(۵) حکایت یوسف علیه السلام و نظر کردن او در آینه
عطار نیشابوریمگر یوسف در آیینه نگه کرد
بسی تحسین آن روی چو مه کرد
ولی آیینه پنداشت اینت نااهل
که او را می کند تحسین زهی جهل
چه گر یوسف جمال تهنیت داشت
ولی آیینه جای تعزیت داشت
اگر معشوق آیینه ندیدی
جمال خود معایینه ندیدی
وگر برخاستی آیینه از راه
که گشتی از جمال خویش آگاه
وگر یوسف جمال خود بدیدی
ترنج و دست را بر هم بریدی
چو روی او عیان او نمی شد
ز عشق خویش جان او نمی شد
چو هم در خود نظر کردن نبودش
ز عشق خویش خون خوردن نبودش
ولی گر دیگری نظاره کردی
ترنج و دست را یک پاره کردی
ترا گر یوسف محبوب باید
نخستت دیده یعقوب باید
که تا آیینه ات زیبا نماید
جمال خویشتن پیدا نماید
