شمارهٔ ۱
جنبش بحر عشق پیداشد موج زد نقش ما هویدا شد گشت دریا عیان بصورت ما مایی ما نمود دریا شد هر دو عالم بنقش ما بنمود اصل جمله حقیقت ما شد قلزم عشق زد نفس در دم جمله کاینات پیدا شد تا نم...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
جنبش بحر عشق پیداشد موج زد نقش ما هویدا شد گشت دریا عیان بصورت ما مایی ما نمود دریا شد هر دو عالم بنقش ما بنمود اصل جمله حقیقت ما شد قلزم عشق زد نفس در دم جمله کاینات پیدا شد تا نم...
ای که داری حسن جان افزای دوست دررخ خوبان نظرکن بین که ظاهر حسن اوست گر همی خواهی عیان بینی جمال روی یار دل ز فکر غیر خالی کن که پیدا اندروست پرشد از نور تجلی جمالش کاینات جمله ذرات...
پیش از بنای دیر جهان دیر سال ها با دوست بوده ایم به انواع حال ها سرخوش ز جام وصل و در آغوش یار خود بودیم بی جفای رقیب و ملال ها معشوق را به ما نظری عاشقانه هست ورنه چرا کند همه غنج...
تا گشت دلم ز عشق پابست غمت از پای فتاد جانم از دست غمت از شوق گلستان رخت مرغ دلم چون بلبل بی نوای شد مست غمت
طالب وصل ترا خانه چه کعبه چه کنشت مست دیدار ترا جای چه دوزخ چه بهشت دست بیچون کرم طینت ما روز ازل ز آتش عشق وز آب خم و پیمانه سرشت هرچه در هر دو جهان صورت هستی دارد جمله مرآت رخ او...
مستیم تا ابد شده از بیخودی ز دست زان باده که داد بما ساقی الست من مست عشقم از بر ما خیز زاهدا بد نام می شوی که بما میکنی نشست هرگز خمار فرقت جانان ندید جان از باده وصال چو بودم همی...
دل ز بند غم دمی آزاد نیست بی غم عشق تو جانم شاد نیست طاقت تاب غم عشق از کجاست جان و دل راگر ز توامداد نیست آنچنانم واله حسن رخت کز جهان و جان دلم را یاد نیست راز عشق از عاشقان باید...
از حسن عالم گیراو کونین پرغوغاشدست وز تاب زلف سرکشش عالم پراز سوداشدست جان و دلم در حلقه مویش گرفتار آمدست عقلم زنور روی او سرگشته و شیدا شدست از جام عشقند از ازل ذرات مست لم یزل س...
در سویدای دلم سودای عشقش جا گرفت در درون خانه جانم غمش مأوا گرفت تا نقاب زلف بر روی چومه انداختی از پریشانی دماغ جان ما سوداگرفت گر بطور زهد دم زد زاهد از انکارما نیست کس رادر طریق...
خورشید رخت از همه ذرات چو پیداست بروحدت تو جمله جهان شاهد و گویاست بی بهره ز دیدارتوشد دیده اعمی بینا بجمال رخ تو دیده بیناست بر بحر قدم نقش حبابست مراتب ظاهر همه موجست و حقیقت همه...
دلم با دوست دایم در وصالست فراق از وی مرا دیگر محالست برو ای عقل رخت خویش بربند که عشق از گفت و گویت در ملالست سلاطین رااگر مال است مارا گدایی درش مال و منالست حجاب تو تویی آمد و گ...
جهان عکس رخ مه پیکر ماست همه ذرات ازآن رو رهبر ماست جمالش چون بخوبان گشت ظاهر ازآن سودای خوبان در سرماست گشا چشم بصیرت تا به بینی که حسن دلبران از دلبرماست دلم چون عاشق آن روی زیبا...
خیل غمت بجور و جفا ملک جان گرفت دل تن نهاد و دامن شادی روان گرفت ای دل ره عدم چو گرفتی از آن میان جانم ز هستی تو کناری نهان گرفت آید همیشه اشک بدریوزه پیش تو اوسایل است و راه نشاید...
یارب ز چه روروی تو در پرده نهانست در پرده نهانست و پس پرده عیانست از پرتو رخسار تو روشن شده دیدیم گر کعبه و گر مسجد و گر دیر مغانست این طرفه غریبست که خورشید جمالت در صورت ذرات عیا...
خورشید رخت از همه ذرات عیانست باآنکه عیانست پس پرده نهانست رویت زچه رو روی بهر روی نهان کرد گویی که مگر مصلحت کار در آنست هر لحظه بما روی بنوعی بنماید این جلوه همه از پی صاحب نظران...
می نماید هر زمان حسن دگر دلدار ما تا نباشد جز طلبکاری بعالم کار ما در حقیقت شد بهشت عاشقان دیدار دوست جز وصال و فرقت او نیست نور و نارما حسن او پیداست ما محجوب هستی خودیم شد حجاب ر...
خورشید رخ تو ماه تابان من است لعل لب تو چشمه حیوان من است چون ظلمت و نور عکس زلف و رخ تست کفر دو جهان همیشه ایمان من است
یارم چو بناز و عشوه برخاست فریاد برآمد از چپ و راست هر سو چه روی بجست و جویش ای دل بخودآ که یار با ماست از تابش آفتاب رویش ذرات دو کون مست و شیداست از عشوه او جهان پرآشوب وز قامت ا...
درد تو دوای دل و هم مرهم جانست دشنام تو بهتر ز دعای دگرانست لطف است و وفا جور و جفایت بحقیقت جنگ تو بعاشق همه از صلح نشانست دیدم که رضایت همه در ناله و زاری است این ناله و افغان دل...
ای جمالت گشته پیدا از نقاب کاینات حسن رخسار تو پنهان در حجاب کاینات بهر اظهار صفات بیحد و اندازه شد مختفی خورشید ذاتت در سحاب کاینات تا بصحراشد پی اظهار خود سلطان عشق کرد برپا خیمه...
گنج اسرار یقین در کنج خلوت حاصلست واقف گنج معانی بیگمان صاحب دلست ره بوحدت کی بری تا در حجاب کثرتی هرکه شد محجوب کثرت او ز وحدت غافلست چون میان عاشق و معشوق نسبت عشق بود میل آن با ...
بقید زلف تو جانم عجب گرفتارست ز بند دام تو جستن نه سرسری کارست ز مهر روی تو ذرات کون در رقصند جهان ز تابش حسن تو غرق انوارست درون پرده کثرت جمال وحدت دوست کسی معاینه بیند که مرد اس...
بی جمال روی تو دل را حیاتی هست نیست زآب حیوان لبت جانرا مماتی هست نیست هرکه شد دل زنده از دیدار جان افزای تو آنچنان دل زنده را هرگز وفاتی هست نیست شد مقید جان ما نوعی که گویی یک نف...
با خیال زلف تو در خلوت تارم خوشست از صفای روی تو باروح انوارم خوشست خلوت تاریک وصمت وجوع و بیداری شب با همه در بزم وصلت گر بود بارم خوشست بی گل رخسار تو پیوسته روز و شب زغم همچو بل...