قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - در مدح ناصرالدین ابوالفتح طاهر
انوری ابیوردیمست شبانه بودم افتاده بی خبر
دی در وثاق خویش که دلبر بکوفت در
چون اصطکاک و قرع هوا از طریق صوت
داد از ره صماخ دماغ مرا خبر
بر عادتی که باشد گفتم که کیست این
گفت آنکه نیست در غم و شادیت ازو گذر
جستم چنان ز جای که جانم خبر نداشت
کان دم به پای می روم از عشق یا به سر
در باز کرد و دست ببوسید و در کشید
تنگش چو خرمن گل و تنگ شکر ببر
القصه اندر آمد و بنشست و هر سخن
گفت و شنید از انده و شادی و خیر و شر
پس در ملامت آمد کین چیست می کنی
یزدانت به کناد که کردست خود بتر
یا در خمار مانده ای از صبح تا به شام
یا در شراب خفته ای از شام تا سحر
تو سر به نای و نوش فرو برده ای و من
خاموش و سرفکنده که هین بوک و هان مگر
دل گرم کرده ای ز تف عشق من به سست
سردی مکن که گرم کنی همچو دل جگر
