بخش ۱ - المقاله الخامسه - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۱ - المقاله الخامسه
عطار نیشابوریدلا یک دم رها کن آب و گل را
صلای عشق در ده اهل دل را
ز نور عشق شمع جان برافروز
زبور عشق از جانان درآموز
چو زیر از عشق رمز راز می گوی
چو بلبل بی زبان اسرار می گوی
چو داود آیت سرگشتگان خوان
زبور عشق بر آشفتگان خوان
حدیث عشق ورد عاشقان ساز
دل و جان در هوای عاشقان باز
چو عود از عشق بر آتش همی سوز
چو شمعی می گری و خوش همی سوز
شراب عشق در جام خرد ریز
وز آنجا جرعه بر جان خود ریز
خرد چون مست شد نیزش مده صاف
بگوشش باز نه تا کم زند لاف
چوعشق آمد خرد را میل درکش
خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند
ولیکن عشق جز جانان نه بیند
ولیکن عشق دری شب چراغ است
ولیکن عشق شنگی لا ابالیست
خرد بر دل دلی پر انتظارست
ولیکن عشق در پیشان کار است
ولی عشق آه جان افروز خواهد
خرد طفل است و عشق استاد کار است
از این تا آن تفاوت بی شمار است
دو آیینه است عشق و دل مقابل
که هر دو روی در روی اند از اول
میان هر دو یک پرده ست در پیش
ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
ببین صورت در آبی بی کدورت
که یک چیزست با هم آب و صورت
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار
میان عشق و دل موییست مقدار
وگر موییست بر روید ز ناخن
چو آید لشگر عشق از کمین گاه
نماند عقل را از هیچ سو راه
گریزان گردد از هر سوی ناکام
چو عشق از در درآید عقل از بام
کسی کز عشق در دریای ژرفست
بداند کین چه کاری بس شگرفست
تو پنداری مگر کین عشق بازیست
عجایب جوهریست این عالم عشق
که می گوید عرض باشد غم عشق
که دیدست این عرض هرگز به کونین
جهان پر شحنه سلطان عشق است
ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است
که آید از هر اندوهیش نازی
جهان بی دوست بر وی حلقه گشته
هزاران جام در زهر اوفتاده
هزاران تیر محکم خورده بر دل
چو آهو می دود دو پای در گل
به هجران در گریزد هر زمانی
که دارد تاب قرب وصل جانان
چه سنجد شبنمی در پیش طوفان
در آن دریا چنین قطره چه سنجد
بر آن خورشید یک ذره چه سنجد
بسی جانها در این یغما ببردند
به زیر پرده جانها آب کردند
تن اندر خاک و خون پرتاب کردند
به تنها راه بر جانها گرفتند
به جانها ترک دورانها گرفتند
زمین و آسمان را در گشادند
ز تن راهی به دل بردند ناگاه
ز دل راهی بجان آنگه به درگاه
وز آن پس نام آن عالم نهادند
چو شد پرداخته چیزی گزیدند
که آنرا عشق گفتند و شنیدند
ترا این عشق آسان می نماید
که بر قدر تو چندان می نماید
گل ارچه تازه باشد ابر باید
خوشی عاشقان از اشک و صبرست
بسی خوشتر بود از ملک حاصل
دو عالم سایه خورشید عشق است
دو گیتی حضرت جاوید عشق است
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
نبات و معدن و حیوان و افلاک
همه در عشق می گردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
کمال عشق حیوان خورد و شهوت
کمال چرخ از رفتن به فرمان
کمال هر یک اقطاعیست در خور
کزان اقطاع ننهد پای بر در
که عارف بشنود یک یک بتصریح
کمال انبیا جایی که جا نیست
که گر کس داند آن جز حق روا نیست
ز اول تا به آخر پیچ بر پیچ
کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ
کمالی گر نباشد پس چه دانند
ز بی شوقی همه حیران بمانند
طلب جستن کمال آمد درین راه
زسر تا بن چو زنجیریست یکسر
رهی نزدیک دان زان یک به دیگر
تعجب کن ببین کین چند در چند
ز اعلا سوی اسفل می رود کار
فرود آید چنانکش کار کارست
خداوندی که هرچیزی که او کرد
ترا گر نیست نیکو او نکو کرد
همه آفاق در عشق اند پویان
چو کس را نیست در دل شوق آن عشق
کجا یابند هرگز ذوق آن عشق
فلک در عشق دل چون تیر دارد
ملایک بسته زنجیری در افلاک
از آن زنجیر می گردند بر خاک
چو دیگر ناید از حضرت خطابش
نه او ماند نه دور و انقلابش
به گردش خوش همی گردی به حلقه
زهی حالت نگر از عشق پیوست
که تا روز قیامت گردشت هست
چو ما این بند مشکل برگشاییم
بر قاضی به ادرگاه تو آییم
به قوال افکنیم این خرقه خویش
نگین گردیم اندر حلقهء خویش
تو عامی باشی و ما خاص گردیم
وز آنجا هم به سوی فوق تازیم
گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم
در آن دریا به غواصی درآییم
وز آن شادی بر قاضی درآییم
همی آییم دم دم همچو اکنون
بهر پرده چو مار از پوست بیرون
نه در دنیا در اول خون بدی تو
در آخر بین که زینجا چون شدی تو
گهی آب و گهی خون و گهی شیر
گهی کودک گهی برنا گهی پیر
گهی سلطان دین گه پیر خمار
گهی مردار می گه پیر اسرار
هزاران پرده در دنیا گذشتی
که تا از صورت و معنی بگشتی
درآن وادی که آنرا عشق نامست
که داند کین چه اسرار نهانست
سخن نیست این که نور عقل جانست
اگر چشم دلت گردد بدین باز
برون گیرد ز یک یک ذره صد راز
همه ذرات عالم را درین کوی
نه بیند یک نفس جز در روش روی
همه در گردش اند و در روش هست
تو بی چشمی و در تو این روش هست
الا ای بی خبر از عشق بازی
تو پنداری که هست این عشق بازی
ترا چون نیست نقدی درخور دوست
که آن را رونقی باشد بر دوست
ازو می خواه تا دریا بباشی
هم اندر خویش نابینا بباشی
دلت در عشق بحری کن پر اسرار
همه قعرش جواهر موجش انوار
که تا چون رفتی آن بحر معانی
چنین دریا کن آن ره را نثاری
که تا نبود در این راهت غباری
دو عالم در نثار تو فرو شد