شمارهٔ ۳۷
ای ذات تو ظاهر شده بر صورت اسما اسمای تو بر صورت عالم شده پیدا پیدا شده از مهر رخت جمله ذرات ز آیینه هر ذره جمال تو هویدا عالم همگی مظهر اسماء و صفاتست ظاهر ز ظهور تو چه مسجد چه کل...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
ای ذات تو ظاهر شده بر صورت اسما اسمای تو بر صورت عالم شده پیدا پیدا شده از مهر رخت جمله ذرات ز آیینه هر ذره جمال تو هویدا عالم همگی مظهر اسماء و صفاتست ظاهر ز ظهور تو چه مسجد چه کل...
ما محرم اسرار الهیم ای دل ما واقف هر چیز کماهیم ای دل در ملک شهود و تخت تمکین و یقین بی هیچ شکی حاکم و شاهیم ای دل
می سوزم و می گدازم و می گویم وصلت چو نمی شود چرا می بویم باشد که به شهر وصل تو ره یابم این بادیه فراق را می پویم
ما در هوای وصل تو شیدای عالمیم پیوسته با خیال تو شادان و خرمیم ما در خیال زلف پریشان بیقرار آشفته خاطریم و بسودای محکمیم مونس کجا شویم به زهاد چونکه ما در میکده بشاهد و می یار و هم...
تجلی جمالش را اگر آیینه شد عالم ولی مجلای حسن او کماهی نیست جز آدم تفاوت درمرایا بدنه اندرحسن رخسارش ازین رو در نظر حسنش گهی بیش است گاهی کم بخلوتخانه وحدت که راهی نیست کثرت را چه ...
من ز تاب آتش عشق تو ناپرواستم در هوای مهر رویت ذره سان شیداستم جان شیرین گر ز دستم میرود فرهادوار همچو کوه بیستون در عشق پا برجاستم در ره عشاق گشتم بانوااز وصل دوست ای مخالف کج مبی...
ما در طریق عشق تو جانباز بوده ایم از عاشقان خانه برانداز بوده ایم شهباز وار در پی صید همای وصل ما در هوای قدس به پرواز بوده ایم درد است و سوز و ساز ره عاشقان حق ما در طریق عشق بدین...
ای ماه رو ای ماه رو من عاشق روی توام دیوانه عشقم از آن دربند گیسوی توام تا بینمت هر ساعتی در جلوه و ناز دگر با خاک یکسان گشته و افتاده درکوی توام زآیینه روی بتان چون عکس رویت شد عی...
بیا ای مرهم درد درونم ببین تا در غم عشق تو چونم غم عشق تو برد از من دل و دین بدست عشق تو زینسان زبونم چو هر دم حسن رویت می فزاید از آن هر لحظه در عشقت زبونم ز شوق حسن روی جانفزایت ...
در طریقت رهروان را رهنمایی می کنم در حقیقت عارفان را پیشوایی می کنم گر شدم بیگانه از جان و جهان در عشق او لیک با جانان همیشه آشنایی می کنم گرچه در صورت گدا و رند و قلاش آمدم لیک در...
بدلداری و دلجویی درآمد عاقبت یارم بحمدالله ز دیدارش بسامان شد همه کارم ازآن روزی که روی تو درآمد در نظر مارا بهشت و حور عین هرگز بدیده در نمی آرم مرا می لعل دلدارست و شاهد ماه رخسا...
حج من سوی تو آمد طوف کویت کعبه ام دیدن دیدار تو باشد صفا و مروه ام جامه احرام من باشد تجرد از هوا لازم درگاه تو بودن همیشه وقفه ام حاجیان را گرچه باشد هدیه بد نه پیش تو در هوایت کش...
چون بفضل حق رهی در ملکت جان یافتم صد هزاران عالم بیحد و پایان یافتم سال ها درهر یکی زان عالم اقلیم جان سیر کردم جمله عالم عین جانان یافتم جمله ذرات عالم از لطیف و از کثیف هم زمهر ر...
ای حسن ترا عالم و آدم شده مجلا روی تو بذرات جهان کرده تجلی هر لحظه کنی جلوه دیگر پی نظار زان جلوه یکی مؤمن و دیگر شده ترسا بی نور تو عالم همه در ظلمت نابود ای رحمت عالم تو شده محیی...
هر لحظه رخت بحسن دیگر بینم هر دم به لطافتش فزونتر بینم هرجا بصفت بیش و کمش گر بینم نتوان که جمال تو مکرر بینم
ما از غم تو روی به صحرا کردیم واندر طلبت پشت به دنیا کردیم رندانه ز هر دو کون آزاد شدیم وامق صفتی روی به عذرا کردیم
زین دام تن گهی که چو شهباز برپرم بالی به هم زنم ز سماوات بگذرم نهصد هزار دوره عظمی ورای عرش طیران کنم که جز به رخ دوست ننگرم هر لحظه به حسن دگر صدهزار بار بینم جمال عارض آن ماه پیک...
دو عالم پرتوی از نور ذاتم جهان روشن ز خورشید صفاتم منم عنقای قاف بی نشانی که در هر جای و بی جای و جهاتم من آن خورشید اوج لامکانم که تابان از جمیع کایناتم منم آن منبع رحمت که باشد د...
به سویت می کشد دل هر زمانم ز جان من چه خواهد دل ندانم بدان شادم که از دست غم تو نباشد در جهان یک دم امانم دلم بردی و رفتی و نگفتی که من بی جان و دل کی زنده مانم ز جور عشق او صبر و ...
ما در ازل بعشق تو افسانه بوده ایم تا مست رند و عاشق و فرزانه بوده ایم نام و نشان لیلی و مجنون نبد که ما از عشق عقل سوز تو دیوانه بوده ایم پیش از ظهور عالم و آدم ببزم انس با تو حریف...
ما رند خراباتی بی نام و نشانیم صد خرمن ناموس بیک جو نستانیم ما را بکتابی نبود حاجت ازآن رو کاسرار جهان از ورق روی تو خوانیم دیدیم ز ذرات جهان عکس جمالت زان روی دو کون آینه روی تو د...
چو از روز ازل رندی و قلاشی است آیینم بجز عشق تو ورزیدن نباشد مذهب و دینم ز شمع روی تو آتش فتاد اندر دل و جانم مگر آب لب لعلت دهد زین سوز تسکینم رخت از ظلمت زلفت اسیر قید می دانم ز ...
ما حسن روی یار ز هر روی دیده ایم رمز اناالحق از همه عالم شنیده ایم پیوسته ایم با تو ازآن دم که خویش را از هرچه غیرتست به کلی بریده ایم سودای سود کرده به بازار عشق تو یک دم لقا به م...
چنان حیران حسن آن نگارم که پروای همه عالم ندارم مرا از جنت و دوزخ چه پرسی چو من محو جمال روی یارم ز دست غمزه آن چشم خونریز چو زلف عنبرینش بیقرارم ازآن می ها که ساقی در ازل داد چو چ...