بخش ۹ - الحکایه و التمثیل
عطار نیشابوریشنودم من که موشی تیز دیده
ز چنگ گربگان خون ریز دیده
برون آمد ز سوراخی چنان تنگ
که با تنگی او بودی جهان تنگ
به کنج خانه ای کاو را گمان بود
قضا را خایه مرغی نهان بود
بسوی بیضه آمد پای برداشت
ولی دستش نداد از جای برداشت
نه بر وی چنگل او را ظفر بود
نه دندانش به بردن کارگر بود
چو بسیاری به گرد بیضه درگشت
عجایب حیله ای بر ساخت برگشت
بیامد بانگ زد موشی دگر را
به پیش او فرو گفت این خبر را
درآمد موش زیر بیضه درشد
دو دست و پای او گردش کمر شد
