شمارهٔ ۱
مه من بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجا جگرم ز غصه خون شد که چرا نبودم آنجا گه سجده خاک راهت بسرشک می کنم گل غرض آنکه دیر ماند اثر سجودم آنجا من و خاک آستانت که همیشه سرخ رویم بهمین قدر
۴۲۳ شعر از هلالی جغتایی
مه من بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجا جگرم ز غصه خون شد که چرا نبودم آنجا گه سجده خاک راهت بسرشک می کنم گل غرض آنکه دیر ماند اثر سجودم آنجا من و خاک آستانت که همیشه سرخ رویم بهمین قدر
جان خوشست اما نمیخواهم که جان گویم ترا خواهم از جان خوشتری باشد که آن گویم ترا من چه گویم کانچنان باشد که حد حسن تست هم تو خود فرماکه چونی تا چنان گویم ترا جان من با آنکه خاص از به
چو از داغ فراقت شعله حسرت به جان افتد چنان آهی کشم از دل که آتش در جهان افتد سجود آستانت چون میسر نیست می خواهم که آنجا کشته گردم تا سرم بر آستان افتد نماند از سیل اشک من زمین را ی
آب حیات حسنت گل برگ تر ندارد طعم دهان تنگت تنگ شکر ندارد ای دیده تیز منگر در روی نازک او کز غایت لطافت تاب نظر ندارد در هر گذر که باشی نتوان گذشتن از تو آری چو جانی و کس از جان گذر
روز عمرم چند یارب چون شب غم بگذرد عمر من کم باد تا روز چنین کم بگذرد دولت وصلت گذشت و محنت هجران رسید آن گذشت امید می دارم که این هم بگذرد نگذرد گر سالها باشم براهش منتظر ور دمی غا