غزل شمارهٔ ۱
بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم ز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را کم از یک دم زدن ما
۳۲۱ شعر از انوری ابیوردی
بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را ز عشقت گرچه با دردیم و در هجرانت اندر غم ز عشق تو نه بس باشد ز هجران تو بس ما را کم از یک دم زدن ما
ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب وز شب تپانچه ها زده بر روی آفتاب بر سیم ساده بیخته از مشک سوده گرد بر برگ لاله ریخته از قیر ناب آب خط تو بر خد تو چو بر سیم پای مور زلف تو بر رخ تو
رنگ عاشق چو زعفران باشد هرکه عاشق بود چنان باشد روی فارغ دلان به رنگ بود رنگ غافل چو ارغوان باشد قاصد عشق او ز ره چو رسید کمترین پایمرد جان باشد عشق چون در حدیث وعده شود عدت جان خا
ترا کز نیکوان یاری نباشد مرا نزد تو مقداری نباشد نباشد دولت وصلت کسی را وگر باشد مرا باری نباشد ترا گر کار من دامن نگیرد ز بخت من عجب کاری نباشد گلی نشکفت باری این زمانم اگر در زیر
مرا گر چون تو دلداری نباشد هزاران درد دل باری نباشد چو تو یا کم ز تو یاری توان جست چه باشد گر ستمکاری نباشد مرا گویی که در بستان این راه گلی بی زحمت خاری نباشد بود با گرد ران گردن