قطعهٔ شمارهٔ ۱
ای خواجه مپندار که ما گوهر فردیم وین حلقه فیروزه گردون صدف ماست ما هیچ کسانیم که بر ما ز همه کس خواری رسد و آن به حقیقت شرف ماست از نیک و بد مردم ایام ننالیم ایشان همه نیکند و بدی
۱۰ شعر از هلالی جغتایی
ای خواجه مپندار که ما گوهر فردیم وین حلقه فیروزه گردون صدف ماست ما هیچ کسانیم که بر ما ز همه کس خواری رسد و آن به حقیقت شرف ماست از نیک و بد مردم ایام ننالیم ایشان همه نیکند و بدی
به علم کوش هلالی که عاقبت چو هلال بلند مرتبه گردی فلک مقام شوی نهفته از نظر خلق باش ماه به ماه گرت هواست که منظور خاص و عام شوی خمیده قامت و زار و نزار شو یعنی چو ماه نو کم خود گیر
تا کی اندوه روزگار خوریم فکر نابود و بود چندین چیست گر نباشد ز غصه نتوان مرد ور بود شاد نیز نتوان زیست تا که در دست کیست روزی ما و آنچه در دست ماست روزی کیست
آه ازین روزگار برگشته که ز من لحظه لحظه برگردد گر فلک را به کام خود خواهم او به کام کس دگر گردد ور ز جام نشاط باده خورم باده خونابه جگر گردد ور قدم بر بساط سبزه نهم سبزه در حال نیش
چیست آن خسرو سیمین بدن زرین تاج که به شب خانه فولاد نشیمن دارد چو ستون ست ولی از مدد خیمه بپاست سیم گون ست ولی جامه ز آهن دارد بته پیرهن آل عجب شاخ گلی ست که ازو خانه ما زینت گلشن
چو من به داغ بتان سوخت هر که یک چندی هوس کند که دگر باره بیشتر سوزد به پای شمع فتد چون که سوخت پروانه که شعله ای چو بیابان رسد دگر سوزد
دلا تا توان مهر گیتی مورز که تیغ سیاست به کینت کشد مشو غره گر ابلق چرخ را قضا و قدر زیر زینت کشد گرفتم که بر آسمان رفته ای عجل عاقبت بر زمینت کشد
دوش دیدم که به خواب من مدهوش آمد مونس جان من آن دلبر خونین جگران چون چراغ نظر افروختم از شمع رخش گفتم ای چشم و چراغ همه صاحب نظران چه سبب بود که با این همه بیداری من دیده در خواب ش
محمد عربی آبروی هر دو سراست کسی که خاک درش نیست خاک بر سر او شنیده ام که تکلم نمود همچو مسیح بدین حدیث لب لعل روح پرور او که من مدینه علمم علی درست مرا عجب خجسته حدیثی ست من سگ در
ای سیه نامه کز برای نجات حرفی از باب رحمتی طلبی سبقتم چیست گفته ای زین باب سبقت رحمتی علی غضبی