بخش ۹۹ - برون آوردن شاه قیروان لشگر به جنگ - اسدی توسی | ناهیدبخش ۹۹ - برون آوردن شاه قیروان لشگر به جنگ
اسدی توسیچو بر تیره شعر شب دیر باز
سپیده کشید از سپیدی طراز
فرو شست خور تخته لاژورد
ز سیمین نقطها به زر آب زرد
به دشت آمد از قیروان لشکری
که بگرفت از انبوهشان کشوری
سپاهی چو آشفته پیلان مست
همه نیزه و تیغ و خنجر به دست
گرفته سپرها ز چرم نهنگ
برافکنده برگستوان پلنگ
بپوشیده جوشن سران سپاه
ز ماهی پشیزه سپید و سیاه
یکی بهره خفتان ز کیمخت کرگ
هم از مهره ماهیان خود و ترگ
دو لشکر برآمیخت از چپ و راست
ده و گیر پرخاش جویان بخاست
ز هر سو همی کوس زرین زدند
دو سرنای رویین و سرغین زدند
پر از رنگ یاقوت شد چهر تیغ
پر از اشک الماس شد چشم میغ
هوا پرده ای گشت چون قیر تار
ز خشت اندرو پود و از تیر تار
ز نعره طپان گشت بر چرخ هور
به دیگر جهان جنبش افتاد و شور
دل کوه و هامون به هم در نشست
ز بس خون روان گشته هر سو به تگ
زمین چون جگر جوی ها گشته رگ
ز بر مغز کوبنده کوپال بود
به زیر از یلان بر سر و بال بود
ز خون گشته گریان و خندان ز تیغ
از آن کین به دریا درون ماهیان
همی کشته خوردند تا ماهیان
سه روز اینچنین بود خون ریختن
نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب
نه در مغز هوش و نه در دیده خواب
کف از زخم سوده میان از کمر
دل از جان ستوه آمده تن ز سر
شد آکنده بر مرد خفتان ز گرد
ز خوی درع ها گشته زنگار خورد
ز بس جوش پیکار و رنج و نهیب
نماند آن زمان پهلوان را شکیب
میان دو صف با کمان و کمند
برون تاخت بر زنده پیلی بلند
به زیر اندرش گفتی آن پیل مست
چو کوهی خروشنده کوهی بر اوی
ددش خشت و نخچیر مردان جنگ
زمین هر کجا گام زد چاه شد
براو کرده از گرد گیتی بنفش
به افریقی اندر زمان ترجمان
فرستاد و گفت ای بد بدگمان
زمین گنج داری و دریا پناه
همه برگشان تیغ گردد به چنگ
شود کوه خفتان و خورشید ترگ
کند یاری تیغ و خشت تو مرگ
بکوبم به گرز گران سرت پست
کنم رخش از خون برو تیغ و دست
نیرزی تو و هر چه لشکرت پاک
بر زخم گرزم به یک مشت خاک
به یزدان گناهیت بوده ست سخت
کت امروز پیش من افکند بخت
به زنهار پیش آی و فرمان پرست
که تا پیش شاهت برم بسته دست
وگرنه بیا هر دو از نام و ننگ
بکوشیم پیش دو لشکر به جنگ
رهند این دو لشکر از آویختن
که رو خیره سر پهلوان را بگوی
تو مشتی نخوردی ز مشت تو بیش
همان زان گران آیدت مشت خویش
جوان کش بود زهره و زور تن
که تنها چو خنجر به چنگ آیدم
ز صد چون تو در جنگ ننگ آیدم
به کین بر زمان پیشدستی کنم
به یک دست با پیل کستی کنم
اگر تنت دریاست ور کوه برز
بسوزم به تیغ و بدرم به گرز
تو پنجه تن از لشکرت برگزین
کرا زین دو لشکر بود کار زار
چو ایشان ز هم می برآرند گرد
من و تو شویم آن گهی هم نبرد
بگفتند و هر دو ز لشکر چو شیر
به ده جای کوشش برانگیختند
به هم پنج پنج اندر آویختند
گه این جست کین و گه این گفت نام
گه آن تیغ بر کف گه آن خم خام
به کم یک زمان اندر آوردگاه
بد افکنده هر سو یکی کینه خواه
به سر بر شده خاک و خون خود و ترگ
به کف تیغشان گشته منشور مرگ
چو از نیمه خم یافت بالای روز
یکی بود از ایرانیان کشته بس
شه قیروان رخ پر از رنگ شد
خروشید کاکنون مرا و تراست
به نزدیک او تاخت از قلب راست
یکی خشت شاهی پر ماز و پیچ
به کف داشت کز پیچ ناسود هیچ
بر این گوش و زآن گوش بگذاشتش
که رستش چو دندان برون از دهان
خروشی بزد پیل و بفتاد پست
سبک پهلوان جست و بفراخت دست
چنان کوفت بر سرش گرز از کمین
برآمیخت مغزش به خون و به خاک
سپه روی برگاشت از جنگ پاک
گریزان چنان شد در آن گرد گرد
کز انبه همی مرد بر مرد مرد
همه تن شد ابلق ز تابنده ماه
کسی رست کاو شد به شهر اندرون
دگر کشته شد آنکه ماند از برون
سلیح و سلب هر چه بر دشت و کوه
بد افکنده از خیل خاور گروه
چنینست و زینگونه تا بد بسست
بدان هم نگردد یکی شاد نیز
زمین تا به جایی نیفتد مغاک
سپهدار از آن پس بر شهر تنگ
همی بود سه روز و نامد به جنگ
به کهسار بر چتر دیبای زرد
به زاری بزرگان آن بوم و شهر
کفن در بر و برهنه پای و سر
وگر گونه گون هدیه آراستند
وز او پوزش بی کران خواستند
که افریقی ار گم شد از رای و راه
ز بدبختی آورد بر خود سپاه
ستم کرده بر ما و بر جان خویش
کنون هر چه کرد از بد آمدش پیش
ببخشد به ما بی گناهان روان
ور افکند خواهد سر ما ز تن
شدیم اینک از پیشش اندر کفن
وز این کودکان گر دلش کینه جوی
سپهبد به جان ایمنی دادشان
پس آن گرد سالار را خواند پیش
که پذرفته بودش به زنهار خویش
به شادی شدندش همه شهر یار
از آن پس که سالار بد شاه گشت
جهان را چنین پای بازی بسست
یکی را ز ماهی رساند به ماه
یکی را ز ماه اندر آرد به چاه
یکی چیز گرد آرد از هر دری
کشد رنج و آسان خورد دیگری
نه زو شاید ایمن بدن روز ناز
نه نومید گشتن به روز نیاز
بسا کس که صد ساله را کار پیش
همی کرد و روزی نبد زنده بیش
بسا سالیان بسته دربند و چاه
که شد روز دیگر خداوند جاه
جهان جاودان با کسی رام نیست
به یک خو برش هرگز آرام نیست
دهنده ست لیکن به هر روی و سان
به کس چیز ندهد جز آن کسان
به شادی بداردت بر بیش و کم
از آن پس دلت را سپارد به غم
یکی میهمان خوان پر خواسته ست
تو مهمان زمین خوان آراسته ست
بخور زود ازو میهمان وار سیر
که مهمان نماند به یک جای دیر
چه باید که رنج فزونی بریم
به دشمن بمانیم و خود بگذریم
پس آن خیره سالار بی مغز و هوش
که گرشاسب بینیش ببرید و گوش
ببرد از مهان مرد صد را ز راه
گروهش نهان درع و خنجر به زیر
کسی بر شه آن راز بگشاد زود
شه از ویژگان هر که شایسته بود
همه تیغ و جوشن به زیر قبای
چو پیش آمد آن بدنهان با گروه
برافراخت سر شاه دانش پژوه
بدو گفت کای غمر تنبل سگال
همی خویشتن بر من آری همال
کجا آورد گرد باران چو ابر
چو گل کی دهد بار خار درشت
گهر چون صدف کی دهد سنگپشت
نخستینت کو گنج و فر و مهی
که جویی همی تخت و تاج شهی
نه بر جای هر کار ناسازوار
بود چون پلی ز آنسوی جویبار
چنان دان که بخت بدت خوار کرد
جهان خوردت و باز نشخوار کرد
نبد در خور پهلوان این هنر
پس از خشم فرمود و گفتا دهید
همه دست و خنجر به خون برنهید
که تا هر که بیند بداند درست
که با شه نباید ز دل کینه جست
رهی را شدن در دم مار و شیر
از آن به که بر شاه باشد دلیر
گه این راست دشمن گه آن راست یار
بدین تیغ دارد به دیگر گهر
یکی را به گوهر توانگر کند
یکی را تن از تیغ بی سر کند
چو زآن کین شد آگه سپهدار گو
پسندید و گفت از تو چونین سزید
که زشتیست بند بدان را کلید
به سهم و سکه داشت باید شهی
که چون این دو نبود نپاید مهی
به کار شهی هر که سستی کند
بر او هرکسی چیره دستی کند
نکوکاری ار چه بر از خوش خوییست
بسی جای زشتی به از نیکوییست
از آن پس یکی ماه دل شادمان
نهان گنج افریقی از زیر خاک
همه هر چه گفتند برداشت پاک
همان جا بر قیروان با سپاه
همی بود دل شادمان هفت ماه
جدا گونه گون هدیه ها ساختند
شده آکنده نزدیکش از باژ و ساو
ز خرگاه و از فرش و پرده سرای
که داند شمرد آنچه ش آمد به جای
طرایف بد از پیل سیصد فزون
هم از بار دیبا هزاران هیون
دگر چاره صد بختی و بیسراک
به صندوق ها بار بد سیم پاک
دو صد شاخ مرجان به زر کرده بند
که هر شاخ از آن بد درختی بلند
دو صد درج در و عقیق و بلور
ز زنگی و نوبی سیه تر ز قار
دگر گونه گون برده بی شمار
سراسر به زرین و سیمین ستام
ز موی سمندر صد و شست ازار
که نکند بر او آتش تیز کار
همه برد از آن جایگه با سپاه