شمارهٔ ۲۰ - به محمد صادق بیک کرد نگاشته
یغمای جندقیقبله مکرم محمد صادق بیک را برگ نشاط آماده باد و بزم مرادش را فروغ از ایاق باده و وشاق ساده نامه جان پرور که به شیرینی تنگ ها شکر بود تلخ مذاقم را چاشنی بخشای قند آمد و زهر گوار دهانم از خوش مزگی های آن پیوند شکرخند یافت گله ترک نامه نگاری بجاست هر عذر سگالم عذری بانفاق است و حرفی لنگ بطاق چون تو یاری موافق و دوستداری صادق را با آن شرایط و عهود و مهربانی و سوگند همواره یاد نکردن و به نامه های پی در پی خاطر از دل نگرانی آزاد نداشتن غبنی بزرگ است و حیفی شگرفاگر چه تحریر عرایض را کوتاهی کردم ولی به جان عزیزت آبی نخوردم مگر آنکه صورت دیدارت در جام پدیدار باشد و خوابی نکردم الا که شخص خیالت در نظر ذکرت بر زبان بود و مهرت در روان فرد
سرو برفت وبوستان از نظر به جملگی
می نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم
چندی از این پیش ساز عریضتی کردم و نیاز ضراعتی پرداختم همانا رسید و مهربان خاطرت از حال رهی آگهی یافت پنداشته ای در اینجا یار مهر پرورده ای دارم و از تر دامنی نم کرده ای غمخوارم جز دل غم پرور نیست و نم کرده ام الا مژگان اشک پالود و دیده تر فرد
از عیش زمانشان مجویید
