(۸) حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه
عطار نیشابوریدرآمد واسطی را انتباهی
بدیوانه ستان در شد بگاهی
یکی دیوانه را دید سرمست
که گاهی نعره زد گه دست بر دست
ز شادی می شدی او سرفکنده
میان رقص یعنی بر جهنده
به پاسخ واسطی گفت ای زره دور
میان سخت بندی مانده مقهور
چو در بندی تو این شادیت از چیست
شدستی بنده آزادیت از چیست
زبان بگشاد پیش شیخ مجنون
که گر در بند دارم پای اکنون
دلم در بند نیست واصلم اینست
چو دل بگشاده دارم وصلم اینست
یقین میدان که بس مشکل فتادست
که گر بستند پایم دل گشادست
دو عالم چیست بحری نام او دل
تو در بحری بمانده پای در گل
ببحر سینه خود شو زمانی
که تا در خویش گم بینی جهانی
چو باشد صد جهان در دل نهانت
