قصیدهٔ شمارهٔ ۸۵ - در مدح سلطان اعظم سنجر
آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار هست باد سرد من بر خاک از آن کافور بار آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دل از دل چون بادم از دوران گردون خاکسار آب چشمم ز آتش دل نزهت جان می برد
۲۰۸ شعر از انوری ابیوردی
آب چشمم گشت پر خون زاتش هجران یار هست باد سرد من بر خاک از آن کافور بار آب و آتش دارم از هجران او در چشم و دل از دل چون بادم از دوران گردون خاکسار آب چشمم ز آتش دل نزهت جان می برد
دوش در هجر آن بت عیار تا به روزم نبود خواب و قرار همه با ماه و زهره بودم انس همه با آه و ناله بودم کار نه کسی یک زمان مرا مونس نه کسی یک نفس مرا غمخوار همه بستر ز اشک من رنگین همه
کای کاینات رابه وجود تو افتخار وی پیش از آفرینش و کم ز آفریدگار ای صاحب ملک دل و صدر ملک نشان دستور بحر دست و خداوند کان یسار امر تو همچو میل فلک باعث مسیر نهی تو همچو طبع زمین موج
ای روزگار دولت تو روز روزگار وی بر زمانه سایه تو فضل کردگار قادر به حکم بر همه کس آسمان صفت فایض به جود بر همه خلق آفتاب وار حزم تو دام و دانه امروز دیده دی جود تو نقد و نسیه امسال