بخش ۴ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریبه مسجد در بخفت آن عالم راه
ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه
یکی ابلیس را دید ایستاده
بدو گفتا چه کارست اوفتاده
لعین گفتا همی خواهم هم اکنون
که جاهل را برم از راه بیرون
ولیکن زان ندارم طاقت و تاب
که می ترسم از آن دانای در خواب
گر آن دانا نبودی پای بستم
چو مومی بود آن نادان به دستم
فغان زین صوفی در حلم مانده
ولی در حلم خود بی علم مانده
درین دریای مغرق غوطه باید
نه دام و زرق و دلق و فوطه باید
چو خس بر روی دریا در طوافی
چو غواصی ندانی چند لافی
سخن تا چند رانی در نهایت
که ماندی بر سر راه بدایت
چرا چندین به گرد کام گردی
که اهل درد را بد نام گردی
اگر در راه دین گردیت بودی
