بخش ۱ - المقالة الرابعه
عطار نیشابوریالا ای جان و دل را درد و دارو
تو آن نوری که کم تمسسه نارو
ز روزن های مشکاتی مشبک
نشیمن کرده بر شاخی مبارک
تو در مصباح تن مشکوة نوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری
زجاجه بشکن و زیتت فروریز
به نور کوکب دری درآویز
ترا با مشرق و مغرب چه کارست
که نور آسمان گردت حصار ست
الا ای بلبل گویای اسرار
ز صندوق جواهر بند بردار
چو عیسی در سخن شیرین زفان شو
صدف را بشکن و گوهر فشان شو
به آواز خوش خود سر می افراز
که در ابریشم و نی هست آواز
خوش آوازی بلبل از تو بیش است
که سرمست خوش آوازی خویش است
ز شنوایی خود چندین بمخروش
که بانگی بشنود ده میل خرگوش
ز بینایی مدان این فر و فرهنگ
که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ
که از یک میل موشی بشنود بوی
ز وهم خود مدان خود را تزاید
که آب از وهم خود بنمود هدهد
تو گر بیشی از آن جمله از آنی
که بس گویا و بس پاکیزه دانی
چو از دریا سوی بالا شدی تو
سفر ناکرده قطره کی شود در
نخستین قطره باران سفر کرد
و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد
به دریا گر گهر پنهان بماند
گهر با خاک ره یکسان بماند
ولی چون گوهر از دریا برآید
چو برگ تود از موضع سفر کرد
ز دیبا و ز اطلس سر به در کرد
سفر را گر نه این انجام بودی
سفر را گر چنین قدری نبودی
زمانی بی زمین و بی زمان شو
که اندر لازمان صد سال و یک دم
به پیشت هر دو یکسانند با هم
ز استقبال و ماضی حال باشد
از آن معنی که نبود آسمانی
چو نور دیده باشد آسمان ها
نباشد چون چنین ها آنچنان ها
نه نقصان باشد آنجا نه کمالی
نه ماضی و نه مستقبل نه حالی
چو هست آن حضرت از هر دو جهان دور
از آنست از زمان و از مکان دور
نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم
چو حالی این زمین کردی بدل تو
یکی بینی ابد را با ازل تو
چو آنجا نه چه ونه چند باشد
یقین دانم که هر دو جز یکی نیست
محقق را درین معنی شکی نیست
الا یا مهره باز حقه پرداز
نقاب از لعبت معنی برانداز
مشعبد وار چابک دستی یی کن
شرابی درکش و بدمستی یی کن
به ز خاک آینه جان پاک بزدای
تهی کن حقه را و پاک بنمای
تو گنجی نه سپهر ت درمیانه
تو جانی لیک در زندان جسمی
ازین زندان دنیا رخت برگیر
به کلی دل ز بند سخت برگیر
نمی دانی که از چه باز ماندی
که اینجا آنچ می خواهی نداری
چو از حق برگ رندان می نیابی
الا یا مرغ حکمت دان زمانی
چه خواهی یافت زین به آشیانی
چو بگذشتی ز چار و نه به پرواز
ز خود بگذر به حق کن چشم خود باز
چو میدانی که می باید شدن زود
نه خواهد نیز روی آمدن بود
چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس
ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس
بدان که اقطاع ابلیس است دنیا
سرای مکر و تلبیس است دنیا
نظر بر پیشگاه انداز و رفتی
چو نیست ابلیس را با جای تو کار
تو نیز از جای او بگذر به هنجار
چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی
همان انگار که این گلخن ندیدی
وزآن پس در جهان انس نه گام
تو باشی جمله و خود را نبینی
چو بگذشتی ز چندان پرده و دام
به یک چندی شوی هادی بر آن بام
شود چشمت به خورشید جهان باز
شود بر تو در دریای جان باز
چو تو هادی شدی در خود نگه کن
بدان خود را و قصد بارگه کن
که چون خود دان شوی حق دان شوی تو
از آن پس زود در پیشان شوی تو
از آن حالت دمی با خویشت آرد
ز خود بی خود بمانی بر در او
دگر ره پرده ای در پیش آید
خودی در بی خودی با خویش آید
ز شادی در خروش آید دگر بار
چو پروانه بر آتش می زند خویش
که تا هستی او برخیزد از پیش
گهی افتان گهی خیزان بماند
گهی بی جان گهی با جان بماند
بگویم این سخن سرباز با تو
که گه غم چیست گاهی ناز با تو
قدم را با حدوث آویزشی نیست
که گفتت کز کنار دایه برگرد
الا ای مرغ بیرون آی ازین دام
همی هر ذره از عالم که بینی
چنان پیدا شود آن ذره در راه
که نوری گردد از انوار درگاه
برون می آید از استار اسرار
نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد
نه هرگز غایت و پایانش یابد
چنین گفته ست طاهر پاکباز ی
که من چل سال ماندم در نیازی
ز یک یک ذره سوی دوست راه است
ولی بر چشم تو عالم سیاه است
نهادت پرده و دادت بسی هیل
که تا نا اهل پیدا آید از اهل
تو گر اهلیتی داری درین راه
ز یک یک ذره می شو تا به درگاه
ز پیشان گر نظر بر تو نبودی
ولی چون نور پیشان رهبر تست
چرا این کاهلی در جوهر تست
که هر دم می رسد از یار نوری
ز تو گر یار گیرد یک نظر باز
دری کان در چو بر دلبر گشاید
تو را سه چیز می باید ز کونین
چو علمت از عبادت بین گردد
بخش ۱ - المقالة الرابعه - عطار نیشابوری | ناهید