بخش ۴۳ - حکایت آن ماه شبگرد که خفتگان را خاک بر سر کرد و مراد شب ناخفتگان را بلطف و مرحمت خود برآورد
هلالی جغتاییجوانی در لطافت آن چنان بود
که حسنش فتنه پیر و جوان بود
گل اندامی که با رخسار چون گل
فگنده غلغلی در جان بلبل
سهی سروی که پا هر جا نهادی
جهانی سر بجای پا نهادی
سلیمان وار خلقی از پس و پیش
گرفتارانش از مور و ملخ بیش
چو ابر فتنه آن بحر لطافت
روان میرفت و میبارید آفت
پدر چون دید آشوب جهانش
بکنجی ساخت از مردم نهانش
نقاب افگند آن روی نکو را
چو گل در پرده پنهان ساخت او را
بتی کز وی جهانی مبتلا شد
ز حسن خود گرفتار بلا شد
بلی باشد طریق پادشاهان
که درد سر کشند از دادخواهان
نمی بینی که چون پروانه شد جمع
بسی مانع شود از پرتو شمع
شکر را گر چه طعم و آب و رنگست
ز غوغای مگس دایم بتنگست
