(۲) حکایت شیخ گرگانی با گربه
عطار نیشابوریجهان صدق شیخ گورگانی
که قطب وقت خود بود از معانی
یکی گربه بدی در خانقاهش
که دیدی شیخ روزی چند راهش
مگر در دست و در پای از ادیمش
غلافی کرده بودندی مقیمش
که تا چون می رود هر لحظه از جای
نه دست او شود آلوده نه پای
زمانی در کنار شیخ رفتی
زمانی بر سر سجاده خفتی
چو بودی ساعتی در دادی آواز
که تا خادم بر او آمدی باز
بدست خود ببستی دستوانش
وز آنجا آن زمان کردی روانش
بمطبخ بود مأواگه گرفته
نبودی گوشتی از وی نهفته
نبردی هیچ چیز از پخته و خام
مگر چیزی که دادندی بهنگام
