(۲) حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت
عطار نیشابوریوزیری را یکی زیبا پسر بود
که ماه از مهر او زیر و زبر بود
جمالش ختم کرده دلبری را
چشیده لب زلال کوثری را
به خوبی همچو ابرو طاق بوده
به نرگس ره زن عشاق بوده
یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد
چنان کو شد ندانم تا توان شد
نبود او را به هیچ انواع یارا
که کردی سر عشقش آشکارا
چنان همواره عشقش زار می سوخت
که سر تا پای او هموار می سوخت
چو هم دردی هم آوازی نبودش
دران اندوه هم رازی نبودش
درون دل نهان می داشت آن راز
که تا از بی دلی هم ماند زان باز
