شمارهٔ ۵۱
یغمای جندقیگرامی فرزند خسته را دل از بند هستی رسته باد و تهی از سودای خود پرستی با خدا پیوسته هنگام بازگشت بیابانک بارها سفارش کردم احمد را بگوی امسال و آینده تا زنده ای و بار خدای را بنده بر همان هنجار که دستوری داده ام و با پاک یزدان پیمان بامیان نهاده بزم سوگواری تشنه کربلا و کشته نینوا را پاک و پاکیزه به سامان دار درویشان جو به جو سنگ نیازآور و توانگران از پلو و چلو دستار خوان برگستران اگر سرمویی از این پیشه و اندیشه روی و رای بگردانی در زیست و مرگ از تو ناخرسند خواهم بود و کیفر کردار را پاداش بد و سزای ناستوده از خداوند خواهم خواست
و همچنین آن اندیشه که در کار فرزندی ملاباشی داشتم در پای رفت و سگالش دگرگون گشت زیرا که کار بستن آن کار که به چشم اندر مایه خشنودی پروردگار و پاک پیمبر همی نمود به راهی که راز گشودن و بار نمودن برون از یاسای پرده داری است اکنون براندام وانداز دیگر همی بینم امید گاهی موبد و خسته را نیز گواه گرفتم که از آن اندیشه باز آمده ام تو نیز دل تهی دار و در انجام رای کوتهی آور چون خدای چیزی را نخواهد ما و تو چگونه توانیم خواست کمترین بنده یغما
