بخش ۱ - المقاله العاشر
عطار نیشابورییکی دریای بی پایان نهادند
وزان دریا رهی با جان گشادند
یکی بر روی آن دریا برون شد
گهی مؤمن گهی ترسا برون شد
درین دریا که بی قعر و کنارست
عجایب در عجایب بی شمارست
زهی دریای بی پایان اسرار
که نه سر دارد و نه بن پدیدار
گر آن دریا نه زیر پرده بودی
بکلی کردها ناکرده بودی
جهانی کرده چون پر شد بدان نور
نماند هست تا نبود از آن دور
اگر گویی چرا ماندست پرده
چو آنجا می نماید هیچ کرده
سخن اینجا زبان را می نشاید
که این جز عقل و جان را می نشاید
سخن را در پس سرپوش می دار
زبان را از سخن چین گوش می دار
