شمارهٔ ۴۶۲
خوی کردم با جفای عشق تو باختم جان در وفای عشق تو جان و دل آمد کمینه ماحضر عاشقانرا از برای عشق تو دارد از شاهان فراغت در جهان هرکه شد از جان گدای عشق تو گشت پر غوغا و آشوب و فتن هر...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
خوی کردم با جفای عشق تو باختم جان در وفای عشق تو جان و دل آمد کمینه ماحضر عاشقانرا از برای عشق تو دارد از شاهان فراغت در جهان هرکه شد از جان گدای عشق تو گشت پر غوغا و آشوب و فتن هر...
جمال یار برانداخت پرده از ناگاه عیان نمود بنقش جهان رخ چون ماه چو لااله ز رویش نقابها برداشت نمود از همه عالم جمال الاالله مباش منکر اگر زانکه گفتمت همه اوست که کشف و عقل بدین دعوی...
منم ز شوق جمال تو مست و دیوانه بملک عشق و جنونم عجایب افسانه شنیده ام رخ ساقی توان بمستی دید ز کنج صومعه زین رو شدم به میخانه بوصل دوست چو خواهی که آشنا گردی ببایدت شدن اول ز خویش ...
ای جمال روی تو خورشید تابان آمده وی دو زلف مشکبویت عنبرافشان آمده در شعاع روی تو دل واله و حیران شده جان بسودای سر زلفت پریشان آمده در خم هر موی تو پیداست زنار و صلیب زلف و رویت جا...
ای از جمال روی تو یک ذره مهر و ماه بر منتهای حسن تو کس را نبود راه گفتم چه دورم از تو چو ما را گناه نیست گفتا که هست هستی تو بدترین گناه پیوسته گرچه با دل و جانست یار ما هر دم ز شو...
یک رو که درصد آینه بینی هرآینه روی دگر نمایدت ای جان هر آینه مهر رخش بصورت ذرات شد عیان تا حسن خود بدید کماهی معاینه چون شاهد جمال تو آغاز جلوه کرد پیدا نمود صورت اکوان کاینه روی ن...
معشوق اگر به جانب عاشق کند نگاه زین قدر بگذرد سر عاشق ز مهر و ماه گر ره به وصل دوست طلب میکند خرد گو راه عشق رو که بود عشق شاه راه حسن تو از مجالی ذرات جلوه کرد لیکن چو ما جمال تو ...
ای جمالت پرتوی برهر دو کون انداخته همچو مه تابان دو عالم زان تجلی ساخته تا نه بیند چشم غیری حسن جان افزای دوست هر دو عالم را ز نام غیر واپرداخته بهر اظهار کمال خود ز خانه شاه عشق ب...
فی هواکم صارقلبی هایما خذلنا عنا و جدلی باللقا بعدنا عن قربکم من نفسنا من فنی عن نفسه نال المنی یا حبیبی کیف اخفی حبکم عبرتی واش لسری فی الوری یا عذیلی فی الهوی کن لایمی لذتی فی ال...
روی تو ز مرآت جهان می بینم حسنت ز همه جهان عیان می بینم از غیرت اگر پرده برو افکندی در پرده کون ترا نهان می بینم
رویت چو آفتابی پیدا بود همیشه جان در شعاع حسنت شیدا بود همیشه در کفر زلف پرچین روی ترا عیان دید آنکس که چشم جانش بینا بود همیشه روی تو هست پیدا از روی جمله اشیا لیکن حجاب رویت ازما...
رویش ببین زلف گرفتار آمده سودای سود کرده ببازار آمده بینا که عارفست بوحدت بود مقر اعمی چو منکرست بانکار آمده چون خانه خالی است ز اغیار از چه باز پنهان شده ز پرده ببازار آمده یک نقط...
ساقی باقی مرا جامی بده از لب لعل خودم کامی بده چشم شوخت را ز بهر صید جان از دو زلف عنبرین دامی بده از رخ چون روز و زلف همچو شب جان ما را صبحی و شامی بده مژده وصلش اگر داری صبا پیش ...
چون عشق سراسیمه درآمد بمیانه برد از غم دنیا و ز دینم بکرانه دلبر چو نقاب از رخ چون ماه برانداخت دیدم بیقین دانش عقلست فسانه درهر چه نظر میکنم از روی حقیقت از پرتو حسن تو در و هست ن...
من آفتاب وحدتم تابان بانسان آمده من نور اسم اعظمم پیش از تن و جان آمده من شاهباز حضرتم عنقای قاف قربتم بی شک همای دولتم اینجا بطیران آمده هم نور سبحانی منم هم گوهر کانی منم هم بحر ...
ما را چه شک درین که بغیر از تو هیچ نیست چون دیده ام یقین که نهان و عیان تویی عالم ز نور روی تو پیدا و روشن است ظاهر شده بصورت کون و مکان تویی هم عقل و نفس و روح و عناصر ملایکه مولو...
ای پرتو جمالت حسن بتان جانی عکس رخ تو پیدا ز آیینه کیانی استار نور رویت شد ظلمت من و ما گر غیرتی نمایی او را ز ما رهانی از پرده جمالت پیدا غبار اغیار در پرتو جلالت پیدا شده نهانی ح...
ای مهر آسمان ملاحت خوش آمدی وی ماه برج حسن و لطافت خوش آمدی عمری در آرزوی لقای تو بوده ایم ای مظهر وفا و عنایت خوش آمدی در انتظار دیدن تو دیده شد سفید ای نور چشم اهل بصارت خوش آمدی...
چو در بحر تویی مایی است فانی ازآن گویم حدیث من رآنی چو مرغ دل زند برهم پرو بال شوم عنقای قاف لامکانی نشان وصل تو چون بی نشانست بود نام و نشانم بی نشانی چو گشتم محو انوار جمالت ازآن...
اگر در بحر عرفان غرقه گردی بنزد عارفان مردانه مردی چو پروانه به پیش شمع رویش اگر جانباز باشی اهل دردی رسی در ملک وصلش گربرآری ز درد هجر از دل آه سردی نشینی در بر معشوق شادان طریق ع...
گر وصال دوست خواهی در ره او شو فنا تا حیات جاودان یابی به جانان در بقا تا نگردی بیخبر از خود نیابی زوخبر نیست از هستی بباید بود تا یابی بقا یار نزدیک و تو دور افتاده از جهل خویش او...
معشوقه پرست لاابالی ماییم مست از می وصل ذوالجلالی ماییم فارغ ز خمار هجر در عین وصال در بزم شهود لایزالی ماییم
ای دل تو همیشه در وصالی حیران جمال ذوالجلالی مفتاح خزاین وجودی گنجینه گنج بی زوالی از عز و شرف ملک نیابد در خلوت خاص تو مجالی در خانه حسن ماه رویت در اوج جمال بی وبالی شد نور تو ره...
گر جلوه کنان یک نفسی پیش من آیی ز نگار غم از آینه دل بزدایی جانا چه شود هر دم اگر روی چو ماهت بی پرده بدین عاشق دیوانه نمایی روشن شود از نور رخت ملکت جانم از چرخ دل آندم که چو خورش...