بخش ۹۸ - نامه گرشاسب به شاه قیروان - اسدی توسی | ناهیدبخش ۹۸ - نامه گرشاسب به شاه قیروان
اسدی توسیوز آن سو جهان پهلوان با سپاه
بیآمد به یک منزلی کینه خواه
به خیمه بپوشید روی زمین
دبیر نویسنده را گفت هین
گشای از خرد با سر خامه راز
به افریقی از من یکی نامه ساز
سخن ها درشت آر از اندازه بیش
بخوانش به فرمان کمربسته پیش
نویسنده کرد از سخن رستخیز
به انگشت مر خامه را گفت خیز
شد آن خامه چون کش بتی دلپذیر
پرستنده دست چابک دبیر
ز دیده همی ریخت باران مشک
به مژگان همی رفت کافور خشک
گهی شد سوی خانه آبنوس
گهی روی سیمین زمین داد بوس
نخست از سخن نام یزدان نگاشت
که گشت زمان بر دو گونه بداشت
روان را به باد روان بازبست
زمین گوهران را گره گاه کرد
که خو بر بد و جنگ و خون کرده ای
ز بند خرد سر برون کرده ای
مرا مارکش خواندی و بدسرشت
ورا نام بردی به دشنام زشت
شدی سرکش ایدون که چون اهرمن
نبینی همی کس بر از خویشتن
جز آن دیدی آخر که خود خواستی
به چونین سپه رزم سازی همی
چه آوردم از گرز و بازوی چیر
که در جنگش از یار ننگ امدم
به هم بر زدم تا به دریای سند
به خاک آرم از ماه گاه ترا
سرت بر سنان سوی ایران برم
به قرطاس بر شد پراکنده حرف
چو نامه ز خامه به پایان رسید
فرستاده پوینده نامه به مشت
ورا دید خندان و روشن روان
در ایوانی از در تابان چو هور
زمین جزع و دیوار زر و بلور
به یاقوت و در پاک بنگاشته
زمین سیم و بامش ز جزع و گهر
چه از زرش پایه چه از زر نگار
چنان هر ستونی که از رنگ و تاب
بماندست گویند از آن دو ستون
برافراز تختی ز زر بود شاه
به کف گرز و بر سر ز گوهر کلاه
نویسنده بر شه همی کرد یاد
بگفت آنچه بود از پیام درشت
تو گفتی که شمشیر دارد به مشت
برافروخت افریقی از کین و خشم
بپرداخت دل بر فرسته ز چشم
به خواری و دشنام و زخمش براند
دو سالار بودش ز لشکر بخواند
دو ره صد هزار از دلیران خویش
خبر دادش از کار شاه و سپاه
ز کینه به خون پهلوان شست چنگ
سبک با سپه شد پذیره به جنگ
دو لشکر برابر چو صف ساختند
شد از مهره بر مهر گردون خروش
زمین با مه از گرد انباز گشت
ز خاور ز بس بیم خور بازگشت
شد از سهم پیچان نهنگ اندر آب
به که بچه بگذاشت پران عقاب
دو لشکر به یک ره به هم بر زدند
گهی گرز کین گاه خنجر زدند
ز بس کشته چرخ انبه جان گرفت
ز بس خون دل خاره مرجان گرفت
ز گردان خاور سواری چون ابر
برون تاخت با خشت و با خود و گبر
کجا تاخت هامون پرافکنده کرد
بر او خشتی از گرد بنداخت تفت
تو گفتی ستاره ز گردون برفت
هم آن گه ز پیل ژیان جست زیر
گریبانش با دست و خنجر به مشت
گرفت و ز زین بر زمین زد بکشت
هم از جای تن بر سپه برفکند
همه شیب و بالا تن و سر فکند
بدین دست نیزه بدان تیغ تیز
به هر دو همی جست رزم و ستیز
به نیزه ز پیل و به خنجر ز زین
یلان را همی زد نگون بر زمین
دو سالار افریقی از جنگ او
ز خون همچو شنگرف شد روی خاک
به دل گفت کز شاه شد تاج و تخت
کنون پیش از این کاین کشفته سپاه
کز او هر چه خواهم برآید مرا
هر آن کاو به هر کار بیند ز پیش
پشیمان نگردد ز کردار خویش
بتر کار را چاره باید گزید
که آسان ترین چاره آید پدید
همان گه به کین با سپه حمله برد
هر آن کس که بود از دلیران گرد
ز کشته چنان گشت بالا و پست
که هامون ز مرکز فروتر نشست
به قلب آنکه سالار بد کشته شد
یکی خواست زنهار و دیگر گریخت
دلاور ز بد دل فزونتر گریخت
چنین تا در قیروان ز اسب و مرد
همه کشته بد راه پر خون و گرد
ز بس خون که هر جای پاشیده بود
زمین همچو روی خراشیده بود
چو آورد چرخ از ستاره سپاه
مه اندر کمان برد سیمین سپر
میان بست جوزا به زرین کمر
بزد خیمه تا لشگر آمد فرود
بر افریقی از غم جهان تنگ شد