بخش ۱۷ - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن
عطار نیشابوریالا ای پیک باز تیز پرواز
چو در عالم نداری یک هم آواز
دمی گر میزنی بر انجمن زن
نفس بیخویشتن با خویشتن زن
چو یک همدم نمی بینم زمانیت
که خواهد بود همدم در جهانیت
تو خود را تا ابد محرم تمامی
که هم همخانه هم همدم تمامی
بگوی این قصه و با خویشتن گوی
به خوشگویی ببر از خویشتن گوی
چنین گفت آن سخن ساز سخن سنج
که برده بود عمری در سخن رنج
که شاهنشاه خوزی دختری داشت
که هر موییش در خویی سری داشت
سمنبر خواهر بهرام بودی
گلش اندام و گلرخ نام بودی
وگر دیوانه دیدی روی آن ماه
چو عاقل آمدی زان نقش با راه
ز رویش نقش بردندی به هر جای
که نقشش بود دل را نقش بر سنگ
چو مویش برد رویش نقش ارژنگ
چو مثل نقش گل در هیچ حالی
چو نقاشان لطیفش نقش بستند
زبانها پر ز شرح حال او بود
بر ایوانها همه تمثال او بود
کمین بر انس و جان زلفش چنان داشت
که هر موییش جانی بر میان داشت
کمان را پر زاغ هر دو ابروش
کشیده تا به گوش از زاغ گیسوش
از آن مژگان صف بر صف کشیده
به رخ بر هر بتی خالی دگر داشت
ولیکن خال او حالی دگر داشت
رخ شیرینش لعلی بود در پوست
بر سیمینش سیمی بود دل دوست
لب جان بخش او را آب حیوان
شده چون صورتی بیجان در ایوان
بسی در چشم مردم داشتی گوش
که سیمایش کند در چشمه نوش
ولی چون رهگذر بربسته بودی
دهانی چون دهان همزه یک نیم
چو اقلیمی شکر در چشم یک میم
زهی ملکی که در اقلیم او بود
که عالم پر شکر از میم او بود
میان میم بی نون حرف سین داشت
ولی در لعل سی در ثمین داشت
چهی در سیم داشت آن سنگدل ماه
رسن افگنده مشکین بر سر چاه
بلوری را که آبش زیر پل بود
به بالا بود چون سرو بلندی
که میسوخت آتش لعل چو قندش
چه چیزش بود در خور جز که نیلی
کشیدندی به نام او به تعجیل
ز دارالملک حسنش دار و گیری
به جان گشتند شاهانش خریدار
نه چندانی بزرگی بود او را
که بتوان گفت شرحی زود او را
بسی نوبت زر و زاری فرستاد
به دلبر دل به سرباری فرستاد
که سوی ما فرست آن سیمبر را
که قدری نیست اینجا سیم و زر را
چو از من میگشاید این چنین نقد
ترا بی نسیه باید بستن این عقد
جهان را نیست شهزادی به از من
که خواهی یافت دامادی به از من
شکفت از کار گلرخ شاه شاهان
که رست او را نباتی در سپاهان
پس از سالی ببندد عقد ماهی
شه آن اندیشه در دل همچو جان داشت
ولیکن چرخ در پرده نه آن داشت
به بام قصر بر شد چاشتگاهی
نهادش آن تماشا بر جگر داغ
قبا از بر چو گل در پای کرده
ازو غلغل در افتاده به بلبل
رخی چون گل لبی چون چشمه نور
چه گویم از لب و دندان گل دور
از آن چاهش که در زیر ذقن بود
چو یوسف عقل خونین پیرهن بود
سر زلفش رسن افگنده بر ماه
دل گل زان رسن رفته فرو چاه
سر آن حلقه های زلف پر چین
به شیرینی چو شکر تیز بازار
جهان را حسن او سر پای میزد
خطی چون مشک و رویی همچو ماهی
چو گل در بر فگنده خوابگاهی
شده سرو بلندش بر زمین پست
چو گل را نرگس تر بر مه افتاد
دلش چون ماهتابی در ره افتاد
چو گلرخ آن سمنبر را چنان دید
چو جانش آمد به روی او جهان دید
ز عشقش آتشی در جانش افتاد
که دردی سخت بی درمانش افتاد
دلش در عشق معجون جنون ساخت
رخش از اشک صد هنگامه خون ساخت
هزاران دانه خون بر رخش ریخت
که گفتی غمزه خون آلود بودش
دلش در پای دلبر سرنگون شد
سر خود برگرفت و رفت خون شد
چو مرغی در میان دام میسوخت
وزان آتش چو عود خام میسوخت
دم سرد از جگر میزد چو کافور
چو گلبرگ از صبا افتان و خیزان
دلش صد داستان بر عشق خوانده
چو شخصی بی خرد در عشق مانده
همی بدرید جان آن سرو سرمست
به جای جانش آمد جامه در دست
بزد دست و قصب از مه بیفگند
جهان بر چشم او زیر و زبر شد
چگونه پر زند در خون و در گل
چنان پر میزد آن مرغ دل افگار
که از جان و ز دل میگشت بیکار
سفینه چیست عقلی بس سلیمست
از آن دریات نبود نم به سینه
دلش ناگه به دریایی فرو شد
که نتوان گفت کز زاری چسان بود
چو طفلی شیر خواره تشنه آب
ز رنج تشنگی جان داده در تاب
چو مرغی بی زبان محتاج دانه
چو ماهی زآب خوش بیرون فتاده
چو موری پر فگنده پای کنده
نگونساری به طاسی در فگنده
چو آن پروانه اندر پیش آتش
دو دیده خیره و دو دست بر دل
چو نقش سنگ پایش مانده در گل
به دل گفت این چه آتش بود آخر
برفت از دست من سر رشته دل
ز دست تو به جان آیم دلا زود
که آوردی چنین پای گل آلود
که داند کانچه در جان من افتاد
چگونه عقل ازو بر گردن افتاد
که داند کانچه دل بر موج خون کرد
سر آخر از کجا خواهد برون کرد
چه سازم یا کرا برگویم آخر
که گل را باغبانی جویم آخر
چگونه ما دو را با هم توان داد
که من شهزاده ام او باغبان زاد
نه بتوان گفت با کس این سخن را
نه نتوان خواستن آن سرو بن را
نه دل را روی آزادیست زین بند
نه گل را یک شکر روزیست زین قند
نه چشم از روی وی بر میتوان داشت
نه او را نیز در بر میتوان داشت
بسی به گر لته در حلق مانم
شدم دیوانه زان موی چو زنجیر
اگر جانست بیش اندیش دردست
وگر دل سیل خون در پیش کرده ست
ز خون من چه خواهد خاست آخر
جهان از مرگ من ماتم نگیرد
ز مشتی استخوان عالم نگیرد
بگفت این و به صد سختی از آن بام
فروتر شد به صد سختی به ناکام
نه یک همدم که یک دم راز گوید
نه یک محرم که رمزی باز گوید
همی شد از هوای خویش در خشم
همی گشت آه در دل اشک در چشم
از آن شد تفته اندر عشق جانش
چو مستی تشنه دل پر سوز مانده
لبش بی آب جان افروز مانده
چو گردانید روی از روی هرمز
ز دست دل شد آن بت روی عاجز
بشورید ای خوشا شور شکر بار
دلش در بیخودی شد واقف عشق
صلا در داد جان را هاتف عشق
همی زد مژه و خوناب میریخت
ز بادام اشک چون عناب میریخت
به دل میگفت آخر این چه حالست
ز هرمز خار در پایت محالست
به خوبی گرچه بی مثل جهانست
ولی تو پادشاه او باغبانست
بگو تا چون تو هرگز نازنینی
کجا جسته ست زینسان همنشینی
جهانداری به غوری کی توان داد
سلیمانی به موری کی توان داد
چو جان در آستینش شد دلاویز
علم زد عشق او چون آتش تیز
به هر پندی که داده بود خود را
شد آن هر پند او بندی خرد را
ازآن پس دل ز جان خویش برداشت
خرد را پیش عشق از پیش برداشت
زبان بگشاد عشق نکته پرداز
خرد را گوشمالی داد ز آغاز
که گرچه نام هرمز روستاییست
چو جای وصل دارد اصل کم گیر
ز صد گونه هنر یک فصل کم گیر
چو هم نیکو بود هم خوش گدایی
بسی خوشتر ز ناخوش پادشایی
نکو رویست او دیگر چه خواهی
شکر چون در صفت افتاد شیرین
شکر خور می چه پرسی از کجاست این
ترا صفرا بکشت این هر دو بهتر
گلی تو او درین باغست بلبل
بسی خوشتر سراید بلبل از گل
گلی تو او لبی دارد شکر ریز
تو بیماری به شکر گل درآمیز
چوعشق از هر طریقی گفت برهان
خرد الزام گشت و عقل حیران
ولی شه مات شد از یک پیاده
چو عشق آن شیوه شرح یار دادی
نه زانسان بود گل را عشق هرمز
کزو زایل شدی چون عقل هرگز
ز بس کالقصه دزدیده نگه کرد
جهان بر نرگس ساحر سیه کرد
به دل میگفت ای دل کارت افتاد
بزن جان را که او دلدارت افتاد
ز دل تا صبر صد فرسنگ بیشست
ز جان تا عشق مویی راه پیشست
چه سازم می بباید ترک جان گفت
کسی کو کاین سخن با او توان گفت
مثال آنکه جانی یافت دل شد
چو من ماهی که خورشید دل افروز
جهان بر روی من بیند همه روز
چو من سروی که صد سرو سرافراز
چو من حوری که حوران بهشتی
چو من دری که گر دریا زند جوش
کنم یک یک درش را حلقه در گوش
چو من لعلی که یاقوت نکو رنگ
گرفت از خجلت من قلعه در سنگ
چو من شمعی که چون من رخ فروزم
چو من گنجی که شب پیروز گردد
گر از زلفم طلسم آموز گردد
ندارد زهره ای آن زهره مست
که داند داشت زیر کوزه ام دست
مه رخشنده با این نور دادن
اگر چون صبح بر گردون بخندم
ز پسته راه بر گردون ببندم
اگر صد چرب گوی آید به حربم
به چربی بر همه خوبان بچربم
نخست از مه درآید تا به ماهی
وگر رویم ببیند ماه ازین روی
نهد از آسمانم بر زمین روی
شود مست و زند دنبال بر خاک
بر آید مرغ مخمل را پر و بال
چو برقی باز میدوزد به رعدم
که از شرم تنم شد سیم سیماب
لبم را خود صفت نتوان که چونست
که وصف او ازین عالم برونست
که از شرم لبم ظلمت گزیده ست
به لب گه جان دهم گه جان ستانم
لبم گر باده ای بخشد به ساقی
از آن مستی نماند هیچ باقی
کنون با این همه صاحب جمالی
دلی با من بسی در پوست بوده
به جان شد دشمن من دوست بوده
به یک دیدن که دید او روی هرمز
مرا گویی ندید او روی هرگز
به خونم تشنه شد وز سینه بگریخت
ز من آن محرم دیرینه بگریخت
گهی در چین زلفش ره به در برد
گهی راهی به هندستان به سر برد
گهی در بند روم رویش افتاد
گهی زان خنده مست مست گردد
گهی زان غمزه چابک دست گردد
نمیدانم که تا هرگز کند رای
به سوی گل چنین دل در چنین جای
ز دست این دل پر شیون خویش
همی پیچم چو دست اورنجن خویش
چه کرد این دل که خون شد در بر من
که این از چشم آمد بر سر من
تو ای دیده چو خود کردی نگاهی
به یک نگرش بسی بگریستی تو
کنون جز صبر من رویی ندارم
اگر از سنگ و از آهن کنم صبر
دلم را بی قراری بارد از ابر
به آخر چون فرو شد طاس سیماب
برآمد شاه هرمز را سر از خواب
چو زیر بید سر برداشت مویش
نهانی گل به روزن برد رویش
که فندق سود بر بادام هرگز
چو یافت از فندقش بادام او تاب
ز فندق گشت بادامش چو عناب
تو گفتی نرگسش سرخی ازآن داشت
که از خون ریزیش گلرخ نشان داشت
چو زلف عنبرین بفشاند از گرد
گل بی دل گلابی گشت از درد
چو از بستر کلاه آورد بر ماه
فلک پیشش کله بنهاد بر راه
چو دست در فشان بر خط نهاد او
به خون خلق عالم خط بداد او
چو موی مشک رنگ از راه برداشت
ز ناف آهوان مشک آه برداشت
چو زلف از زیر پای آورد بر دوش
بخاست از سبزپوشان فلک جوش
چو روی از گرد ره در آب شست او
چو در رفتن قدم برداشت هرمز
دل گل رفت و تن افتاد عاجز
گرفت از پیش و پس راه دل افروز
گلاب از جزع بر آنش فشانده
جگر خسته بصر خونبار مانده
دهن بسته زبان بیکار مانده
جهان بر چشم او تاریک گشته
اجل دور از همه نزدیک گشته
بهشتی زین جهان بیرون گذشته
بدینسان مانده بود آن ماهپاره
که تا بر چرخ پیدا شد ستاره
چو مه رویی بود صاحب جمالی
به مهری ماه را در برگرفته
یکی جاندار خونی بر سر شاه
بلی بی خون ندارد جان وطن گاه
نه او مقبل نه زو یک نیکوی رست
یکی اقضی القضاتی پیشگه را
مثلث ساخته عود از سه پرده
قلم در خط شده زو هر زمانی
عروس شب چنان پیرایه ور بود
که چون صحن مرصع پرگهر بود
که داند تا چرا این هر ستاره
که داند کاین همه پرگار پرکار
به روزش کشته آید شمع انجم
چو بسیاری برافروخت و فرو مرد
جهانی را برآورد و فرو برد
گهی مهرش جهان بفروخت بر ماه
گهی مه نیز رویی دوخت بر ماه
چو ماه او چنان مهرش چنینست
بسی در خون بگرداند یقینست
کنون وقت آمد ای مرغ دلارام
که گلرخ را فرود آری ازین بام
چو گل بر بام همچون خار درماند
دلش چون حلقه زیروز برماند
به خون گشته شبیخون در گذشته
ز شب یک نیمه افزون درگذشته
به صد چشمی چو نرگس در نظاره
به گل بر خون گرسته هر ستاره
شفق در خون نشسته از غم او
فغان برداشته بر گل به زاری
گل گلگونه چهره دایه ای داشت
که در خرده شناسی مایه ای داشت
فسونگر بود مرغی چابک اندیش
بدیدی حیله صد ساله از پیش
به شکلی بوالعجب کار جهان بود
که لعب چرخ با او در میان بود
ز سنگی موم و مومی سنگ کردی
چنان در ساحری گیرا نفس بود
که شیخ نجد با او هیچکس بود
اگر بر سنگ خواندی درگرفتی
دل سنگین او از مکر پر بود
به غایت سخت خشم و نرم بر بود
چو صبح تیز بی خورشید روشن
دمی دم می نزد بی گل به گلشن
چو برگی دل برو لرزنده بودش
که گلرخ گوهری ارزنده بودش
چو تخت زر ز سیمین تن تهی دید
وطن میدید و گوهر دروطن نه
چمن میدید و گلرخ در چمن نه
در ایوان قبله جمشید می جست
چراغی خواست وآن خورشید می جست
چو لختی گرد ایوان گام زد او
قدم بر در ز در بر بام زد او
ز شخصش رفته جان پس بازگشته
گسسته عقد و بسیاری گهر زآن
به خاک افگنده چشمش بیشتر زآن
سر زلفش پریشان گشته در خاک
دلش در بر چو مرغی پر همی زد
دمی از دل بر آن دلبر همی زد
چو دایه دید گل را همچنان زار
چو گل شد پای او پرخار از آن کار
چنان برقی به جان او درآمد
که چون رعدی فغان از وی برآمد
گشاد اشک و بسی فریاد دربست
دلش از دست شد و افتاد از دست
ز بانگ او بتان گشتند آگاه
که هر یک میزدندی بانگ بر ماه
گل سیراب را در خون بدیدند
دو چشم دل ز گل در خون کشیدند
چو هر دم آتشی در نی نشیند
چو باد صبحدم بر روی گل جست
به آزادی رسید آن سرو سر مست
گل بی دل چو قصد این جهان کرد
دو نرگس برگشاد و خون روان کرد
ز نرگس آب بر سبزه روان شد
چو حال خویشتن با یادش آمد
ز هر یک سوی صد فریادش آمد
برفت از هوش شکر بار سرمست
دگر باره چو بار اول از دست
گلی در خون و آتش بوده چندین
چگونه تاب آرد نیست مشک این
گلاب و مشک بر رویش فشاندند
نبود آن گرد از مویش فشاندند
رخش چون از گلاب و مشک تر شد
گلاب از آه سردش خون جگر شد
بتان در نیم شب ماتم گرفتند
ز نرگس ماه در شبنم گرفتند
به در مشک از سر گیسو بکندند
به فندق ماه یعنی رو بکندند
به ایوان باز بردندش به ده کس
همه شب دم نزد چون صبح از ماه
که تا پیک سپیده دم زد از راه
چو پروین همچو گرد از راه برخاست
ز باد سرد صبح آن ماه برخاست
چو گل برخاست دل بنشست آزاد
وزان برخاستن برخاست فریاد
چو آن گنج گهر را باز دادند
به صدقه گنج زر را درگشادند
دل همچون کباب و موی چون شیر
کباب آورد و شربت دایه پیر
به گل گفت ای سمن عارض چه دیدی
کزین عالم بدان عالم رسیدی
فتاده قد تو چون سرو بر خاک
به گرد سرو تو توزی شده چاک
مگر توزی ز رویت ریخت در راه
که توزی را بریزد پرتو ماه
که گر از صد زبان گردم سخن گوی
ز صد نتوانم ای دایه یکی گفت
نه از بسیار با تو اندکی گفت
ز دل تنگی شدم بر بام ناکام
که ای من خاک بادی کاید از بام
تماشا چون گلم دل کرد پاره
ز هر برگی فغان برخاسته زو
ز بویش بود ریحانی نفس بود
ز رنگش دیده را از لعل بس بود
از آن گل آتشی در دل فتاده ست
چو آن بلبل که اندر گل فتاده ست
ز شاخی بلبلی چون دید آن گل
به بی برگی فتاد از عشق بلبل
گهی دل را به خون سر باز میداد
گهی میگشت در یکدم به صد حال
گهی میزد به صد گونه پر و بال
گهی در روی گل نظاره میکرد
گهی چون گل قبا را پاره میکرد
به آخر آتشی در بلبل افتاد
ز شاخ سبز پیش آن گل افتاد
میان خاک و خون چندان به سر گشت
که از پای و سر خود بیخبر گشت
مرا زان درد آتش در دل افتاد
ز آتش دود دیدم مشکل افتاد
از آن آتش دلم چون دود خون گشت
پلی بستم ز خون بنگر که چون گشت
به یک باره دلم از بس که خون شد
به پل بیرون نشد از پل برون شد
خداوند جهان بیرون شوم داد
درون دل ز سر جایی نوم داد
چو ماهی بودمی بر روی خاکی
دو اسبه سوی رفتن داشتم ساز
فرستادم کنون ناگاه خر باز
پس آنگه دایه گفت ای گلرخ ماه
چو خورشیدی دلت شد گرم ناگاه
ندادی گوش و مستی تیز خشمی
چو خورشیدت رسید ای ماه چشمی
که چشم بد بلای روی نیکوست
ببین تا گفته ام زین نوع چندی
که بر سوزید هر روزی سپندی
مرا جانیست وان در صدق پیشست
که جای صد هزاران صدقه بیشست
ستاره بیش شد پروانه کردار
چو این زرین سپر زد بر فلک تیغ
چو جوشن شد ز تیغش بر فلک میغ
به سلطانی نشست این چتر زر بفت
چو شب شد روز این در شب افروز
به باغم گفت دل میخواهد امروز
که دارم سینه ای چون حوض آتش
ندیدم در جهان زین حوض خوشتر
که گویی آب او هست آب کوثر
چو من بر حوض زرین غوطه خوردم
چو آبم برد آب حوض زین پیش
چرا میریزم آب حوض زین بیش
گلاب از نرگسان صد حوض راندم
ز خجلت در عرق چون حوض ماندم
بدانسان شد دلم زین حوض فرتوت
که شد این حوض بر من حوض تابوت
که من بر حوض دیدم روی آن گل
چو شد دور از کنار حوض ماهم
کنون آب از میان حوض خواهم
که گرد حوض خواهم گشت ماهی
نگونسار آید او در دیده خویش
ازین حوضم نگونساریست در پیش
اگر از دست شد پایم به یکبار
که گشتم گرد پای حوض بسیار
اگر این حوض خود صد پایه باشد
به سر گشتن مرا زو مایه باشد
شکر با گل به یکجا نقد باشد
گلم من با شکر در بر نشستم
ز حد بگذشت ازین حوضم فسانه
کنون ما و می و این حوضخانه
می و حوران سیمین بر بیارند
که تا زآواز چنگ و ناله نای
به جای آید دل این رفته از جای
چرا باید ز هر اندیشه فرسود
که گر شادیست ور غم بگذرد زود
کنون باری چرا غمناک گردیم
که میدانیم روزی خاک گردیم
زمانی کام دل با هم برانیم
کزین پس میندانم تا توانیم
یکی شاهانه مجلس ساز کردند
سماع و نقل و می آغاز کردند
برون کردند هرمز را از آن باغ
دل گل یافت چون لاله از آن داغ
چرا پس برگرفتند آن سبب را
ندیدند از رخ چون شمع او دود
چرا کردند از آنجا شمع را دور
که بی شمعی نباشد جمع را نور
چو مطرب زیر گل بستر بیفکند
پری رویی کزان یک شیشه خوردی
به افسون صد پری در شیشه کردی
منادی گر شده چنگ خوش آواز
چو شد آواز بیست و چار در گوش
چه بیست و سی که صد بودند مدهوش
حریفی زهره طبع و آب دندان
چو خورشید آتشین چون صبح خندان
بریشم را به ناخن ساز میداد
چو بانگ چنگ در بالا گرفتی
ز پرده نغمه را بر تار میزد
چو پیش آورد از رگ او ره راست
دل از طبع مخالف طبع برخاست
نمود از ناخنی علم و عمل را
به گفت از پرده خوش این غزل را
بیا گر بر دو چشمم میخرامی
بجز تو در جهان حاصل ندارم
دلی گر هست بی نامت دژم باد
چنان دل را ز عالم نام گم باد
چو آتش درزدی چون دود رفتی
چو بی روی تو جشن از رشک سازم
کباب از دل شراب از اشک سازم
چنان دل مست شد از تو به یکبار
که تا محشر نخواهد گشت هشیار
خوشا عشقی که باشد در جوانی
خوشا با یار کردن دست در کش
خصوصا گر به جان باید خریدن
چو بشنید این سخن گلروی از چنگ
ز مژگان کرد بر گل اشک او رنگ
شد از بادام ماهش پر ستاره
به فندق فندقی را کرد پاره
چو گل نازک دلی پر عشق و سرمست
سماع و می صبوری چون دهد دست
چو شهزاد از صبوری گشت درویش
ز بیهوشی بزد یک نعره بی خویش
وجودش از دو عالم بیخبر گشت
ز دو عالم برون جای دگر گشت
همه رامشگران بر گرد آن ماه
به زاری میزدند از راهوی راه
گل اندر پرده زان پرده به سر گشت
دو چشم پرده دارش پرده در گشت
درآمد عشق و گل بیخود فروشد
خدا دانست و بس جایی که او شد
چنان در عشق آن دلدار پیوست
که بگسست از خود و در یار پیوست
به خوابش دید لب بر لب نهاده
گرفته موی او پیچیده در دست
فتاده روی بر هم خفته سر مست
جفا ورزد کس آخر با چو من یار
چنین خود بیوفایی چون کنی تو
به باغ آیی مرا بیرون کنی تو
سوی باغ آمدی بشکفته چون گل
مرا از آشیان راندی چو بلبل
چو تو در عشق چون بلبل نباشی
چرا راندی مرا تا بر گل مست
چو بلبل کردمی زاری به صد دست
چو گل بشکفتی و خوارم نهادی
چو یوسف صاع در بارم نهادی
چو گل بشنود آن از خواب برجست
زبان بگشاد و صد فریاد دربست
به زاری همچو چنگی پر الم گشت
رگ و پی بر تنش چون زیر و بم گشت
روان شد خون ز چشم سیل بارش
ز خون چشم پر خون شد کنارش
گل بی دل ز بیخوابی چنان بود
که از زاری چو برگ زعفران بود
چو دید آن خواب عشقش گشت بسیار
شدش زان خواب چشم فتنه بیدار
چو کار از دست شد گلرخ برآشفت
گل تر را جگر خشک و نفس سرد
تنش گرمی گرفت و گونه شد زرد
چو تب در گل فگند از عشق تابی
عرق ریزان شد از گل چون گلابی
شبان روزی در آن تب زار میسوخت
تنش همواره ناهموار میسوخت
بگردید و ز رخ برقع برانداخت
به عالم آستین پر زر انداخت
که گل را باغبان درمان تواند
به گل نرسد ز هر خاری زیانی
علی الجمله دوا کردند یک ماه
نشد یک ذره آن خورشید با راه
ز درمان هر زمان دردش بتر گشت
صبوری کم شد و غم بیشتر گشت
چو درمان می نپذرفت آن سمنبر
به ایوان باز بردندش به منظر
به آخر به شد و بر بام شد باز
چو مرغ خسته پیش دام شد باز
چو بد مرغ دلش پریده از بام
به سوی بام زد بار دگر گام
به پای خویش گرد دام میگشت
از آن بر بام داشت آن مرغ امید
که تا هادی شود در پیش خورشید
دلش بگذاشت چون مرغی وطن را
که دید آن مرغ جان خویشتن را
چو مرغ از چارچوب سینه برخاست
دلش چون مرغ وحشی در غلو بود
دلش پر میزد و بیشرم میرفت
چو مرغی در هوای گرم میرفت
که ای هرمز بیا چینه درانداز
که چون من مرغ ناید تیز در دام
نظر بگشای تا بر بامت افتد
چو من مرغی مگر در دامت افتد
چو سر از چینه گردی در کمندم
به دست خویشتن نه پای بندم
چو هادی گردم از دستم رها کن
بزن دست و بپیش بازم انداز
من آن مرغم که بی تو هیچ جایی
من آن مرغم که زرین بود بالم
بسوخت آن بالم و برگشت حالم
من آن مرغم که از یک دانه تو
دلم را از مدارا مرهمی ساز
بگفت این و فرو افتاد بر بام
همه بام از سرشکش گشت گل فام
چه گویم همچنین آن عالم افروز
به گرد بام میگشتی شب و روز
بسی بر بام میشد شام و شبگیر
به تهمت اوفتاد آن دایه پیر
گل ارچه راز دل با کس نمیگفت
به شب در خواب دیدش گشت جوشان
بجست از جای گریان و خروشان
ز بس آتش دلش چون جوی خون شد
کفش بر لب زد و از سر برون شد
چو عشق از در درآمد گام برداشت
برهنه پای و سر بر بام میشد
بیارامیده در وی مرغ و ماهی
چو دوده ریخته بر روی قطران
شبی چون زنگی اندر قیر مانده
شد آگه دایه و گل را چنان دید
ز تخت زر سوی بامش روان دید
فغان برداشت کاخر این چه حالست
ز کم عقلان چنین حالی محالست
چه گمراهیست کاکنونت گرفته ست
نداری عقل یا خونت گرفته ست
گره بر جان پر تابم زدی تو
چه رنگست اینکه در آبم زدی تو
به هر ساعت سوی بام آوری رای
شوی گیسو کشان چون چنگ در پای
یقین دانم که کارت مشکل افتاد
کزین مشکل بس آتش در دل افتاد
زبان بگشای تا مشکل چه داری
خدا داند که تا در دل چه داری
اگر گویم چه میسازی تو بر بام
مرا گویی که تا دل گیرد آرام
کجا باور کند دایه ز گل این
کجا بیرون شود با من به پل این
ز بس سستی تو گویی جان نداری
وگر بر بام باید شد به بازی
چو اسبی تند باشی بر شدن را
اگر گویم سوی قصر آی از بام
ز صد در بیش گیری در ره آرام
فرو افتی و نشناسی سر از پای
وگر گویم که بر بام آی و برخیز
برافروزی و چون آتش شوی تیز
چو مرغی میزنی بیخود پر و بال
چو روباهی نهی بر دوش دنبال
به جلدی آستین را در نوردی
نهاده در کنار از دیده دودی
گهی بی چوب گز مهتاب پیمای
گهی از باغ مرغی را بخوانی
گهی سر سوی سنگ آری بخوابی
گهی گریان شوی چون شمع خندان
گهی دستارچه خایی به دندان
گهی بام از گرستن رود سازی
گهی نوحه کنی بر بانگ بلبل
گهی بیرون کنی دست از گریبان
گهی در پای افتی همچو دامان
گهی بر روی دیوار افکنی خویش
گهی دیوار پیمایی پس و پیش
گه از گرمی فرو افتی به دردی
گهی باشد دو بادامت شکر خیز
گهی گردد دو گلبرگت عرق ریز
ز تو غایب نیم در هیچ بابی
تو پنداری که بگذارم ترا من
همه شب دل زمانی ساکنت نیست
بجز بر بام رفتن ممکنت نیست
ندانم حال و دانم هست حالی
شبی چندان نیابد چشم تو خواب
که منقاری زند یک مرغ در آب
قرارت نیست و آرامت برفته ست
به بدنامی مگر نامت برفته ست
چه حالست این ترا آخر چه بوده ست
پری داری مگر دیوت ربوده ست
همه خلق جهان را خواب برده
ترا گویی که برفیست آب برده
که در عالم تویی او را و جانی
چه میخواهی ازین مسکین بی زور
کزو موییست باقی تا لب گور
دلم خون شد ز زاری کردن تو
نیاری رحمتی بر من چه سازم
چو شمعی تا سحر در سوز باشی
چو روز آید شوی بر رخ گهر بار
که کی باشد که شب آید پدیدار
چو دایه زین سخنها لب فرو بست
زبان بگشاد گل چون بلبل مست
چو کوه قاف با من در کمر شد
ز آهم خون چشمم چون جگر شد
چنین دردی که در جانم نهفته ست
زبانم پیش کس هرگز نگفته ست
که از دست دلش گویی که جان شد
به گل گفت ای چو جان من گرامی
دلت بنشان بگو تا از کجا خاست
مکن کژی و با من دل بنه راست
به جان پرورده ام من در کنارت
نیابی خواب چون مرغ شب آویز
به منظر بر روی سر پا برهنه
بگو راست و مخوان تاریخ کهنه
بگو تا دست سیمین تو امروز
به زیر سنگ کیست ای عالم افروز
تو میدانی که چون راز تو دارم
ندیده ستی ز من بسیار گویی
نه هرگز ده زبانی و دورویی
همیشه تا که بودم بنده بودم
ز ماهت دل به مهر آگنده بودم
نه روزم روز بی روی چو ماهت
که یک موی افکند بی مهر سایه
چو گل در خون نشیند دایه گل
تویی جان من ای در شب افروز
که جانم بر تو میلرزد شب و روز
چنان دارم دل از مهر تو پر تاب
که هر شب برجهم ده بار از خواب
بسوزم عود و عنبر بر سر تو
چو خال سبز بر رویت کنم راست
شکنهای دو گیسویت کنم راست
کنم در کوزه جلاب تو شیرین
نه از یکسوی از دو سوی بالین
ترا ای مهربان با من چه کینست
جهان تا پشت من همچون کمان کرد
جوانی را چو تیر از من روان کرد
رگم گشته کبود و روی چون کاه
زخویشم شرم آید گاه و بیگاه
چو حرصم شد دراز و عمر کوتاه
که بگذر زود چون بادی به دشتی
کنون وقت رحیل آمد به ناکام
مرا با تو به هم نگذارد ایام
ز عمرم هیچ دورانی نمانده ست
مرا بر نانوا نانی نمانده ست
چه من گر سایه ام تو آفتابی
بگو تا از که میگردی به خون تر
کرا می بینی از خود سرنگون تر
نه هر چیزی همه کس داند ای ماه
مرا زین حال پوشیده کن آگاه
به حق آنکه تن را جفت جان ساخت
خرد را کارفرمای جهان ساخت
هزاران شمع از طاقی برافروخت
چراغ از جان مشتاقی برافروخت
چو عنصر بود بیگانه جدا کرد
به ما بیگانگان را آشنا کرد
به انجیل و به زنار و به رهبان
به بیت المقدس و محراب و ایوان
که گر رازم تو برگویی نهانی
نهان دارم چو جانش زانکه جانی
که تا گشتی چنین رعنا و سرکش
بگو در گردن من تا چه کارست
سبک روحی تو و از خشم تو من
گران جانی شدم در چشم تو من
سخنهای مرا در تو اثر نیست
مرا با تو کنون کاری دگر نیست
چو بسیاری بگفت آن دایه پیر
برآمد آن جوان را روی چون قیر
سرش درگشت و چشمش رود خون شد
کجا با دایه آن از پل برون شد
ز شرم دایه خوی بر گل نشستش
دل چون شیشه بیرون شد ز دستش
فسونگر گشت و در بیداد آمد
که رسوا خواهیم کردن سرانجام
چه میخواهی از این افتاده در دام
همی از دست ندهی پیشه خویش
چه میخواهی ازین سرگشته ایام
چه رنجانی من دیوانه دل را
که شد دردی عجب همخانه دل را
مرا از دست دل کاری فتاده ست
دلم در درد و تیماری فتاده ست
نه درد خویش بتوان گفت کس را
نگاهی کرد باید پیش و پس را
نه نیز این درد را پنهان توان داشت
نه این دشوار را آسان توان داشت
بگویم سرزنش دارم ز هر دون
نگویم تا درین گردم جگر خون
نگویم تا کی آرم این بهانه
اگر این راز من پنهان نماند
یقین دانم که بر من جان نماند
سخن تا در قفس پیوسته باشد
ولیکن چون ز دل سوی زبان جست
چو مرغی گشت و بر هر شاخ بنشست
ازآن ترسم که گر راز نهانم
کنون ای دایه چون کارم شد از دست
گشایم راز اگر بر تو توان بست
ترا اکنون سخن باید چنان داشت
که از خود باید آن را هم نهان داشت
بگویم با تو تا در جان نماند
که سوز عاشقان پنهان نماند
بدان کاین باغبان مه مرد استاد
پسر دارد یکی چون سرو آزاد
ز لعلش گوهر اندر تیغ مانده
به نرگس خواب بسته جادوان را
به ابرو طاق بوده نیکوان را
جگر از هر دو چشمش تیر خورده
شکر از هر دو لعلش شیر خورده
لب لعلش چو گلگون را نهد ننگ
ازو در سر بگردد زلف شبرنگ
دو لب چون دانه ناری مکیده
ز رشک افگنده گلگون نعل در سنگ
نمود از لب دهان غنچه را دوست
خط سرسبز او چون غنچه در پوست
لبش نیرنگ خط چون بر نگین زد
به سبزی آسمان را بر زمین زد
نهادم سر بر آن خط چون قلم من
خطی خوش بود لوح دل قلم کرد
خطی بر خونم آورد و ستم کرد
از آن خط شد پری در من چه سازم
بدینسانم در آن خط عشق بازم
دلم چون شیشه ای زان خط شد از دست
پری دل برد و دل چون شیشه بشکست
پری در شیشه آید وین پریزاد
دلم در شیشه کرد و شیشه افتاد
چو خط او بدیدم زین دل تنگ
شدم در خط چو دل زد شیشه بر سنگ
کنون کز دست کودک شیشه افتاد
ندارد هیچ سودی بانگ و فریاد
مپرس ای دایه تا من زان پری روی
چگونه چون پری پویم به هر سوی
به بالای منست آن زلف شبرنگ
ز زلفش روی گلگون برکشم تنگ
به پیش حوض خفته همچو خورشید
ز مستی از دو عالم بی خبر بود
ولی عالم ازو زیر و زبر بود
چو آهو چشم من بیهوش افتاد
ز چشمش خواب بر خرگوش افتاد
چو گل دید آن رخ چون ماهپاره
بجست از من دل دیوانه چون تیر
نگه چون دارم از زلفش به زنجیر
چو باهوش آمد و ناگاه برخاست
فغان از سرو و جوش از ماه برخاست
کله چون کوژ بنهاد و کمر بست
همه خون در دل من چون جگر بست
چو آن سرو روان من عیان شد
چو از پیشم برفت آن گوهر خاص
که او شمعست و دل پروانه اوست
وزان شکر گلی بی برگ مانده
نه شب خوابست و نه روزم قرارست
اگر یک لحظه خوابم باز بردی
کنون ناگفتنی چون با تو گفتم
چه سازی تا شود آن ماه جفتم
اگرچه از رخت شرمم گرفته ست
دلم گرمست از آن گرمم گرفته ست
منم گلبوی و آن دلبر سمن بوی
ازین شاه آن گدایی را شهی ده
وزین گل آن شکر را آگهی ده
برو گو تو عقیقی با گهر ساز
برو گو تو چو سروی من چو شمشاد
بیا تا بر جمال من شوی شاد
برو گو تو چو ماهی من چو مهرم
چو ذره رقص کن در پیش چهرم
کنون ای دایه دل پرداختم من
از آن پاسخ چنان شد دایه پیر
که گفتی خورد بردل زان جوان تیر
چو بشنود این سخن برداشت پنجه
بزد بر روی پرچین صد تپنچه
که هرگز آن نگوید در جهان مست
ترا یاری چنین در پرده ناز
نبتوان گفت باری این همه جای
که شرمت باد ای بی عقل بی رای
ز گفت دایه شد در خشم گلرخ
بدو گفت ای بتلخی زهر پاسخ
نیم من زانکه هم زینم دهی تو
دل خود را بصد در پند دادم
چو پیمان بستدم سوگند دادم
چرا پس زین سبب فریاد کردی
همه سوگند و پیمان یاد کردی
دگر ره دایه شد زان کار دلتنگ
که گل را عشق نقشی بود در سنگ
سخن را رنگ داد آن مرغ استاد
باستادی ز در بیرون فرستاد
زبان را در فسون گل چنان کرد
که بلبل را زبان بند زبان کرد
که بر شاهی گدایی را گزیدی
ترا نقدست با هم ترک و هندو
کدامت دل همی خواهد زهر دو
توتن خواهی ترا جان خواهد آخر
چو این بی جان تن آسانست بگذار
همه تن گر همه جانست بگذار
هوا در تف و در سوز اوفگندت
چه بدبختی بدین روز اوفگندت
مگر نشنیدی این تنبیه هرگز
تو شاه او روستایی بچه آخر
بعالم نیست طوطی را شکر بار
که پیش گاوبندی خر کنی بار
گل و بیلست او را کار پیوست
ببیل او ترا کی گل دهد دست
زهی خر طبعی آخر ازتو چندی
که پهلو ساید او با چون تو ماهی
اگر زین گاو باشد یک دمت وصل
بخر گم کردهیی مانی تو بی اصل
بدست خویش افگندی تو در پای
سر خود از یکی تا پای بر جای
چه خلقی تو چنین آشفته رفتار
که یک جو مینگیرد در تو گفتار
من از هر نیک و از هر بد که گفتم
یکی دردت نکرد از صد که گفتم
تو شسته چشم از ناشسته رویی
خرد را با دلت بیگانه کردست
خجل شد گل چنان کز خوی بیاغشت
ز شرم او نقاب از گل فرو هشت
بدایه گفت من عاجز ازین کار
بیکسوکی شوم هرگز ازین کار
مرا یکسانست تا دیگر نگویی
چنان سوداش در دل محکم افتاد
که در سنگ آنچنان نقشی کم افتاد
مبادا جان من گر سوی او نیست
مبادا چشم من گر روی او نیست
بچشم من چو حوری از بهشتست
بچشم من چو مردم اوست در چشم
مدارای دایه زان دلخواه بازم
چو دل او را همی خواهد چه سازم
که هرگز برنگردم زین ملامت
بگفتم گفتنی اکنون تو دانی
ببین تا چند سوگندان بخوردی
که هرگز از سر پیمان نگردی
کنون با آن همه سوگند خورده
ترادیدم چو نرم آهن دلی سخت
ز دایه نیست دلداری زهی بخت
دمی نبود که در خونی نگردم
تو میگفتی بگو چون گفته شد راز
شدی در خشم و کردی فتنه آغاز
چو آب از برفروخواندی روان تو
چو صیدی مرده در شستم فتادی
زهی شیری که شیری را گرفتی
نباید بامنت زین بیش آویخت
که هر مرغی بپای خویش آویخت
بده آبم چو قرعه بر من افتاد
که باتو نان من در روغن افتاد
مکن ای نرم زن با من درشتی
که ما بر خشک میرانیم کشتی
شدم در پای محنت پست تو من
فرو کوبم بسی از دست تو من
ترا چون مردمان گر شرم بودی
چو گربه نقد بیند دیگ سرباز
نیابد شرم سگ به زوبدر باز
بگفت این و خروشی سخت برداشت
بچشم دایه رخت از تخت برداشت
چو دایه این سخن بشنید از خشم
دل خونین برون افگند از چشم
بگل گفت از هوا دلگرم کردی
ز پیش خویش صد بارم براندی
بخواری آستین بر من فشاندی
سگم خواندی و بانگم بر زدی تو
چو گربه زود در بانگ آمدی تو
ترا صد بار گفتم هوش میدار
سخن در گوش گیر و گوش میدار
دهان برگوش من نه راز برگوی
زبان بود اینکه با دوشم نهادی
دهان بود اینکه بر گوشم نهادی
چو گل پاسخ شنود از جای برجست
ز چشم دایه جایی دور بنشست
بیک ره صبر ازو زنجیر بگسست
زمین پر گرد گشت از آة سردش
فلک پر درد شد از سوز دردش
دلش در آتش و تن مانده در آب
نه خوردش بود ازین اندیشه نه خواب
نه بادایه سخن گفت و نه باکس
که یار من درین محنت خدابس
همه بیچارگان را غمگسار اوست
همه وقتی همه جاییت یار اوست
خداوندا دلم را بنده گردان
بفضلت مردهیی را زنده گردان
دلم میخواهد از تو یاری تو
دلا افسانه گفتن شرع و دین گفت
چرا گفتی که آوردت بدین گفت
ازین غفلت چو فردا گردی آگاه
بخش ۱۷ - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن - عطار نیشابوری | ناهید