(۳) مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا
عطار نیشابوریمسیح پاک کز دنیا علو داشت
بسی دیدار دنیا آرزو داشت
مگر می رفت روزی غرقه نور
بره در پیر زالی دید از دور
سپیدش گشته موی و پشت او خم
فتاده جمله دندانش از هم
دو چشمش ازرق و چون قیر رویش
نجاست می دمید از چار سویش
ببر درجامه صد رنگ بودش
دلی پر کین میان چنگ بودش
بصد رنگی نگارین کرده یک دست
دگر دستش بخون آلوده پیوست
بهر موییش منقار عقابی
فرو هشته بروی او نقابی
چو عیسی دید او را گفت ای زال
بگو تا کیستی ای زشت مختال
چنین گفت او که چون بس راستی تو
منم آن آرزو که خواستی تو
