قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ - در مدح عزیزالدین طغرائی
انوری ابیوردیخرد را دوش می گفتم که ای اکسیر دانایی
همت بی مغز هشیاری همت بی دیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بی هیچ استکمال از غیری
جهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی
زمان در امتثال امر و نهی او چنان واله
که ممکن نیست در تعجیل او گنج شکیبایی
زمین در احتمال بار حلم او چنان عاجز
که صد منزل هزیمت شد از آن سوی توانایی
در آمد شد به چین دامن همت فرو رفته
غبار نیستی پذرفتن از گردون مینایی
چنان عالی نهاد آمد ز رفعت پایه قدرش
که گردونیست بیرون از نهم گردون خضرایی
