بخش ۶ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریرسید آن پیر را سر الهی
که مردی ز آن ما گر دید خواهی
برو سوی خرابات و نشان خواه
که پیری ست آن ز حمالان این راه
بیامد مرد و شرح حال او خواست
بدو گفتند دی شد کار او راست
به صد زاری و غم دی مرد اینجا
جهان بر خود به سردی برد اینجا
سپیدش موی بود و روی زردی
همه حمالی خم خانه کردی
همی بردی سبوی خمر بر دوش
ولی هرگز نکردی قطره ای نوش
به هر گامی که در ره برگرفتی
به سوز جان و درد دل بگفتی
کهای دارنده ی دنیا و دین هم
ببخش آنرا که آنش نیست و این هم
