شمارهٔ ۷ - بیماری قاآنی و پرستاری یغما
یغمای جندقیامیدگاها تا نپنداری اینچند روزه دانسته و توانسته دیر و دور ماندم و از فر فرخ دیدار و فرخنده گفتارت که رامش دل و جان است و آرامش تن و روان کر و کور
دارای سخن دانای کهن قاآنی که از دیرباز با هم همخانه ایم و پرواز اندیش یک آشیانه به رنجی گران گزند انباز بستر و بالش افتاد و با شکنجی دشوار درمان دمساز فریاد و نالش از در پاس بستگی و چاره خستگی با آنکه از من رنجی نزداید و غنجی بفزاید با بیمارداری می بردم و کار پرستاری میکردم دو روزی است تاب لرزه در کار کاستن است و افتاده را به خواست خدا هنجار خاستن با این فروماندگی که دیده و دانند و نگفته نیز شناخت توانند بپایمردی دستواره بدرود بنگاه خود گفتم و راه فرگاه سرکاری گرفتم نزدیک دروازه شمیران دوستی فراز آمدباندیشه من آگاه گشت گفت آنرا که به دل پویانی و بجان جویان با جوانی سبزه فام که ریشی کم و سیاه و بالا پوشی آبی و کوتاه داشت فرا پیش گرمابه حاجی دیدم
گویا با بستگان بندگان امامش کاری بود یا با دیگرانش بازاری همی دانم که از این رفت و اندازت سودی جز رنج بی گنج نخواهد رست و از این پر و پروازت سایه آن همایون همای چرخ سربلندی بر تارک کامکاری نخواهد افتاد
امروز و امشب تلخ یا شیرین با ما انباز نان و نمک زی و فردا بامدادان به خواست پاک یزدان و رهنمونی بخت فرخ دوست را رخ بر آستان و سر بر آسمان سای ناگزیرم در کوی آن دوست رای درنگ بر ساز شتاب پیشی گرفت و جان فرموده با کاهش امروز به یاد رامش فردا با آرامشی نغز و زیبا خویشی چون بزم تاریک است و نوبت دریافت نزدیک زبان گزارش در کام و دست نگارش در آستین خوشتر کمترین بنده مستمند یغما
