بخش ۱۱۸ - نامه گرشاسب به فغفور چین - اسدی توسی | ناهیدبخش ۱۱۸ - نامه گرشاسب به فغفور چین
اسدی توسیو زآن سو همان روز کاو رفته بود
سپهبد نبیسنده را گفت زود
یکی نامه آکنده از خشم و کین
بیارای نزدیک فغفور چین
بگو باژ و ساو آنچه باید بساز
چو خاقان یغر زود پیش آی باز
وگرنه به پای اندر آرم سرت
نهم بر سر از موج خون افسرت
چو گریان بتی گشت کلک دبیر
ز سیمش تن و سر ز مشک و عبیر
به نوشین دو لب بر زد از مشک دم
ز پر سرمه دیده ببارید نم
سرشکش همه گوهر و قیر شد
گهر دانش و قیر زنجیر شد
تو گفتی که تند اژدهایی ز زر
که بر گنج دانش نهادست سر
از آغاز چون کلک در قار زد
جهان چون یکی پادشاهیست راست
بر این پادشاهی مر او پادشاست
زمین هست گنجش همیشه به جای
شب و روز پیک و سپاه اختران
وز ایشان هر آنچ آید او آگهست
دگر گفت کاین نامه نغز گوی
که ماچین وچین سربه سر زوست شاد
بدان ای ز شاهان توران زمین
دلت کرده بر اسپ فرهنگ زین
که تخت شهی دیگر آیین گرفت
به جایش به تخت شهی برنشست
بیاراست از داد و خوبی جهان
به فرمانش گشتند یکسر شهان
به خاورزمین از پی باژ و ساو
وزین سو مرا گفت برکش سپاه
به فغفور شو باژ و ساوش بخواه
شنیدی که در کاول و مرز سند
چه کردم چه در خاور و روم و هند
چه باشیر و پیل و چه بادیو و کرگ
چه با اژدها رفته در کام مرگ
چه کس را نبد تاب من روز کین
ترا هم نباشد به دانش ببین
چو از ما رسد مالشی برتو سخت
به فرمان شاه آی با باژ پیش
چنان کن که خاقان وز آن نیز بیش
پیام آنچه گفتن ز بر تا فرود
چو فرمان بری باد بر تو درورد
که از مشک مورست و از زر مار
برون کرد و بسپرد نامه بروی
که شهری نبودی که چندان بودی
به درگاه برداشت بی گاه و گاه
وز آن جز که دستور و سالار بار
ندیدی به سالی ورا یک دو بار
بد آراسته شهرش از گونه گون
ز شش میل ره گردش اندر فزون
به صد رنگ هر خانه بنگاشته
نبود اندر آن شهر درویش کس
چو ششماهه ره بوم توران زمین
سرایی بدش سر کشیده به ماه
درازا و پهنا دو فرسنگ راه
ز خاراش دیوار و بوم از رخام
در او کوشکی یکسر از سیم خام
هر ایوان در آن کوشک از لاژورد
زبر جزع و بومش همه زر زرد
هر ایوان پر از صد هزاران نگار
چو بر وی فکندی فروغ آفتاب
ز گوهر گرفتی جهان رنگ و تاب
در ایوانش از زر تختی که شاه
نشستی بر آن شاد در پیشگاه
بر افراز گرزن ز یاقوت و زر
زمان تا زمان بانگ برداشتی
به تاجش بر از کام در خوشاب
فشاندی و از دم بر او مشک ناب
ز دروازه تا درگه شه دو میل
دو رویه سپه دید و بالا و پیل
کشیده به درگاه گرگ و نهنگ
به زنجیرها بسته شیر و پلنگ
فروزنده شمع از دو رو صد هزار
زمین بوسه داد آفرین گسترید
یکی کارگه ساخت از هوش و مغز
ز دیبای دانش به گفتار نغز
ز جان پود کرد و ز فرهنگ تار
ز اندیشه رنگ و ز معنی نگار
همی بافت در یکدگر تار و پود
بگفت آنچه بود از پیام و درود
ز پوزش چو پرداخت نامه بداد
دبیر آنچه بود اندرو کرد یاد
چنان گشت فغفور از آن نامه تند
کمان دو ابرو به هم بر شکست
به تیغ زبان برد دشنام دست
بدو گفت شاهت گه نام و لاف
که باشد که راند زبان بر گزاف
کنم سنگ او گوهر و ریگ مشک
زخویشان هزار و صدو شصت و پنج
به نزدم شهان اند با تاج و گنج
از ایشان دو صد راست زرینه کوس
که دارند بر چرخ گردان فسوس
چو خواهد جهان خور به زرآب شست
ز گیتی بر این بوم تابد نخست
در این شهر بتخانه دارم هزار
که هر یک به از گنج او شست بار
گیا سنبل و عود و بیجاده سنگ
ددش یوز و مرغانش طوطی و باز
سوارانش دوزنده سندان به تیر
ز خاکش روان سیم خیزد چو آب
برویدش زر چون گیا از زمین
هم از خسروی دیبه گونه گون
دگر جوشن و ترگ و درع گوان
ز ماچین و چین تا به جیحون مراست
بزرگی ز هر شاهی افزون مراست
به رزم اژدهای سرافشان من ام
به بزم آفتاب درفشان من ام
دگر هر که او مر مرا کهترست
که از هر سویی لشکر آرد فراز
چو او در رسد ساز ایران کنم
سرت را کنون خاک بالین بدی
زبان یافت گوینده اندر سخن
چنین گفت کای شاه تندی مکن
بسی راندی از گفت بی سود و خنج
مزن زشت بیغاره ز ایران زمین
که یک شهر او به ز ماچین و چین
به هر شه بر از بخت چیر آن بود
که او در جهان شاه ایران بود
به ایران شود باژ یکسر شهان
نشد باژ او هیچ جای از جهان
از ایران جز آزاده هرگز نخاست
خرید از شما بنده هر کس که خواست
ز ما پیشتان نیست بنده کسی
و هست از شما بنده ما را بسی
وفا ناید از ترک هرگز پدید
وز ایرانیان جز وفا کس ندید
شما بت پرستید و خورشید و ماه
در ایران به یزدان شناسند راه
ز پولاد و پیروزه و از گهر
هم از دیبه و جامه گون گون
به ایران همه هست از ایدر فزون
یکی با صد از چینیان همبرند
شما را ز مردانگی نیست کار
مگر چون زنان بوی و رنگ و نگار
خم جعد را دادن از حلقه ساز
خرد باید از مرد و فرهنگ و سنگ
نه پوشیدن جامه و بوی و رنگ
اگر خور بر این بوم تابد نخست
چه باشد نه تنها خور از بهر تست
زیان چیست کاندر میان شاه ماست
ز تن جای ناخن به یک سو برست
دل اندر میانست کاو مهترست
ز پیرامن چشم خونست و پوست
میان اندرست آنکه بیننده اوست
تو گرچه بزرگی و با تاج و تخت
فریدون مه از تو به فرهنگ و بخت
همین بس که هست او ز تو باژ خواه
اگر شب دو صد ماه گیتی فروز
نتابد همان چون درخشنده روز
هنرها سراسر به گفتار نیست
دو صد گفت چون نیم کردار نیست
که اینک خود آمد سپهدار او
اگر کوهی از کوهه در رزمگاه
به نیزه ربایدت چون باد کاه
چه نازی به چندین بت و بتکده
که فردا بود پاک بر هم زده
دگر باره فغفور شد تیز خشم
برافراخت تاج و برافروخت چشم
براندش به خواری و زخم درشت
بدرید و بنداخت نامه ز مشت
دو ره صدهزار از یلان برشمرد
به مهتر پسر داد خاقان گرد
فرستاده زی پهلوان شد ز پیش
ز فغفور گفت آنچه بد کم و بیش
خبر داد دیگر که لشکر به جنگ
سواران کین توز بی حد و مر