قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - در مدح وزیر علاء الدین بوبویه
انوری ابیوردیچو زیر مرکز چرخ مدور
نهان شد جرم خورشید منور
مه عید از فلک رخسار بنمود
نه پیدایی تمام و نه مستر
چو تیغ ناخنی بر چرخ مینا
چو شست ماهیی در بحر اخضر
در اجسام زمین سیرش مؤثر
وز اجرام فلک ذاتش مؤثر
دبیری بود از او برتر بفکرت
چو فکرت بی نیاز از کلک و دفتر
بسی اسرار جزوی کرده معلوم
بسی احکام کلی کرده از بر
هزاران پیکر جنی و انسی
ز نور پیکر او در دو پیکر
بتی بر غرفه دیگر خرامان
چو بت رویان چین زیبا و دلبر
ز فرقش تا قدم در ناز و کشی
ز پایش تا به سر در زر و زیور
به دستی بربطی با صوت موزون
به دیگر ساغری پر خمر احمر
چو لشکرگاه بی سلطان ولشکر
گمانی آمدم کانجا کسی نیست
به ظاهر از مجاور یا مسافر
خرد گفت این حریم پادشاهیست
به شاهی برتر از خاقان و قیصر
ز فیض او همی زاید زمین زر
چنان کامل که نه گرم است و نه سرد
چنان عادل که نه خشک است و نه تر
که شب ممکن نباشد دیدن خور
وزین بربود دیوانی و در وی
درآرد از عدم عنقا به ناوک
ببرد خاصیت ز اشیا به خنجر
که تمکین بودش از تمکین مسخر
بزرگ اندیشه ای چونان معمر
که ذاتش داشت بر آرام پیشی
که زادش بود با جنبش برابر
چنان آمد همی بی حد و بی مر
که اندر چرخ کحلی کرده ترکیب
هزاران در و مروارید و گوهر
گذاره کرده از پیروزه مغفر
گهی از جرم زیر و گاه از بر
جهان حمد محمود آنکه از جاه
جهان حمدش گرفت از پای تا سر
نه اوج قدر او را هیچ پستی
نه بحر طبع او را هیچ معبر
به وهمش قدرت آن هست کز دهر
به قدرش قوت آن هست کز سهم
کفش بحرست و موجش جود و بخشش
خطش تارست و پودش مشک و عنبر
خدای و نهی او نهیی است منکر
جهان درویش و درویشی توانگر
نه با آرام حلمش خاک را صبر
نه با تعجیل امرش باد را پر
به جنب آن خفیف اثقال مرکز
به پیش این کسل اعجال صرصر
گرش بهتان نهد خصم بداندیش
نجوم این شود چون جرم اخگر
چرا بارد به نطق آن در دریا
چرا ساید به نوک این مشک اذفر
در این جنبش اگر جز قوت نفس
نظام کار او باشد که او را
همی از باختر تازد به خاور
تویی آن کس که گر کوشی برآری
به قهر از صبح عالم شام محشر
تویی آن کس که گر خواهی برانی
به لطف از دود دوزخ آب کوثر
جهان از نه پدر وز چار مادر
تو عقلی بوده ای در بدو ابداع
هدایت را چنان لابد و درخور
که جز نور تو تااکنون نبودست
هیولی را به صورت هیچ رهبر
تو بیش از عالمی گرچه درویی
کند با لطف تو دوران گردون
چنان چون با سمندر طبع آذر
بود با تو هدر وسواس شیطان
چنان چون با پسر تعلیم آزر
حوادث چون به درگاهت رسیدند
نزاید بیش از ایشان فتنه و شر
که شب را تیرگی چندان بماند
که رخ پیدا کند خورشید ازهر
جهان از فتنه طوفانست و در وی
پناه و حلم تو کشتی و لنگر
اگر پیروزیی بینی ز خود دان
وگر من بنده را حرمان من داشت
دو روز از خدمتت مهجور و مضطر
چو دارم حلقه عهد تو در گوش
به یک جرمم مزن چون حلقه بر در
چنان چون بوالفرج را بوالمظفر
مرا درگاه تو قبله است و در وی
اگر کفران کنم چه من چه کافر
نمی گویم که تقصیری نرفته است
درین مدت که نتوان کرد باور
از این بی پا و سر گردون گردان
که گر تقریر آن بودی در امکان
به ابرامی که دادم عذر نه زانگ
همیشه تا بود دی پیش از امروز
همه امروز از دی باد خوشتر
به هر چت کام روی آرد میسر
حساب عمر تو چون دور گردون
به تکراری که سر ناید مکرر
چنان چون مرجع اجزا سوی کل
چو کان بادست رادت مرجع زر
قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - در مدح وزیر علاء الدین بوبویه - انوری ابیوردی | ناهید