شمارهٔ ۱۹
از نور تجلی تو عالم پیداست ذرات جهان ز مهر رویت شیداست چشمی که بنور معرفت روشن شد بیند که جمال تو بعالم پیداست

شمسالدین محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نوربخشی (سال تولد نامعلوم، درگذشته به سال ۹۱۲ هجری قمری) متخلص به «اسیری» و «فدایی» و مشهور به «اسیری لاهیجی» عارف، شاعر و از مشایخ سلسلهٔ نوربخشیه است. کتاب «اسرار الشهود» اسیری با استفادهٔ از نسخهٔ آماده شده به کوشش آقای محمد رسا و کتاب «رسائل لاهیجی» با استفاده از نسخهٔ آماده شده به کوشش خانم اکرم شفائی هر دو در دسترس از وبگاه تصوف ایرانی به گنجور افزوده شده است.
از نور تجلی تو عالم پیداست ذرات جهان ز مهر رویت شیداست چشمی که بنور معرفت روشن شد بیند که جمال تو بعالم پیداست
ما دل و دین در قمار عشق جانان باختیم خلوت جانرا ز رخت غیر وا پرداختیم تا نباشد قلب نقد جان و دل در عشق او سالها در بوته درد و غمش بگداختیم چون وصال او نشد حاصل من مشتاق را سوختیم ا...
تا نقاب از مهر رویش دور شد جمله ذرات غرق نور شد حسن او در پرده ذرات کون هم هویدا گشت و هم مستور شد کعبه و مسجد ز رویش نور یافت وز لب او میکده معمور شد بود چشمش فتنه عالم ولی غمزه ا...
هر لحظه برویی دگر آن روی نماید هر دم بمن از باب دگر یار درآید جانا بدل پاک نظر کن رخ او بین آیینه صافی چو همه روی نماید اعمی نتواند که به بیند مه رویت جز دیده بینا بجمال تو نشاید ا...
مهر رخسارت ز ذرات جهان پیدا بود هر دو عالم در شعاع حسن او شیدا بود پرتو حسنت عیان بینم ز ذرات جهان مهر رخسار تو تابان از همه اشیا بود مرغ جان عاشقان را در هوای وصل دوست آشیان بی نش...
تا بکفر زلف تو جان مرا اقرار شد دل ز ایمان برگرفت و در پی زنار شد از شراب عشق جانان جان ما چون گشت مست از خیال زهد و هشیاری دلم بیزار شد از شراب جام عشقم از ازل مست و خراب من ازاین...
چو خورشید جمالت روی بنمود بدیدار تو جان و دل بیاسود نمود از پرده هر ذره خورشید چو یارم پرده از رخسار بگشود ندارد خلق پیش ما وجودی که جز حق در دو عالم نیست موجود سرود شوق جانان می س...
چو مهر جمال تو در جلوه بود ز هر ذره نوعی دگر رو نمود ز نور تجلی جهان محو شد صبا چون ز روی تو پرده گشود ز خورشید تابان برافکن نقاب نما رو بعاشق برغم حسود عدم گشت پیدا بنقش حباب چو م...
خوش وقت عاشقان که بمعشوق همبرند در کوی عشق محرم اسرار دلبرند دایم ببزم وصل که اغیار ره نیافت با یار خود بعیش و طرب جام می خورند مرغان عشق چون پرو بالی بهم زنند دریک نفس بشوق ز نه چ...
آن دلبر طناز نگویی که کجا شد از پیش من بیدل دیوانه چرا شد چون مونس و غمخوار دل خسته ما بود از بهر چه از خسته خود یار جداشد جان و دل غم دیده دمی شاد نبودست تا از برمادلبر بی مهر و و...
حسن رخسار تو چون میل نقابی می کند جان چو زلف بی قرارت اضطرابی می کند عاشق دیوانه چون خواهد که بیند روی یار زلف او آشفته گشت و پیچ و تابی می کند گرنه شوریده ای دل این پریشانیت چیست ...
یارم اگر جمال نماید چه می شود از رخ نقاب زلف گشاید چه می شود دلبر اگر بکلبه احزان بیدلان روزی بروی مهر درآید چه می شود در بزم وصل گر بدهد بار عاشقان تا روزگار هجر سرآید چه می شود ب...
یا غایة المقاصد یا منتهی المنی یا اجمل المجامل یا اکمل الوری کان المراد ذاتک من خلق عالم لو لم تکن لما خلق الارض و السما مقصود هر دو کون تو بودی از ابتدا لولاک شاهدست بدین دعوی از ...
داری سر جور و بیوفایی با ما پیوسته ازآن کنی جدایی باما یارب بود این که از سر مهر و وفا رخسار چو خورشید نمایی با ما
چو شاه از جای خود عزم سفر کرد سپاه و لشکر خود را خبر کرد چو دید آن شه که عالم هست ویران ز گنج خویشتن کارش چو زر کرد سپاه شاه را چون بود جا تنگ به یک دم لشکر خود در به در کرد چو شه ...
یارم چو نقاب از رخ چون ماه گشودست از پرده هر ذره بمن مهر نمودست یک ذات بنقش دو جهان دید هویدا هرکس که دل از زنگ دویی پاک ز دودست تا یار ز خلوتگه خود رفت بصحرا زان کوکبه آفاق پر از ...
جامه بیگانگی پوشید یار آشنا تا تواند عشق ورزیدن بهر شاه و گدا گاه پوشد کسوت لیلی گهی مجنون شود گاه معشوق و گهی عاشق نماید خویش را گفت صوفی عاشق و معشوق جز یک ذات نیست عارفش گفتا صو...
تا دل بجفای عشق تو خو کردست صد کوه بلا به پیش او چون گردست درد تو شفای این دل درویش است هرکس نه چنین بود یقین نامردست
ما مست شراب لعل یاریم مخمور دو چشم پرخماریم چون زلف خوش تو بی سکونیم چون حسن رخ تو برقراریم ما دیده بروی دوست داریم از حور و بهشت یاد ناریم دست از دو جهان اگر بشوییم با تو نفسی اگر...
زان پیشتر که کون و مکان را ظهور بود در بزم وصل دوست دلم در حضور بود ساقی چو داد باده به رندان می پرست هر جرعه ز مشرب ما بحر نور بود روزی که خلق مست می مختلف شدند مستی جان ما ز شراب...
حسن تو جلوه کرد و بعالم عیان شد در جلوه جمال تو رویت نهان شد آراست یار جلوه نام و نشان بخود ناگه فکند رخت و دگر بی نشان شد آیینه خواست یار که بیند جمال خویش مرآت حسن دوست تمامی جها...
زان روز که روی تو مرا در نظر آمد خورشید جهان در نظرم مختصر آمد مشتاق لقا را چه خبر از بد و نیکست چون مست می شوق ز خود بیخبر آمد جان و دل سرگشته ما را بره وصل هم عشق تو از راه کرم ر...
هنوز هست جهان را به نیست مأوابود که جانم از می عشق تو مست و شیدا بود ببزم وصل چو ساقی شراب عشقم داد کمینه جرعه جانم هزار دریا بود چو دیده باز گشادم جمال رخسارت چو آفتاب ز ذرات کون ...
دوش جانم در هوای آن خط و رخسار بود شب همه شب در سرم سودای زلف یار بود با وجود روی جان افروز و قددلربات عاشقان را از بهشت و حور و طوبی عار بود مونس دردت نه تنها این زمانم کز ازل از ...