بخش ۳ - حکایت
یغمای جندقیشنیدم عارفی در صبحگاهی
چو باد صبحدم می شد به راهی
که ناگه کودکی از بامی افتاد
به گردن شیخ را چون دامی افتاد
سلامت زیست آن کز بام شد پرد
ولی بشکست حالی گردن مرد
به بستر تکیه زد نالان و خسته
جگر خون عارف گردن شکسته
یکی پرسیدش احوال تو چون است
چه بودت تا چنین دل غرق خون است
به پاسخ گفت عارف کای برادر
چه باشد حال آن برگشته افتد
که افتد دیگری از روزن او
به خواری بشکند پس گردن او
منم آن خرد گردن عارف زار
ز بام افتاده رندان قدح خوار
