بخش ۱۹ - حکایت جوانی که عاشق صادق خود را ببزم وصال محرم ساخت و عاشقان کاذب را بتیغ کم التفاتی سرانداخت
هلالی جغتاییجوانی سروقدی گل عذاری
چه جای سرو و گل خرم بهاری
رخش از عارض گل آب برده
خطش از جعد سنبل تاب برده
عذارش چون گل سیراب خرم
نهان در غنچه اش سی و دو شبنم
دو رخ گل گل وز آن هر یک چراغی
دل و جان را ز هر یک تازه داغی
چو گل برگ بهاری پاک دامان
بجمعی سوی صحرا شد خرامان
عجب جمع جگرسوزی که آن جمع
بسوز عشق بودی زنده چون شمع
حکایت هر یکی با یار کردی
کمال عشق خود اظهار کردی
یکی گفتا سرم را گوی گردان
که سربازم بپیشت همچو چوگان
یکی گفتا سر من گوی خود ساز
که سر در بازم و گردم سرافراز
یکی گفتا اشارت کن بجانم
که در پای سگانت برفشانم
یکی گفتا دل زاری که دارم
اگر خواهی بجان پیش تو آرم
