بخش ۳۹ - حکایت عاشقانی که از غایت سودای عشق از آفت قحطی و تنگی باز رستند و پریشانی بخاطر ایشان راه نیافت
هلالی جغتاییخوشا وقتی و خرم روزگاری
که خوش بودیم با سودای یاری
بدور عشق خوبان شاد بودیم
ز غمهای جهان آزاد بودیم
همه با یکدگر در دعوی عشق
همه دعوی کنان در معنی عشق
نه یاد خواب و نه یارای خوردن
نه فکر عمر و نه سودای مردن
قضا را قحط سالی شد در آن عهد
که مردم زهر میخوردند چون شهد
همه از جان شیرین سیر خوردند
چو شیرین بود تب کردند و مردند
دهن بستند خوبان از تبسم
که در تنگی نمیباشد تنعم
مگر آدم از آن تنگی خبر داشت
که جنت را بهشت و دانه برداشت
همه کس در فغان آمد که این چیست
فغان از آسمان آمد که این چیست
چه عمرست این که هر روزی چو سالیست
زوال عیش و رنج بی زوالیست
چه سود از مزرع سرسبز افلاک
