بخش ۱
این مثنوی به بحر هزج مسدس مقصور سروده شده و واقعه آن در کاشان اتفاق افتاده است و بطور خلاصه چنین است که چند نفر شبی در کاشان به شاهد بازی ومیخوارگی مشغول شدند در این میان زنی مکاره
۸ شعر از یغمای جندقی
این مثنوی به بحر هزج مسدس مقصور سروده شده و واقعه آن در کاشان اتفاق افتاده است و بطور خلاصه چنین است که چند نفر شبی در کاشان به شاهد بازی ومیخوارگی مشغول شدند در این میان زنی مکاره
نبودی ای ز تو فرخنده روزم برادر جان برادر که بینی تن به زیر نیم سوزم برادر جان برادر مرا آن کوژپشت افکند و افتاد به رویم وه که بنهاد فلک غوزی عجب بالای غوزم برادر جان برادر در آغاز
شنیدم عارفی در صبحگاهی چو باد صبحدم می شد به راهی که ناگه کودکی از بامی افتاد به گردن شیخ را چون دامی افتاد سلامت زیست آن کز بام شد پرد ولی بشکست حالی گردن مرد به بستر تکیه زد نالا
چه پرسی سرگذشت حال شیرین نبیند هیچکس احوال شیرین در آن ساعت که در دهلیز خانه رجب افتاد مسکین در میانه زهر سوخاست بانگ های و هویی از آن هنگامه شیرین برد بویی دو جادو شد زخواب فتنه ب
به ملکی بود طراری شب آهنگ که رنگ از کهربا بردی به نیرنگ برآوردی چو کردی ساز یغما خیال یوسف از چشم زلیخا بدست انداز چون بردی شبیخون کمند انداختی بر بام گردون به سرقت پای همت چون فشر
ستوری را شنیدم ناگهانی قضا لق کرد نعل زندگانی دو اسبه بر زمین می سود گرده به جان کندن ستور گرگ خورده از آن سو نیز گرگی یوز تمثال بر او سوهان زده ساطور چنگال که چون در قالب او بفسرد
دریغ آن بزم جان افزای شیرین دریغ آن عز و استغنای شیرین خوش آن صوت ندرنای وهویلا خروش و جوش شم شم شور لیلا دریغ آهنگ خوب ریزه ریزه که می خواند آن سهی قد نیم خیزه دریغ آن خاستن آه آن
گرفتم آنکه باز ار بخت فیروز شب یلدای ما را بر دمد روز سمند تند گردون رام گردد مدار مهر و مه بر کام گردد کند تجدید عهد نوبهاران شود خرم بساط لاله زاران همی بر جای قطره ابر نیسان چکد