بخش ۱
این مثنوی به بحر هزج مسدس مقصور سروده شده و واقعه آن در کاشان اتفاق افتاده است و بطور خلاصه چنین است که چند نفر شبی در کاشان به شاهد بازی ومیخوارگی مشغول شدند در این میان زنی مکاره...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
این مثنوی به بحر هزج مسدس مقصور سروده شده و واقعه آن در کاشان اتفاق افتاده است و بطور خلاصه چنین است که چند نفر شبی در کاشان به شاهد بازی ومیخوارگی مشغول شدند در این میان زنی مکاره...
مثنوی صکوک الدلیل به بحر متقارب مثمن مقصور ساخته شده و یغما آنرا در شش روز به نظم در آورده است چنانچه خود گوید ز روح بزرگان مدد خواستم به شش روز این دفتر آراستم به زیباترین وجهی ان...
الا ای صبا پیک هر نامراد زیغما بدان گرد رستم نژاد گذر کن ولی بر طریق ادب سخن گو ولی پاس دار از دو لب که ای از تو سادات را افتخار به عهد تو اکراد را اعتبار تو پیغمبر و نطق تنزیل تو ...
اگر رفت رستم به مازندران به تیغ و کمند و به گرز و سنان پس از روزگاران به دیو سفید سیه کرد چون شام صبح امید تو بی تیغ و گرز و سنان و کمند نشستی ببالای رعنا سمند به فیروز که تاختی تر...
اگر رفت رستم به هاماوران به نیروی رخش و به گرزگران بر افراخت مردانه یال نبرد در آن مرز رزمی دلیرانه کرد تو از یاری تیزتک مادیان به خاک دماوند دادی عنان نه درع و نه شمشیر و نه گرز و...
تهمتن اگر حسرت ملک تور پس از رنج ها برد آخر به گور تو بی زحمت جنگ و ننگ شتاب ز آغاز شب تا سر آفتاب به تمهید تسخیر ایوان کیف فرو برده دندان برآورده سیف تکاور سمندت به زین اندراست جه...
تهمتن اگر گشت بر اشکبوس مظفر به نیروی گرگین و طوس تو بی منت جمله در ملک ری در ایوان دارای فرخنده پی گرفتی کمربند میری سترگ در آویختی همچو آهو به گرگ بر او تهمت چشم کندن زدی به اصرا...
تهمتن اگر تاج کاووس برد به پیشش دو صدره زمین بوس برد که رسم است مر بنده را از گناه تمسک به بخشایش پادشاه تو در عهد سلطان فیروز بخت خداوند دیهیم و دارای تخت که کس نان خود خورد نارد ...
اگر خورد رستم قوی پنجه گرگ به یال یلی ملک ایران و ترک تو با کاکلی چارتار و پریش ز سنگ سیه رسته گویی حشیش خوری مال اوقاف بی ترس و بیم زهی مشرب صاف و طبع سلیم تو کز ملک و مال خدا نگذ...
شبی یاد دارم که در بزم دوست که خورشید پروانه شمع اوست چه شب آنکه از حسرت آن شبم به گردون رسد هر شبی یا ربم چه شب غیرت حلقه زلف حور چه شب شمع خلوتگه بزم طور چه شب رشک افزای صبح قدم ...
پس از عهد شش سال مهر و داد ز طبع سخاپیشه و خلق راد به من استری دادی از مال غیر پریشان زتمکین و عاجز ز سیر حقیر و هزول و ضعیف و زبون همه استخوان چون خر ارغنون بر و یال و دم رشته تار...
به سویم رسولی فرستاده ای پیامی ز خشم خودت داده ای مترسانم از یال و برزیلی ز الماسگون دشنه زابلی زهی قصد باطل زهی فکر خام که گسترده ای در ره باد دام ترا جلوه گاه سمند ورود به فیروزک...
سرآغاز هر نامه نام خداست که بی نام او نامه یکسر خطاست دبیری که بی دست و لوح و قلم بسی مختلف نقش ها زد رقم یکی را برازنده تاج کرد یکی را به دریوزه محتاج کرد یکی را همه عیش در گل سرش...
نبودی ای ز تو فرخنده روزم برادر جان برادر که بینی تن به زیر نیم سوزم برادر جان برادر مرا آن کوژپشت افکند و افتاد به رویم وه که بنهاد فلک غوزی عجب بالای غوزم برادر جان برادر در آغاز...
به یغمای بیچاره از مهر خویش سخن راندی ای یار فرخنده کیش در این نکته یک مو نبینم خلاف به یزدان که عاری بود از گزاف ولیکن نه از خلق نیکوی تست نگویم که از مهربان خوی تست مرا نام یغما ...
سخن گرچه بر وفق عادت نرفت ولی بر خلاف ارادت نرفت بهر لفظ دلکش که بنگاشتم درین نامه پاس ادب داشتم ز بدو سخن تا به ختم کلام نبردم به نامردیت هیچ نام سراسر ستودم به مردانگیت همه وانمو...
شنیدم عارفی در صبحگاهی چو باد صبحدم می شد به راهی که ناگه کودکی از بامی افتاد به گردن شیخ را چون دامی افتاد سلامت زیست آن کز بام شد پرد ولی بشکست حالی گردن مرد به بستر تکیه زد نالا...
درودی معطر چو زلفین یار سلامی مفرح چو باد بهار زصبح ازل تا به عصر شمار ز ما باد بر خاک احمد نثار ز بحر شرق گوهر پاک او مطاف فلک توده خاک او بدو نازش آفرینش مدام بدو دفتر آفرینش تما...
وز آن پس لآلی ثناء شگرف که از جان تراود نه از بحر ژرف نثار ره دست پروردگار حصار نبی صاحب ذوالفقار علی آن که تا حکمتش ضم نشد به روح الفت خاک آدم نشد علی ناخدای محیط یقین علی لنگر آس...
چه پرسی سرگذشت حال شیرین نبیند هیچکس احوال شیرین در آن ساعت که در دهلیز خانه رجب افتاد مسکین در میانه زهر سوخاست بانگ های و هویی از آن هنگامه شیرین برد بویی دو جادو شد زخواب فتنه ب...
به ملکی بود طراری شب آهنگ که رنگ از کهربا بردی به نیرنگ برآوردی چو کردی ساز یغما خیال یوسف از چشم زلیخا بدست انداز چون بردی شبیخون کمند انداختی بر بام گردون به سرقت پای همت چون فشر...
وز آن بعد بر آل اطهار او که پاکیزه خلقند و پاکیزه خو همه چون علی پیشوای یقین همه چون علی وارث ملک و دین همه چون علی فارغ از آب و خاک همه چون علی نور یزدان پاک همه چون علی پیشوای ام...
چه جنت نه آن جنت ای خوش عمل که در وی روان است شیر و عسل سبیل از کناری شراب طهور سرا تا لب بام لبریز حور بهر گوشه سالوسکی دیوسار گرفته پری پیکری در کنار زغوغای خر صالحان پیش و پس چو...
ستوری را شنیدم ناگهانی قضا لق کرد نعل زندگانی دو اسبه بر زمین می سود گرده به جان کندن ستور گرگ خورده از آن سو نیز گرگی یوز تمثال بر او سوهان زده ساطور چنگال که چون در قالب او بفسرد...