شمارهٔ ۷ - بند هفتم
زهی بچین دو زلف از حبش گرفته خراج نموده لشگر حسنت عقول را تاراج مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات ز بهر مبحث این قطعه گشته استخراج کنونه حال و منش طبع و کوفشان نساج جشان بود گز درزی ارش ب
۵۱ شعر از ادیب الممالک فراهانی
زهی بچین دو زلف از حبش گرفته خراج نموده لشگر حسنت عقول را تاراج مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات ز بهر مبحث این قطعه گشته استخراج کنونه حال و منش طبع و کوفشان نساج جشان بود گز درزی ارش ب
ای آنکه گفتار ترا هوش و روان پاسخ بود وز آتش عشقت دلم تابنده چون دوزخ بود مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن بلبل به تقطیع رجز گویا به شاخ و شخ بود دوزخ شمر تاریک را و آن شولمن دوزخ ب
ای دلبر طرازی با ما چرا به نازی عنبر چرا نسایی بربط چرا نسازی مستعفلن فعولن مستعفلن فعولن بحر مضارع است این گر خوش همی نوازی بازی ریسمان را گویند دار بازی وآنکس که بر فرازش بازیگر