شمارهٔ ۶۷ - به مرحوم میرزا عبدالوهاب نگاشته
یغمای جندقیدامن خویش ز خون مژه گلشن کردم
در فراق تو چه گل ها که به دامن کردم
خود از کمند جستی و کمترین بنده خویش را که به دولت غلامیت از خواجگی آزاد بود به قید هزار سلسله غم و اندوه بستیاگر خواهم از شدت آلام حرمانت حرفی بر زبان آرم از آتش دل و سوز درون مصرع زنی تا چشم برهم خامه خواهد سوخت دفتر هم نه چنانم به نایره حرمان سوختی که جز کف خاکستری از هستیم اثری ماند و از وجود نابودم الا خبری
باری سرکار با اختیار یا اضطرار خودی از غرقاب عمو ضیایی به ساحل نجات کشیدی و مصلحت من بیچاره را در غرق این بحر طوفان خیز دیدی ما هم خدایی داریم و استخلاص را به قدر وسع دست و پایی اگر توانم به طوریکه موجب نقص و کسر عزت سرکار نباشد به صوب حضور حرکت کرد روانه خدمت سرکار خواهم شد و چنانچه به این استیصال و استهلاک باقی باشم تن و تارک را به کسوت و تاج فقر طراز داده مجرد روانه سمت شیراز خواهم شد باری حال پیغامی که در تعلیقه آخر که کاش کور بودم و نمی دیدم داده بودند به ضمیمه چیزهای دیگر به سرکار خان گفتم ثمر و اثرش ظاهر خواهد شد
