بخش ۳۱ - بیمار گشتن جهان افروز
عطار نیشابورییکی چابک کنیزک داشت کوچک
که حسنا بود نام آن کنیزک
به بالا همچو سرو جویباری
به لنجیدن چو کبک کوهساری
رخی چون ماه و زلفی همچو عنبر
بری چون شیر و لعلی همچو شکر
چو چشم سوزنش کوچک دهانی
بسان رشته یی او را میانی
لبش کرده به دو یاقوت خندان
دهن بند بتان آب دندان
دو چشمش ناوک مژگان گرفته
شکار هر مژه صد جان گرفته
جهان افروز حسنا را بدو داد
چو خسرو دید او را تن فروداد
چو حسنا شد به پیش شه پدیدار
به پیش شاه غنجی کرد بر کار
بزد ره بر شهی چون شیر بیشه
به روبه بازی آن عیار پیشه
بماند از حسن حسنا شاه خیره
که شد با عکس رویش ماه تیره
دل خسرو چنان آن ماه بربود
که سوی خانه برد آن ماه را زود
دل از یسکو به صد فرسنگ می دید
شه دلداده چون مجنون او شد
ز بس دلدادگی در خون او شد
چو حسنا برقع از گنجی برانداخت
به بوسه شاه شش پنجی درانداخت
چو بی صبریش بر دل تاختن کرد
به آخر کار عشرت ساختن کرد
چو شه با ماه ماهی همره افگند
ز ماهی ماه مهری بر شه افگند
چنان در مهر یکدیگر بماندند
که باهم چون گل و شکر بماندند
چو بگذشت از پس این کار ماهی
بدو گفتا اگر شاه آیدت پیش
مرانش از بر و بنشان بر خویش
خداعی می کن و زرقی همی باز
لبی پرخنده می دار و همی ساز
چو دل خوش کرد از دیدار تو شاه
برون رفتن به باغ از شاه درخواه
که تا از باغ شه پنهان به شبگیر
برون آیی تو و آن دایه پیر
چنان آسان سوی رومت برم باز
که چون کبک دری می لنجی از ناز
نه مویی کژ کند سر بر تن تو
چو افتادیم ما چون مرغ در دام
به فرصت جست باید کام با کام
خوش آمد نیک گل را پاسخ شاه
بدو گفت ای سم اسبت رخ ماه
جهان افروز را تنها بمگذار
جوانی را در این سودا بمگذار
چو می دانی که او دلداده تست
دلش در دام عشق افتاده تست
چو می دانم که درد عاشقی چیست
نخواهم هیچ کافر را چنان زیست
چه می سازی تو کار این دو عاشق
ندانم تا درون با هم چه سازند
مگر چون شمعشان درهم گدازند
ترا بی شک نکو نبود ز دو تن
که بر مردی ستم باشد ز دو زن
چو دو کدبانو آید در سرایی
جوابش داد خسرو کای دل آرام
از آن همچون جهان گیری زبونم
که تا من با جهان افروز چونم
مرا تا در جهان امید جانست
جهان افروز بر چشمم گرانست
جهان افروز را بر من زمانی
جهان را تیره تر آن روز بینم
مرا جان و جهان چون زیر پردهست
جهان افروز انگارم که مردهست
منم در کار تو حیران بمانده
ز عشقت در غریبستان بمانده
دلی چون سنگ داری ای دل افروز
که بر سنگم زنی هر روز هر روز
جهان بر چشم خسرو باد خاری
اگر من جز تو کس را دوست دارم
ندارم مغز و پیمان پوست دارم
مبادا بی تو هرگز یک دمم خوش
چو شکر گلرخ آمد در مراعات
که ای پیش رخت شاه فلک مات
دل بدخواه تو پر موج خون باد
وزان یک موج صد دریا فزون باد
همی تا پای در کوی تو دارم
منم در عشق رویت با دلی پاک
نهاده پیش رویت روی بر خاک
جهان بی روی تو روشن نبینم
وگر بینی تو بی من من نبینم
نه زان رویم من بی روی و بی راه
که در رویم شود بی روی تو ماه
نه از روی توام روی جدایی ست
نه با روی تو روی بی وفایی ست
به جای آرم به هر مویی وفایی
که تا نبود درین روی و ریایی
به صد روی اشک می بارم ز چشمم
که بی روی تو این دارم ز چشمم
مرا تا دل درین کوی اوفگنده ست
سرشکم بخیه بر روی اوفگنده ست
بجز گریه نمانده ست آرزویم
به هر مه ماه بر روی تو بینم
نظر گر بفگنم از سوی تو من
نیارم آن نظر بر روی تو من
از آن آورده ام رویم به کارت
که در کارم ز روی چون نگارت
وگر آری به رویم صد بلا تو
کجا بینی ز من روی و ریا تو
وگر پشت آوری بر من به یک بار
در آن اندوه روی آرم به دیوار
منم ناشسته روی از خاک کویت
تویی بی غم که صد شادی به رویت
اگر پای از خطت بیرون نهم من
چو نقطه در میان خون نهم من
به شکل دایره بر سر نهم پای
شوم گردی که تا بر وی نشینم
چو سطر راست بازم با تو پیوست
چو خطکش می شوم در خط ازان دست
قلم در مه کشم پیش تو مه روی
وگرنه چون دواتم کن سیه رو ی
به سر آیم به سر گردم چو پرگار
منم پیش تو سر بر خط فرمان
زبان با دل چو کاغذ کرده یکسان
چو گل گفت این سخن خسرو برون شد
کنون بشنو کزین پس حال چون شد
لب گل همچو گل پرخنده می دید
وزان لب جان خود را زنده می دید
شکر از خنده گل چون خجل بود
از آن دلتنگ شد کو تنگدل بود
سر زلفی چو شست عنبرین داشت
که هر مویی ش بر جانی کمین داشت
فزون از حد هر خوبی که گویی
خرد در شست او سرمست مانده
مهش چون ماهی در شست مانده
چو شاه آن ماه سیم اندام را دید
به گرد ماه مشکین دام را دید
دلش در دام گلرخ ساخت آرام
که سازد در جهان آرام در دام
به گل گفت ای شکر عکس لب تو
ز هر روزیت خوش تر هر شب تو
مه و خورشید تاج تارکت باد
چه می گویم که هر دو صد یکت باد
اگر وقت آمد ای ماه دل آزار
مدار از خویشتن شه را دل افگار
اگر زر خواهی و گر سیم خواهی
همه در پیش تست ای من غلامت
چو من باشم غلامت این تمامت
چه سگ باشم که هندویت نباشم
چنان حلقه به گوش و حق شناسم
که گوشم گیر و سر ده در نخاسم
غلام نیک می جویی چو من جوی
به نامم نیکبخت خویشتن گوی
چو می بینی دلم در رشک از تو
لبم خشک و رخم پر اشک از تو
مکن زین بیش با من بی وفایی
که عاجز گشتم از درد جدایی
دلم گرمست اگر من سرد گویم
مرنج از من که من بس تند خویم
تو می دانی که چون دلداده ام من
ز خان و مان برون افتاده ام من
که گل در چشم گل گردد چو خاری
به کام دل شبانروزی خوشت باد
کسی کو سرکشد از چون تو شاهی
ندارد عقل آنکس سر به راهی
کنون بنهادم از سر سر کشیدن
کنون یکبارگی بیماری ام رفت
دو چندان زورم آمد زاری ام رفت
چه گویم تا مرا هرمز طبیب است
تنم از تندرست با نصیب است
ز اول تا در آن نبضم بدیده ست
مرا بسط است و قبضم ناپدیدست
مرا هر چاره و درمان که او ساخت
نشاید گفت بد الحق نکو ساخت
کنون هر کاو فرود آید به یک جای
ز دلتنگی نیارد بود بر پای
بگردد رنگ و طعم او به ناکام
کنونم دل ازین ایوان گرفته ست
که گل را آرزوی آن گرفته ست
که روزی ده ببینم باغ شه را
وزان پس پیش گیرم زود ره را
خوش آید بانگ بلبل خاصه در باغ
که پر گل شد سپاهان چون پر زاغ
ز دلتنگی جهان بر من چنانست
که از تنگی دلم را بیم جانست
دلم آتش گرفته ست و جگر خون
به هر ساعت غمی دارم دگرگون
به راه آیم اگر بی راهم اکنون
ز شاه این باغ رفتن خواهم اکنون
چو باز آیم ندارم هیچ کاری
ولیکن چون نخواهم پای رنجی
به هر بوسی نخواهم کم ز گنجی
وگر در خورد نیست از تست تقصیر
مخر گر می نخواهی چاشنی گیر
از آن پاسخ دل شه شد چنان شاد
که هر دل کو غمی دارد چنان باد
نمی دانست شاه آن زرق و تلبیس
که استادست گل شاگردش ابلیس
که دریایی شود ناگاه تاریک
ولیکن در چنین جایی گرفتار
دریغم ناید از چون تو نگاری
بهشتی تا چه سنجد باغ باری
تو تنها رو چو همره می نخواهی
که تو خورشیدی و مه می نخواهی
روانه شو سوی آن خلد پرحور
که تنها رو بود خورشید پر نور
برو تا زود بازآیی ازین باغ
مگر دل را برون آری ازین داغ
برو تنها که تنهایی زیان نیست
چو با ما آب در جویت روان نیست
نخفت آن شب دمی در شب افروز
که تا بر روی شب کی دم زند روز
خود آن شب گوییا شب ماند بر جای
شدش یک یک ستاره بند بر پای
که روز و شب فرو شد جاودانه
چو ره برداشت سوی قیروان ماه
چو خور افگند بر دریا سماری
نشست آن ماه دلبر در عماری
ز هر سو خادم و چاووش می شد
که می زد چوب و از دل هوش می شد
چو سوی باغ شد آن سرو آزاد
برامد از گل و از سرو فریاد
بهشتی بود گل ها چون چراغش
به خوبی باغ چون خلد برین بود
دران خلد برین گل حور عین بود
قیامت کرده مرغان خوش آواز
چمن را آب سویا سوی می رفت
به گرد باغ رویا روی می رفت
چو سنگ آب روان را شد ستانه
که من رفتم ولی نایم دگر باز
چو ابر از آسمان گریان برامد
به یک ره برکه ها زیر و زبر شد
چو باران تیر در پرتاب انداخت
چو از هر تیر بارانی سپر ساخت
زهر آبی هزاران شکل برساخت
بتان سیمبر با روی چون ماه
بیفگندند از تن جامه در راه
عجب آن بود کان چندان دل افروز
بگل خورشید اندودند آن روز
گروهی سر بر ایوان میکشیدند
یکی بر سر یکی بر دوش رفته
ز سرما هر یکی لرزید چون بید
دوان گشته ز سایه سوی خورشید
چنان دادی تن آن دلبران تاب
که در چشم آمدی خورشید را آب
اگر آنجا فتادی پیر صد سال
شدی حالی جوانی طرفه احوال
چو شکر خنده میزد هر زمانی
چو گلرخ را در ایوان میندید او
زمین را بوسه زد در پیش آن صدر
بشه گفت ای برفعت آسمان قدر
جهان تا هست فرمانت روان باد
هر آنچت دل چنان خواهد چنان باد
برفتم سوی خاتون او بباغست
جهان از تف تو گویی چون چراغست
دلش گرمست و دارد این هوا تفت
بسوی باغ ازین ایوان چرا رفت
کنون در باغ اگر باشد دگر راه
پدید آرد همان بیماری ای شاه
همان بهتر که امروزش بیاری
طبیب از درد او دل برنگیرد
که کرد آخر کم از روزی تماشا
کنون آن نیست گلرخ گر تو بینیش
که با من شد چو شکر زهر گینیش
سخنهایی که با من گفت امروز
دگر نشنوده بودم زان دل افروز
دلش اکنون بسوی من هوا کرد
همه خوی بد و تندی رها کرد
بگفت این و یکی خلعت بیاراست
بهرمز داد و هرمز زود برخاست
مه از زیر سیاهی سر بره شد
بپیش دایه آمد گل که برخیز
قدم در راه نه چون پیک سر تیز
که وقت رفتن ما این زمانست
که نه در ره عسس نه پاسبانست
بباید رفت چون شب در شکستست
که پروین نیز در پستی نشستست
بگفت این و گشاد آنگه در باغ
شبی بود از سیاهی چون پر زاغ
چنان شب پیش چشم آن دل افروز
نمود از بیخودی روشن تر از روز
ندارد با شب و با روز کاری
که تا چون زودتر بیند رخ یار
که میدانی که بتوانیش دیدن
چو گل با دایه لختی ره بریدید
یکی کنجی که خسرو ساخته بود
ز بهر هر دو تن پرداخته بود
نهانی هر دو تن در کنج رفتند
ز خواب انگیخت مشتی بیخبر را
بجوش آمد چو دریایی پر آتش
زمین در زیر گرد زعفران شد
چو روشن شد زمین را روی جمله
بتان گشتند از هر سوی جمله
ز گلرخ در هوا گردی ندیدند
نه دایه بود در باغ و نه گلرخ
که گل با دایه ناپیدا شد از باغ
دل ماشد ز گل چون لاله از داغ
پری گویی ربودست این دو تن را
کجا آخر توان گفت این سخن را
ازان پاسخ دل شه سرنگون شد
ز خون دل لبش پر کفک خون شد
نه صبرش ماند نه آرام در دل
شکست آن کام دل ناکام در دل
بدیشان گفت آخر حال چون شد
نه مرغی گشت کز ایوان برون شد
مگر گل بلبلی شد در هوا رفت
بخوزستان گریخت از دام ما رفت
کجا شد دایه گر گل رفت باری
عجب تر زین ندیدم هیچ کاری
پری گر ماه را از باغ برداشت
چرا عفریت را بر جای نگذاشت
پری گر داشت با ماه آشنایی
نمیدانم که این احوال چونست
مگر در زیر این مکر و فسونست
مرا بفریفت تا در دامم آویخت
بسوی باغ شد وز باغ بگریخت
کسی گویی که از راهش ببردست
بشب ناگاه از باغش ببر دست
فرو ماندم درین اندیشه عاجز
که با من این که داند کرد هرگز
سواران را بهر سویی کسی کرد
که هر کو آگهی دارد ازان ماه
نه چندان گنج یابد از خزانه
که بتواند شمرد آن را زمانه
درین اندیشه و غم شاه دلسوز
بر خود خواند هرمز را همان روز
سراسر حال گل در پیش او گفت
چنان کز گفت او هرمز برآشفت
تماشا چون بود در خورد آخر
چو دل خوش بود مردم اصل اینست
بگفت این و بشه گفت ای خداوند
ترا زین غم نباید بود در بند
که من این کار آسان بی زجیری
برون آرم چو مویی از خمیری
که آن بت را پری بردست از راه
که گل را از میان بربوده باشد
بجنبانم کنون این حلقه راز
مگر بر دست من این در شود باز
وزان پس پیش خورشید جهان تاب
کشید آنگه خطی برگرد آن طشت
عزیمت خوان بگرد طشت میگشت
گه از هر سو خطی بر میکشیدی
هران حیلت که میدانست هرمز
که از باغت پری بردست مه را
که آن همزاد او را در ربودست
چو با گل خفته بد دایه بیکجا
پری آویختست او را بیک پای
کنون آن هر دو در روی زمینند
ز شه چل روز میخواهم امان من
که تا در خانه بنشینم نهان من
نشینم در خط و خوانم عزیمت
کنم از خانه دیوان را هزیمت
بسوزم عودتر در خانه بسیار
بجای آرم هران افسون که دانم
ولی از شاه آن خواهم که داند
که چل روزم بپیش خود نخواند
که بر من بسته خواهد شد در من
هرانگاهی که این چل روز بگذشت
یقین دانم که شه را سوز بگذشت
برون آرم ز چین آن سیمبر را
چو شد بر دست من اینکار کرده
ولیکن چون من استادی نمودم
شهش گفتا چو کردی کار من راست
ز من بخشیدن آید از تو درخواست
دریغم نبود از تو هرچه خواهی
چو شه گفت آن سخن هرمز بدر رفت
سوی قصر جهان افروز شد تفت
جهان افروز چون دیدار او دید
دل خود تا بجان دربار اودید
نه روی آنکه با او راز گوید
نه برگ آنکه رمزی باز گوید
لبی خشک و دلی گرم و دمی سرد
جهان افروز را خسرو چنین گفت
که ای نادیده بر روی زمین جفت
شهنشه را چنین کاری فتادست
که از گل در رهش خاری فتادست
کنون آگاه باش ای عالم افروز
که من رفتم ز خدمت تا چهل روز
جهان افروز از او حیران فرو ماند
چو باران اشک از مژگان فرو راند
ازان غم خواست رفتن زهره او
که تا چون زودتر برخیزد از جای
چو آن سرگشته سر بر پای دیدش
نه تن بر ره نه دل بر جای دیدش
بهرمز گفت اینت آشفته کاری
ندیدم چون تو هرگز بیقراری
که تا بنشسته باشی رفته باشی
بشمعی مانی از تیزی و مستی
که کس رویت نبیند چون نشستی
قرارت نیست یک دم در بر من
کنون چون بر زمینت نیست آرام
تپیده گشتهیی چون مرغ در دام
ز گلرخ شاه را آگاه کن زود
مه نو را بسی روز ای دل افروز
توان دید و تو رفتی تا چهل روز
بگفت این و هزاران دانه اشک
فرو بارید همچون ابر از رشک
سرای خویش کرد از رخت خالی
بیاران گفت خوردم بی گمان زهر
بزودی رفت میباید ازین شهر
سه مرد و چار زن هفتیم جمله
هم امشب در نهان رفتیم جمله
مرا این دختر زنگی بلاییست
ولیک او از غم من در وفاییست
نه کشتن واجبست او را نه بردن
نه با او زیستن ممکن نه مردن
دگر زن هست حسنای دل افروز
که گوید ترک او کن جز بدآموز
دگر زن دایه دیگر نیز گلرخ
ز مردان خسرو و فیروز و فرخ
بگفت این و ستور آورد در راه
فشاند از پشت ماهی گرد بر ماه
ستوری بود در رفتن چو بادی
که در رفتن فلک را مهره دادی
بیک روز و بیک شب شست فرسنگ
بسی بیراهه از هر سوی رفتند
همه هم پشت از صد روی رفتند
فرس راندند تا ده روز بگذشت
فتادند از میان کوه در دشت
پدید آمد دران صحرا یکی دز
که در دوری آن شد وهم عاجز
یکی دز بود هم بالای افلاک
تو گفتی چرخ را پشتیونی بود
که اختر گرداو چون روزنی بود
چنان بامش بسودی روی افلاک
که کردی آسمان را روی بر خاک
چنان برجش ز بار چرخ خم داشت
که گفتی چرخ پشتش در شکم داشت
بیاران گفت خسرو کاین زمان زود
ببندید از برای خون میان زود
که این دز جای دزدان پلیدست
ندیدم هرگز اما این پدیدست
چو پیدا گشت خسرو از بیابان
فغان برداشت از بالا نگهبان
چو بشنود این سخن خسرو ز بالا
یکی خر پشته دید او سخت والا
چو مردان پیش خرپشته باستاد
زنان را بر سر بالا فرستاد
چو یک دم بود دز را در گشادند
سواری بیست روی از دز نهادند
به یک ره همچو شیران بر دمیدند
به پیش آن جوانمردان رسیدند
شه و فیروز و فرخ هر سه از تیر
سه کس در یک زمان کردند زنجیر
چو در خون آن سه بدرگ غرقه گشتند
دگر دزدان پریشان حلقه گشتند
گرفتند آن سه تن را در میانه
شدند آن هر سه سرور چون نشانه
به جوش آمد به کف در ذوالفقاری
چنان برهم زد ایشان را به یکبار
کزو گشتند سرگردان فلک وار
چو بعضی را فگند و بست لختی
باستاد او بران ره چون درختی
که تا هر کاید از دزدان دگر بار
چو دزدان مردی هرمز بدیدند
ز بیمش چون زنان دم می دمیدند
دو یارش از نبرد و زور و کینش
عجب ماندند و کردند آفرینش
که گر این حرب تو رستم بدیدی
ترا گر بنده بودی جای آن هست
که هستت در هنرهای جهان دست
ز یک یک موی تو صد صد نشانی
توان دادن که تو صاحب قرانی
نبودند آن دو سرور هیچ آگاه
که گردون فعل خود بنمود ناگاه
سه مرد دزد بر بالا دویدند
زنان را بر سر بالا بدیدند
بدیشان قصد آن کردند ناگاه
که سوی قلعه شان آرند از راه
پس آنگه دختر زنگی برون جست
درآمد پیش سنگی چند در دست
به دزدان داد روی و سنگ ها ریخت
چو زخم تیر دید از بیم بگریخت
یکی تیری زدندش بر جگر گاه
که پیکانش برآمد از کمرگاه
ز تیری چون کمان قدش دو تا شد
دمش بگسست و جان از وی جدا شد
به جان دادن ز دل برداشت آواز
که ای هرمز بیا تا بینمت باز
ببین آخر که داد من جهان داد
بگفت این و بدیدش روی و جان داد
جهان بوالعجب را کار اینست
ببین کان عاشق مسکین چه غم خورد
که تا تیری بآخر بر شکم خورد
ترش می جست تا در زندگانیش
به تلخی جان برآمد در جوانیش
چو جان بستد سپهر جان ستانش
چو لختی کرد از هر سو تک و تاز
ز خاک آمد به سوی خاک شد باز
چو دختر کشته آمد دایه برجست
امان خواست و میان خاک بنشست
چو دزدان چهره آن دایه دیدند
ز نیکویی ش بی سرمایه دیدند
بریدند آن زمان حلقش به زاری
بیفگندند در خاکش به خواری
به هم گفتند رستند این زمان سخت
چه می کردند اینجا این دو بدبخت
جوان و پیرزن هستند بس زشت
که این یک همچو برف است آن چو انگشت
ز خوبی این دو زن را هست بهری
که تحفه بردشان باید به شهری
میان خاک و خون آن دایه پیر
به سر می گشت با گیسوی چون شیر
چو لختی در میان خون به سر گشت
بران سرگشته حالی حال برگشت
فراوان رنج در کار جهان برد
به آخر باز در دست جهان مرد
چه بخشد چرخ مردم را از آغاز
که در انجام نستاند ازو باز
دلا در عالمی دل می چه بندی
که تا صد ره نگریی زو نخندی
چه بندی دل درین زندان فانی
که دل در ره نبندد کاروانی
ترا به زین جهانی ناگزیرست
حیاتی کان به یکدم باز بسته ست
کسی کان دم ندارد باز رسته ست
چه خواهی کرد در عالم حیاتی
که آن را نیست یک ساعت ثباتی
چه آویزی تو در چیزی که ناکام
چو مردی نه زنت ماند نه فرزند
دراید هفته یی را بندت از بند
نه سیمت ماند و نه باغ و گلشن
نه تن ماند نه دل نه چشم روشن
چو بستانند از تو هر چه داری
به دشت حشر آرندت به خواری
که چون بر باد دادی زندگانی
که نه تختش بماند با تو نه دار
چو می دانی کزین زندان فانی
ترا پس حاصلی زین تیره بنگاه
بجز حسرت چه خواهد بود همراه
مشو ایمن که او با کس نسازد
که گردون همچو زالی کوژپشت ست
بسی شوی و بسی فرزند کشته ست
نخواهد کردن از کشتن کناره
چه صد ساله بود چه شیرخواره
چه ماتم چه عروسی غم ندارد
که او زین کرم خاکی کم ندارد
بخش ۳۱ - بیمار گشتن جهان افروز - عطار نیشابوری | ناهید