شمارهٔ ۱۸ - به سرکار نواب والا نگاشته
یغمای جندقیپستی خویشتن را درپای هستی آن فرخ جان و فرخنده تن مایه ارجمندی و پایه سربلندی یافته رنج افزای انجمن والا می گردم دیروز که سرای آزاده راستان شاهزاده راستین سیف الدوله به دیدار گیتی فروز سرکاری بهشتی همه کام و رامش بود و سپهری همه نام و آرامش سنجیده گفتی که پیش از شناخت در نکوهش گولان خود کام و دیوان آدمی نام از دل بر زبان رانده بودم و از خامه بر نامه نشانده خواستند چون روزگاری است از این راه و روش بر کنارم و بیرون از آن خوی و منش روزگار چندانکه سگالش دور پوی پهنه پویایی فراخ افکند و اندیشه دیرپای درنگ سهلان سنگ گران آورد از آن گم گشته نام و نشانی به چنگ نیفتاد و پای پویایی و پیشانی جویایی از هر راه به سنگ آمد ناگزر فرمایش والا انجام نیافت و کمند بویه سرکاری را این کمینه شکار که کمترین نخجیر دام است و لاغرترین مرغ بام آرایش فتراک کام نگشت پس از آنکه بندگان والا را رای شتاب بر ساز درنگ پیشی گرفت و از تخت مشکو بر رخش بازگشت رخت کشیدند رهی همچنان راه اندیشه می تاخت و به پای پیمایش سامان سگالش می سپرد مگرش به نیروی کوشش بدست آرم و بدست بستگان سرکاری باز سپارم همه شب خوابم از تاب اندیشه سپری بود و هوش آب هنجار آذر لگام را چاراسبه جای بر رخش دربدری با این همه از گم گشته خویش نشانی ندیدم و نامی نیز نشنیدم ولی بر همان اندام و انداز و انجام و آغاز ژاژی تنک مایه و لاغی سبک سایه که خوی یاوه درای و خامه سرد سرای قصاب از در آزمون و روی آرزو در هم سرشته است و بر پارچه پرندی نوشته در کهنه نگارش های باستانی فرا چنگ افتاد
اینک نگارندگی و بزم بهشت آیین سرکاری را به امید پذیرش بندگی شد باز بر هر در شتافته آن یک را و نیز از این گونه کالا پست یا والا هر چه هست باز جسته به خواست خدا در جنگ سرکاری نگارش خواهد رفت تا تن را بازوی رفتن است و زبان را نیروی گفتن جز راه بندگی نپویم و جز راز پرستندگی نگویم مصرع بندگان را تا چه اندیشه خدایی های تو
