سخن عاشقی که بر خاکستر حلاج نشست
عطار نیشابوریگفت چون در آتش افروخته
گشت آن حلاج کلی سوخته
عاشقی آمد مگر چوبی بدست
بر سر آن طشت خاکستر نشست
پس زفان بگشاد هم چون آتشی
باز می شورید خاکستر خوشی
وانگهی می گفت برگویید راست
کانک خوش می زد انا الحق او کجاست
آنچ گفتی آنچ بشنیدی همه
وانچ دانستی و می دیدی همه
آن همه جز اول افسانه نیست
محو شو چون جایت این ویرانه نیست
اصل باید اصل مستغنی و پاک
گر بود فرع و اگر نبود چه باک
هست خورشید حقیقی بر دوام
گو نه ذره ماند نه سایه والسلام
چون برآمد صد هزاران قرن بیش
قرنهای بی زمان نه پس نه پیش
