بخش ۲۶ - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی
عطار نیشابوریالا ای فاخته خوش حلقی آخر
ز حلقت جانفزای خلقی آخر
گهر داری درون دل برون ریز
ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز
سخن را ساز ده آواز بگشای
چو بستی طوق معنی راز بگشای
به هر بانگی جهانی را برافروز
به هر دم شمع جانی را برافروز
چو ترک دانه دنیی گرفتی
قفس بشکستی و عقبی گرفتی
کنون گر قصه ای داری ادا کن
همه بیگانگان را آشنا کن
سخن سنجی که دادی در سخن داد
چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد
که قیصر آنکه هرمز را پدر بود
که از گردون به رفعت بیشتر بود
به وقت او نبود افزون از او شاه
جهان افروخت بر گردون ازو ماه
فلک اجری خور دیوان او بود
ز دارالملک خود فرمانبری شاد
به سوی شاه خوزستان فرستاد
که گر خواهی که یابی تخت و تاجت
برون کن دخل خوزستان و بفرست
که نام تو درون آمد به فهرست
سر از فرمان مپیچ و پیروی کن
چو سر بر خط نهادی خسروی کن
اگر یک موی از ما سر بتابی
زمین بر سر کنی و سر نیابی
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
که از دلتنگیش آمد جهان تنگ
بزرگان را به پیش خویشتن خواند
به پیش خرده گیران این سخن راند
که قیصر باج میخواهد ز کشور
کسی نیست این زمان در پادشاهی
که نیست از قیصرش صاحب کلاهی
بر او من چون برون آیم زمانی
که بر جانم برون آید جهانی
به غایت خرده دان مشکل گشایی
بسی شادی و غم در کون دیده
زبان از فکر خاموشی به در کرد
دهان را در سخن درج گهر کرد
به شه گفت ای سپهرت آشیانه
نه هرگز پشت گرداند از آن روی
نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی
تو این دم فال از هرمز گرفتی
شود زو هم در این صلح بازت
چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست
بسی میداند و عمرش بسی نیست
کز آزادی چو سوسن ده زبانست
چو این زیبا سخن رومی زبانست
اگر او را فرستی لایق آنست
به زر اقلیمت از قیصر نگهدار
که از زر همچو زر گردد همه کار
چو زر در مغز داری دوست داری
وگرنه هرچه داری پوست داری
بباید سیم و زر چندین شتروار
جواهر پیل بالا در به خروار
ز هر در جامه های سخت زیبا
غلامی صد که در صاحب جمالی
به سحر تنگ چشمی جان فزوده
جهان در چشمشان مویی نموده
سمندی صد سبق برده ز افلاک
به تک در چشم کرده باد را خاک
چو برقی صد جهان زیشان جهنده
کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر
نمودی دستبردی عقل و جان را
به سر پایی درآورده جهان را
بدینسان تحفه ای از گنج گوهر
روان کن با سواران سوی قیصر
چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز
تو به دانی سخن کوتاه کردم
خوش آمد رای او شه را چنان کرد
همه چون جمع شد هر یک نشان کرد
یکی گنجی چو کوه زر بیاراست
کنیزان را به صد زیور بیاراست
شدند آن ماهرویان در عماری
کله بر ماه چون سرو خرامان
شدند آن مشتری رویان سواره
وزان پس داد تشریفی به هرمز
که خورشید آن ندیده بود هرگز
رسالت را چو بس درخور گرفتش
وداعش کرد و پس در بر گرفتش
روان شد هرمز از خوزان چنان زود
که برقی چون رود برقی چنان بود
چه گویم عاقبت چون ره به سر شد
به یک ره صاحب اقبالی به صد ناز
فرستادند به استقبال او باز
چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت
نمود از آینه صد گونه انگشت
به صد اعزاز هرمز را چو فرمود
چو شاه آگه شد از در شب افروز
به پیش خویشتن خواندش همان روز
درآمد هرمز و پیشش زمین رفت
زبان بگشاد و بر شاه آفرین گفت
از آن پس تحفه شه پیش او برد
به یک ره عرضه داد و سر فرو برد
چو قیصر دید چندان تحفه در پیش
ندید آزردن آن شاه در خویش
چو هرمز را بدید آن شاه از دور
چو خورشیدی دلش زد موج از نور
درو حیران بماند از بس که نگریست
ز کس پنهان نماند از بس که بگریست
ولیکن اشک را پوشیده میداشت
به رویش چشم را دزدیده میداشت
مهی میدید چون سروی قباپوش
ز ماه او دلش از مهر زد جوش
به جان در عهد بستن آمد او را
رگ شفقت به جستن آمد او را
نهاد از بس گرستن دست بر روی
که لشکر بود استاده ز هر سوی
عجب تر آنکه هرمز نیز در حال
گشاد از پیش یک یک مژه قیفال
نکو گفت این مثل پیر یگانه
که مهر و خون نخسبد در زمانه
ز خون چشم آن شهزاده و شاه
روان شد خون ز هر چشمی به یک راه
بخندیدند پس چون گل ز باران
ندانستند تا آن گریه از چیست
نشد معلوم تا آن خنده از کیست
پدر را با پسر پیوند میداد
چو روی آن شکر لب دید از کاخ
روان شد شیر پستانش به صد شاخ
دلش برخاست چشمش سیل انگیخت
عرق بر وی نشست و شیر میریخت
ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه
جهان بفروخت زیر پرده چون ماه
دلش در بر چو مرغی مضطرب شد
چو گردون بیقرار و منقلب شد
بتان در گرد او هنگامه کردند
ز جان صد جام خون بر جامه کردند
گلاب تازه بر ماهش فشاندند
ز نرگس اشک بر راهش فشاندند
چو کوه سیم از آن با هوش آمد
زبان بگشاد کاین برنا که امروز
به پیش شه درآمد عالم افروز
مرا فرزند اوست و این یقینست
وگر شه را بپرسی هم چنینست
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
فروغ سینه و نور دماغ اوست
چنان مهریم ازو در دل برافروخت
که ماه افروختن زو خواهد آموخت
چنان جان در ره پیوند او ماند
که یک یک بند من در بند او ماند
ز سر تا پای گویی قیصرست او
نظیر هر دو تن در هفت اقلیم
نبیند هیچکس سیبی به دو نیم
مرا باری قرار از دل ببرده ست
به دست بیقراری درسپرده ست
گرفتم دیو زد بر من چنین تیر
چرا ریزد ز پستانم چنین شیر
گرفتم نفس زد بر جان من راه
چرا ماند به قیصر روی آن ماه
چرا شد شاه قیصر خونفشان زو
یقین دانم که کاری بس شگفتست
که گردون با دل من درگرفتست
بگفت این و خروشی سخت دربست
شه از آواز او از تخت برجست
وزان پس پیش آن سیمین بر آمد
بدید او را چنان گفتش چه بوده ست
بگفتند آنچه او را رو نموده ست
چو شاه او را چنان سرگشته میدید
همه جامه ز شیر آغشته میدید
نخست آن قصه را غوری چه جوید
همان افتاده بود او را چه گوید
به زیر پرده بنشست و ندانست
که در پرده چه بازیها نهانست
کنیزک را بخواند آنگاه قیصر
که با من حال خود بر گوی یکسر
بگو تا از کجا داری تو پیوند
که هرمز را نهادی نام فرزند
بگو تا خود ترا فرزند کی بود
بجز با من کست پیوند کی بود
اگر رازی نهان در پرده داری
بگو با من چرا دل مرده داری
چرا دردی که درمانش توان کرد
به نادانی ز من باید نهان کرد
گرت رازیست با من در میان نه
که فرمودت که مهری بر زبان نه
که آن وقتی که سوی حرب شد شاه
مرا در پرده از شه گوهری بود
چو آتش کرد خاتون قصد جانش
که برگیرد چو شمعی از میانش
فلان سریت برد او را سحرگاه
کنون ز آن وقت قرب بیست سالست
عجب حالیست یارب این چه حالست
شه از گفت کنیزک ماند خیره
فشاند از چشم جیحون را به زاری
براند از خشم خاتون را به خواری
در آن اندیشه چون لختی فرو رفت
درآمد مهر و گفتی هوش ازو رفت
زمین بوسید و نزد قیصر آمد
دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت
که دولت باد و پیروزی ترا جفت
چو گردون سایه خورشید بادت
شه از دیدار و گفتارش فرو ماند
دعای چشم بد بر وی فرو خواند
بدو گفت ای هنرمند هنر جوی
مرا از زاد و بوم خویش برگوی
بگو تا از کدامین زاد و بودی
مرا زین حال آگه کن به زودی
نشان پادشاهی بر تو پیداست
کژی هرگز نکو نبود بگو راست
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار
ز من این راز پرسیدند بسیار
ترا این شک که افتاده ست در پیش
مرا پیش از تو افتاده ست در خویش
بسی کردند هر جای این سؤالم
چه گویم چون نشد معلوم حالم
مرا در شهر خوزان مهربانیست
که باغ خاص شه را باغبانیست
مرا پرورد و علم آموخت بسیار
چو جانم گوش داشت از چشم اغیار
ز من هیچ از نکویی باز نگرفت
ولی با وی دل من ساز نگرفت
نه مانندست چهر او به چهرم
نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم
عجب درمانده ام در کار خود من
که بی پیوندم از روی خرد من
چو من بس بی کسم زانم یگانه
نیارم برد پای از یکدگر جای
که میدزدیده گیرندم به هر جای
چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند
طمع دربست و در پیوست پیوند
دلش در بر گواهی داد صد بار
که نور چشم تست او را نگهدار
چو در کاری دلت فتوی ده آید
به هرمز گفت دست از جامه بگشای
برهنه کن تن و بازوی بنمای
نشانی بود قیصر را به شاهی
که بر اجداد او دادی گواهی
چو شاه از بازویش داد آن نشان باز
ز بی صبری برفت دل از قرارش
گرفت از مهر دل سر در کنارش
وزان پس خواند مادر را به پیشش
خروشی تا به گردون می برآورد
ز سنگ سخت دل خون می برآورد
چنان آن هر سه ماتم درگرفتند
کزان آتش دو عالم درگرفتند
به یک جا سور با ماتم به هم بود
عجب معجونی از شادی و غم بود
فتاده هر سه تن حالی پریشان
علی الجمله چو شه گنج گهر یافت
دلش صد گنج شادی بیشتر یافت
بران کار از میان جان دراستاد
کسی را سوی خوزستان فرستاد
که تا مهمرد را آرد بر شاه
برفت القصه آوردش به شش ماه
چو مهمرد از در ایوان درآمد
به خدمت پیش قیصر بر سر آمد
چو هرمز دید حالی پیشش آورد
به حرمت در جوار خویشش آورد
فزون از حد او کردش مراعات
نکویی را نکویی دان مکافات
پس آنگه قیصر از وی حال درخواست
که حال این پسر با ما بگو راست
چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
ز اول تا به آخر جمله برگفت
پس آن انگشتری کان دلستانش
نهاد آنجا به حرمت بر زمینش
زبان بگشاد همچون سوسنی شاه
ولی در پیشش اول کار سختست
مگر این بود و اکنون دور بختست
چو قیصر دید در پیش آن نشانی
نه چندان داد سیم و زر به درویش
که هرگز در حساب آید ازان بیش
ازان شادی به عشرت رای کردند
فتاده می میان رگ به تگ در
ز می خون کرده سر پی گم به رگ در
که در سر مغز سر رقاص گشته
شده سرمست هر موی از مسامی
شکم چون مشک در بالا گرفته
به سوی شیشه سنگ انداز کرده
چکان مرغ صراحی را ز منقار
چو خال سیب شیرین دانه نار
قدح تا گردن اندر می نشسته
درافگندند خرقه خرقه پوشان
رباب از هرزگی نیشی همی زد
کمانچه از درشتی تیر میخورد
شکر زآوای نرمش شیر میخورد
که جان دف به چنبر شد رسیده
رسن در پای چنگ افتاده ناگاه
رسن با چنبر دف گشته همراه
ز خار زخمه زخم از خار رفته
به پهلو گشته مستان همچو قرعه
نه شب خفتند نه روز آرمیدند
نه یکدم زان دل افروز آرمیدند
بدین شادی به هم شهزاده و شاه
طرب کردند و می خوردند ی کماه
شهش نگذاشت بی برقع به بازار
که تا ترساندش چشم بد آزار
چو خسروشاه را در روم شش ماه
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه
دل او زان هوا دریای خون شد
به رنجوری و بیماری بیفتاد
در آن غربت به صد زاری بیفتاد
نه دل را برگ تنهایی زمانی
چو گل بربوده بود او را دل از پیش
چگونه بی گلش بودی دل خویش
اگر هست از پدر چیزیت درخواست
ز تو گفتن زمن کردن همه راست
زبد عهدی خویشم مانده در سوز
شه خوزان که شهرم داد و اقطاع
بسی حق دارد او بر من به انواع
مرا چون در رسالت میفرستاد
مرا سوگند داد اول که در روم
که با من نیکویی بسیار کردند
چنان خواهم چو دارم رفعتی من
که بخشم هر یکی را خلعتی من
چو من آنجا روم سرکش از این صدر
ببینندم بدین جاه و بدین قدر
ببخشش دست چون باران کنم من
چو زین اندیشه دل پرداز گردم
یقین دانست شه کان مرغ دمساز
پدر را با پسر کاریست نازک
ندید آن کار را جز صبر انجام
ولیکن داد دستوری به ناکام
ز سر مهمرد را چندان عطا داد
که در صد سال دریا آن کجا داد
به هر درویش درمانی دگر کرد
به هر رنجیش گنجی پرگهر کرد
نکو گفت آن حکیم نکته پرداز
که نیکویی کن و در آب انداز
وزان پس لشکری با ده خزانه
به خسرو داد و خسرو شد روانه
پدر چون دید روی چون نگارش
روان شد اشک خونین صد هزارش
لبش بوسید و تنگ آورد در بر
بدو گفت ای مرا چون چشم در سر
به زودی بوک همچون شیر آیی
چو خسرو همچو کیخسرو روان شد
خدنگی بود گویی کز کمان شد
فرس میراند و مهمردش ز پی در
روان میرفت چون آتش به نی در
چنان آن چست رو چالاک میرفت
که باد از گرد او در خاک میرفت
سپه چون نزد خوزستان رسیدند
ز خوزستان بهجز نامی ندیدند
زمینی رت نه در مانده نه دیوار
بدانسان شهر را ویرانه کرده
که در وی جغد خلوتخانه کرده
سپه چون مار در سوراخ رفته
نه در ششتر یکی دیبا بمانده
نه در اهواز یک زیبا بمانده
کسی را جست خسرو شاه از راه
خبر پرسید از خوزان و از شاه
که خلقند این زمان تیمار دیده
گریزان گشته شه در قلعه ای دور
همه کار ولایت رفته از نور
سپاهی خواست از اقلیم شاهان
سپاهی کرد گرد از هر دیاری
برون از حد فزون از هر شماری
به خوزان آمدند و تیغ در چنگ
به یک هفته نیاسودند از جنگ
به آخر شهر خوزستان گرفتند
خرابی پیش چون مستان گرفتند
که تا از شهر خوزان با سپاهان
روان گشتند با گل تا سپاهان
دمار از ما برآوردند صد بار
که ظالم باد دایم سر نگونسار
چو بشنود این سخن خسرو چنان شد
که همچون دلبرش گویی که جان شد
از آنجا سوی باغ شاه شد باز
ه بزاری نوحه کرد و گریه آغاز
ز گریه خون سراپایش بیالود
چو شریان از تپیدن می نیاسود
به هر جایی که با گل بود کاریش
برست آنجایگه از هجر خاریش
نگرید ابر گرینده به نوروز
چنان کو میگریست از گل به صد سوز
چو چشم نرگسین خونبار کردی
به زیر هر چمن میگشت سرمست
ز سوز عشق میزد دست بر دست
به آخر ناتوان شد شاه از آن کار
توان شد ناتوان دل در چنان کار
چو کار افتادگان پیوسته غمناک
دریده جامه و بنشسته بر خاک
نهاده سر به بالین بلا باز
زمین از چشم او دریا گرفته
تمامش نیم جان بر لب رسیده
زبان بگشاد کای چرخ ستمگار
مرا چون خویشتن کردی نگونسار
ز بدبختی سیه شد روز بر من
چه میخواهی ز من انگار مردم
مرا از گل چنین بی برگ کردی
بیا تا چون گلت در دل نشانم
به دل نزدیک و از تن دور گشته
چنان بی روی تو دل بیقرارست
که گر عمرم بود عمریم کارست
سیه کردی مرا زین بد بتر نیست
پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست
بدینسان بود خسرو قرب یک ماه
که تا پیکی درآمد ناگه از راه
ز گلرخ نامه ای آورد شه را
که هین دریاب و در پیش آر ره را
که تا یک ره ببینی روی من باز
کجا بینی جز از زیر کفن باز
بخش ۲۶ - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی - عطار نیشابوری | ناهید