شمارهٔ ۲۸
عارف اسرار پنهانیم ما حاکم اقلیم عرفانیم ما زاهد ار ما عقل و هشیاری مجو کز شراب عشق مستانیم ما ما گدایانیم لیکن تاج بخش هم بملک فقر سلطانیم ما بی می و شاهد چو نتوانیم بود زان حریف ...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
عارف اسرار پنهانیم ما حاکم اقلیم عرفانیم ما زاهد ار ما عقل و هشیاری مجو کز شراب عشق مستانیم ما ما گدایانیم لیکن تاج بخش هم بملک فقر سلطانیم ما بی می و شاهد چو نتوانیم بود زان حریف ...
از پرتو روی تو جهان روشن شد جانم ز نسیم زلف تو گلشن شد چون شاهد حسن در عدم منزل کرد میخانه هر دو عالمش مسکن شد
تویی که مشرق انوار و ذات اسمایی تویی که قطره و موج و حباب و دریایی تویی که آدم و نوح و خلیل و داودی تویی که احمد و موسی و خضر و عیسایی محیط مرکز افلاک و انجم و املاک تویی که اصل اص...
عاشق روی توام بهر چه می ترسم زکس بی غم عشقت نخواهم زندگانی یک نفس دین و دنیا باختن سهل است پیش همتم عشق ورزی را نیم چون عاشقان بوالهوس کی توانم جان سلامت بردن از دست فراق گر نباشد ...
در سرم سودای آن یارست و بس جان من جویای دلدارست و بس کار عاشق جز غم معشوق نیست جز غم عشق تو بیکارست و بس برفلک شد آه من از عشق تو کار عاشق در جهان زارست و بس جان عاشق گفتی افگار از...
محرم بزم وصالت کی شود هر بوالهوس درخور این شیوه جان پاکبازانست و بس جز خیال زلف و رویت جان مارا روز و شب مونس و همدم نه بینم در همه آفاق کس در شعاع پرتو مهر جمال روی دوست جمله ذرات...
گر شیخ شهر بود و گر پیر می فروش هریک ز جام عشق تو دیدیم باده نوش ذرات کون مست شراب محبتند از شوق روی تست دو عالم پر از خروش هرکو چشید از می لعل تو جرعه دارد چو جام باده ز مستی مدام...
دوش یارم جام می آورد و گفت این را بنوش تا که گردی مست و باشی بیخبر از عقل و هوش گفتمش من صوفیم می از کجا من از کجا گفت افسانه چه کار آید بیا و باده نوش از کف ساقی چو نوشیدم شراب آت...
اگر چه عاشقیم ورند و قلاش بنام زهد گشتم در جهان فاش ز قید ننگ و ناموسیم آزاد ز جام عشق سرمستیم و اوباش سخن از عقل و هشیاری و تقوی مگو با عاشقان مست و قلاش اگر خواهی جمال یار بینی ز...
تا که دریای قدم آمد بجوش گشت صحرای دو عالم پرخروش در نقاب کفر زلف بیقرار نور ایمان رخ خوبت مپوش تا نمودی حسن رخسار چو ماه از دل و جانم ربودی عقل و هوش ترک زهد و دین و دنیا در رهت ه...
دلدار برگرفت نقاب از جمال خویش با عاشقان نمود رخ بی مثال خویش چون حسن خود بدید در آیینه شد چنین آشفته کرشمه و غنج و دلال خویش ای آفتاب حسن چو ما ذره توایم یارب مساز کم ز سرما ظلال ...
ای مسلمانان پشیمانم من از کردار خویش تا چرا دور اوفتادم از دیار و یار خویش من ندانستم که درد هجر تو زینسان بود ورنه هرگز کی جدا گشتی من از دلدار خویش تا چرا زنده بماندم در غم هجران...
دلا در عاشقی مردانه می باش بلاکش عاشق فرزانه می باش بهجرش آشنای محنت و غم بوصل از خویشتن بیگانه می باش بصورت گر گدای مستمندی بملک معنوی شاهانه می باش برغم زاهد مغرور خودبین حریف شا...
ز خورشید جمال عالم آرا جهان پر شد ز انوار تجلی جهان شیدای حسنش گشت یکسر چه حسنست و چه رویست این تعالی بخود از حسن یارم جلوه کرد نقوش غیر شد زان جلوه پیدا درون پرده هر ذره حسنش چو خ...
آن دم که ظهور یار و اغیار نبود ز اسما و صفات و فعل آثار نبود در خلوت غیب خو بخود داشت حضور در دار بغیر یار دیار نبود
ای دل ز جفای او چو نالی هر دم کز ناله بخاطرش نشیند گردم در جان غم عشق او نهان باید داشت تا بردگران عیان نگردد دردم
تا شد سپر بلایش دل درویش هر لحظه رسد زخم دگر برجگر ریش پیوسته بشمشیر جفا یار ستمکار بی رحم زند بردل بیچاره من ریش گویی که رسد بر دل و جان مرهم تازه هر تیر که بر سینه من آید از آن ک...
جفا بگذر و یار با وفا باش مشو بیگانه با ماآشنا باش اگر تو عاشقی ورند مطلق ز قید کفر و دین کلی جدا باش دویی شرکست یکتا شو درین راه ببزم وصل بی ما و شما باش بملک دل منادی میکند عشق ک...
ای دل به کوی نیستی چون خاک پست و خوار باش با دشمن و با دوستان یکسر گل بی خار باش گر عاشقی یکرنگ شو از نام و شهرت درگذر در عشق ثابت کن قدم جویای ننگ و عار باش بگذار حظ نفس را رو پاک...
از غم عشق تو ما را نیست یکساعت خلاص عامی عشق است زاهد او چه داند حال خاص عاشقان دانند ذوق عشق او نه زاهدان رو مجو ای دل خواص زر خالص از رصاص عشق بازان دیده اند خاصیت صبر و رضا جز خ...
شرح درد عشق دارد طول و عرض فرصت ار یابم کنم با دوست عرض عشق اگر گوید بترک سربگو عاشقان را طاعت عشقست فرض طاقت و تاب غم عشقت نداشت غیر عاشق نه سماوات و نه ارض آب حیوان گرچه می بخشد ...
از بردن بار جفا باشد وفا ما را غرض زین بیوفایی دوست را باشد جفای ما غرض داغ دلم را در غمش مرهم نباشد سودمند زین درد بی درمان ما آخر بود او را غرض توشاد و من از دست غم چون مرغ بسمل ...
راه عاشق نیست ای زاهد غلط رهبر او بس بود عشق فقط عین لطف است هرچه بر ما می رود گر نماید پیش تو عین سخط هست هستی محض خیر و شر عدم این سخن عین صوابست نه غلط گر بود ز افراط و تفریطت ک...
برقص آمد جهان ز آهنگ حافظ ز چشم بد خدایش باد حافظ چو من مست مدام جام عشقم مده بیهوده ما را پند واعظ حدیث واعظ از تقلید و زهداست ز عارف گوش کن در مواعظ بیک لحظه دل غمگین شود شاد بحا...