هویدا شد قطره ها ریخت چشمه...
گدایی را بشاهی بود میلی چنان میلی که مجنون را بلیلی نهادی چون سگان سر در قفایش نپیچیدی سر از طوق وفایش بکویش چون علم ثابت قدم بود در آیین وفاداری علم بود بتیغ از کوی او قطعا نرفتی ...
جوانا چند بدخویی توان کرد ز خوی بد جفا جویی توان کرد تو انسانی طریق دیو و دد چیست بآن روی نکو این خوی بد چیست نکو رویی طریق مستقیمست محمد صاحب خلق عظیمست چو صبح از مهر خندان باش و ...
شاه چون در گدا نظر می کرد مهر او در دلش اثر می کرد خواست تا پیش خویش خواند گفت درویش پیش من خواند کس نگوید به غیر من سیقش ننویسد کس دگر ورقش هر که بر حرف او نهد انگشت کنم انگشت او ...
باز چون ظلمت شب آمد پیش مبتلای فراق شد درویش بامدادان که طفل این مکتب صفحه را شست از سیاهی شب آسمان زد به رسم هر روزه قلم زر به لوح فیروزه اهل مکتب ز خواب برجستند به خیال سبق میانن...
دو سرو لاله رخ بودند همزاد که از مادر بشکل آن دو کم زاد چنان بودند در خوبی یگانه که گفتی نیست فرقی در میانه اگر این یک ملک آن یک پری بود وگر این زهره آن یک مشتری بود بصورت گر بیک د...
باز چو مهر از فلک سر زد شاه از خواب ناز سر بر زد دل پر از مهر و لب پر از خنده از عتاب گذشته شرمنده پیش درویش همچو گل بشکفت رفت در خنده و همچو غنچه گفت پس از این به که ما به هم باشی...
بیا ای خفته دایم بر سر گنج بزر پیچیده همچون اژدر گنج زر و سیم جهان را جمع سازی باین سر رشته خود را شمع سازی بسوز این رشته را تا شمع باشی تلف کن سیم را تا جمع باشی کجایی ای حریص مال...
یکی ترک دیار خویشتن کرد بترکستان شد و آنجا وطن کرد سخاوت پیشه ترکان ختایی باو کردند میل آشنایی باندک روزگاری محترم شد بغایت مالدار و محتشم شد چنان بسیار شد اسباب و املاک که تنگ آمد...
اهل مکتب شدند واقف حال گفتگو شد میانه اطفال زین حکایت به هم خبر گفتند این سخن را به یکدگر گفتند طفلکان جمله شوخ و حیله گرند همچو طفلان اشک پرده درند گر کسی پیش طفل گوید راز راز او ...
بیا ای بیدل از کار مانده ز بیم اندر پس دیوار مانده دلیری کن که میدان از دلیرست اگر روبه دلیر افتاد شیرست دلی کز هیبت آهی بلرزد بر صاحبدلان کاهی نیرزد دلیرانی که دور از بیم بودند سپ...
هیچ جا در جهان حبیبی نیست که به دنبال او رقیبی نیست مردمان تا حبیب می گویند در برابر رقیب می گویند تا کسی جان به آن جهان نبرد از بلای رقیب جان نبرد شاه را سنگ دل رقیبی بود یک ز انص...
جوانی سروقدی گل عذاری چه جای سرو و گل خرم بهاری رخش از عارض گل آب برده خطش از جعد سنبل تاب برده عذارش چون گل سیراب خرم نهان در غنچه اش سی و دو شبنم دو رخ گل گل وز آن هر یک چراغی دل...
یک شب القصه رو به شاه آورد رو به شاه جهان پناه آورد با تن زار و سینه ی غمناک دل مجروح و دیده نمناک هر قدم رو به خاک می مالید از دل دردناک می نالید هر دم آهی کشیدی از دل تنگ تا از آ...
بنامش کردم آغاز این چه نامست کزو دایم زبان من بکامست زبان را این چه کامست الله الله خدا را این چه نامست الله الله بنامش چون زبان بگشود لاله دهانش را پر از در کرد ژاله نهانی غنچه او...
ای دوای درون خسته دلان مرهم سینه شکسته دلان مرهمی لطف کن که خسته دلم مرحمت کن که بس شکسته دلم گرچه من سر به سر گنه کردم نامه خویش را سیه کردم تو درین نامه سیاه مبین کرم خویش بین گن...