شمارهٔ ۱۵۲
دل را بجمال رخ تو مهر تولاست جان را همه دم دولت وصل تو تمناست یک پایه ز معراج کمال دل عارف می دان بیقین کرسی نه چرخ معلاست در پیش کسی کو بجهان ز اهل شهودست لاخود همه پندار بود جمله...

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
دل را بجمال رخ تو مهر تولاست جان را همه دم دولت وصل تو تمناست یک پایه ز معراج کمال دل عارف می دان بیقین کرسی نه چرخ معلاست در پیش کسی کو بجهان ز اهل شهودست لاخود همه پندار بود جمله...
هر دل که از کدورت طبع و هوا برست بیند عیان جمال رخت هر کجا که هست مطلوب جان جمله بهر حال جز تو نیست گر شیخ زاهدست و گر رند می پرست مست ترا بطعنه خلقان چه التفات رندانه چون بسنگ ملا...
بختم مدد نداد که بینم وصال دوست ای کاشکی ز دور به بینم جمال دوست از جان و از جهان بهوایش برآمدم بیرون نرفت از دل و جانم خیال دوست جان و دلم همیشه لگدکوب عشق اوست دولت نگر چگونه شدم...
ای برده سبق از همه خوبان به ملاحت در حسن ربودی زبتان گوی لطافت هرکس که سر از دولت عشق تو به پیچد حقا که نه بیند بجهان روی سعادت کس را نرسد گوهر معنی به بیان سفت در حسن بلاغت چو توا...
دل را که داغ عشق ندارد نشان کجاست بی سوز و درد جان کسی در جهان کجاست سری که پیر میکده میگفت با عقل در خانقاه و مدرسه رمزی ازآن کجاست اسرار عشق حل چو نگردد ز درس علم کو راه دیر و صح...
ای بیخبر از حالت رندان خرابات زین می نچشیدی که شدی سوی مناجات گر نوش کنی جرعه زین جام مصفا آنگاه شوی صوفی صافی ز کدورات تا چند خوری غصه باغ و رز وانگور می نوش که تاباز رهی زین همه ...
تا یار پرده از رخ چون ماه برگرفت آتش به جان جمله ذرات درگرفت بگشا نظر که نور تجلی حسن یار تابنده گشت و کون و مکان سربه سر گرفت رخسار او به ناز و کرشمه هزار بار صد نکته روبرو به رخ ...
تا که خورشید جمالت بجهان تابان گشت از شعاعش همه ذرات مه تابان گشت دل که در کوی غم عشق تو منزل سازد بیقین خانه عیش و طربش ویران گشت بار دیگر سرو سامان بجهان باز نیافت جان که در عشق ...
تا جان مرا شد بغم عشق تولا کردم ز قرار و خرد و صبر تبرا با چاشنی عشق برابر نتوان کرد نه آرزوی دنیی و نه لذت عقبی در هر دو جهان از هوس دیدن رویت عاشق نکند جز بسر کوی تومأوی ذرات دو ...
درد تو دوای این دل رنجورست وصل تو شفای جان هر مهجورست هر کو ز جهان جمال روی توندید نزدیک محققان ز عرفان دورست
دوش اندر بزم وصل یار بودم تا به روز شب همه شب مست آن دیدار بودم تا به روز بی رقیب و مدعی در گلشن عیش و طرب هم نشین با آن گل بی خار بودم تا به روز گه گهی در خواب مستی بی خود و گاهی ...
درد بی درمان بعالم دردماست کانچنان سرو روان از ما جداست محنت ایام و غم های جهان ز اشتیاق او نصیب جان ماست کی علاج درد ما داند طبیب درد و سوز عشق دردم را دواست در هوایش رفت عمر و هم...
مانیستیم و هستی ما هستی خداست هستی به نیستی نه قرین است نه جداست دلبر چو رو در آینه مختلف نمود این صورت مخالف از آن اختلاف خاست عالم چو عکس آینه و نقش سایه دان کورا نمود و بود ز وه...
ای دل دیوانه تاکی بیخودیها کردنت برسرم پیوسته طعن نیک و بد آوردنت چند خواهی دست و پا زد رو رضا ده با قضا تا بکی باشد غم بیهوده آخر خوردنت این چه جهل است عاقبت اندیشه کن ای بی خبر خ...
ای طلعت تو مطلع انوار سعادات خورشید جمال تو عیان از همه ذرات حسن همه خوبان شده آیات جمالت ای مصحف رخسار تو مجموعه آیات در هر چه نظر میکنم از روی حقیقت منظور تویی غیر تو وهم است و خ...
عالم چو نقش موج ببحر وجود اوست بود همه جهان بحقیقت نمود اوست مقصود آفرینش عالم جز او نبود هستی هر دو کون طفیل وجود اوست وصف جمال ماه رخان در قرون و دهر مطرب بهر زمانه که سراید سرود...
ای صنم سمن بران دست منست و دامنت مونس جان بیدلان دست منست و دامنت ای مه خوش لقای من دلبر جان فزای من درد من و دوای من دست منست و دامنت کعبه ماست کوی تو قبله ماست روی تو میل دلم بسو...
اسرار یقین را بگمانی شده باحث کی کشف شود علم لدنی بمباحث آن واحد با لذات که شد کون صفاتش حقا که ندارد بجهان ثانی و ثالث آن نور که ذرات جهان سایه اویند بحریست که موجش بود اکوان و حو...
دوستانم باز خواهد گشت یارم الغیاث من ز دستش چاره جز مردن ندارم الغیاث دامن وصلش نمی آید بدست و من چنین در غم هجران او زار و نزارم الغیاث جان و دل از درد عشقش خون شد و هرگز دمی حال ...
این حیله سازی فلک کینه دار هیچ وین مکر دور دایره بی مدار هیچ این دشمنی نه فلک و هفت کوکبش وین دوستی دنیی ناپایدارهیچ این عمر بی بقا که نکرد او بکس وفا وین دولت دو روزه بی اعتبار هی...
جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاج دایما سودای عشق اوست زانم در مزاج گشته ام سودایی عشق رخ و زلف حبیب جز می لعلش ندانم درد سودا را علاج عقل را بگذار و در بازار عشق آنگه درآ کین م...
ما می پرست یار و جهان می پرست ما مامست عشق و کون ومکان بوده مست ما جنب وجودم از می توحید حق پرست زاهد مکن بسنگ ملامت شکست ما در ملک عشق منصب ما بین چو شد بلند ماپست یارو جمله جهان ...
جانی که همای عالم قدس بدست درمانده بدام شهوت و حرص شدست از قید صفات بد اگر گشت جدا بالذات ورا میل بمأوای خودست
هر جا ظهور یافت کمال و صفای دل عالم نبود ذره اندر فضای دل آن مظهری که سر عیان زو عیان نمود جستم بهر دو کون و ندیدم ورای دل آیینه کمال حقیقت دلست و بس هر دو جهان شدست ازین رو فدای د...