قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در مدح ناصرالدین طاهر
انوری ابیوردیچون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواب
بگسسته شد ز خیمه مشکین شب طناب
بنمود روی صورت صبح از کران شب
چون جوی سیم بر طرف نیلگون سراب
جستم ز جای خواب و نشستم به خانه در
یک سینه پر ز آتش و یک دیده پر ز آب
باشد که بینم از رخ نسرین او نشان
باشد که یابم از لب نوشین او جواب
کاغذ به دست کردم و برداشتم قلم
وآلوده کرد نوک قلم را به مشک ناب
اول دعا بگفتم بر حسب حال خویش
گفتم هزار فصل و نماندم به هیچ باب
گه عذر و گه ملامت و گه ناز و گه نیاز
گه صلح و گه شفاعت و گه جنگ و گه عتاب
کای نوش جان فزای تو چون نعمت حیات
