بخش ۲۵ - رفتن شاهزاده به میدان
هلالی جغتاییروز دیگر که آفتاب منیر
همه روی زمین گرفت به زیر
گرم شد ذره ذره آتش مهر
ذره اش تیر شد کمانش سپهر
شه کمر بست و عزم میدان کرد
میل تیر و کمان و جولان کرد
گفت تا مرکبی گزین کردند
زین زر خواستند و زین کردند
وه چه مرکب که برقی و بادی
طرفه دیوانه ای پری زادی
خوش خرامی ز آب نازک تر
تیزگامی ز باد چابک تر
نو عروسی ز زنار جلوه کنان
چون دو موی از قفا فگنده عنان
تیزی گوش و نرمی کاکل
خنجر بید و دسته سنبل
تیزرو بود همچو عمر بسی
خبر از رفتنش نداشت کسی
قاف تا قاف دور هفت اقلیم
