بخش ۳۵ - عشرت كردن گل و خسرو باهم - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۳۵ - عشرت كردن گل و خسرو باهم
عطار نیشابوریشبی خوشتر ز نوروز جوانی
می صافی چو آب زندگانی
گل و خسرو فتاده هر دو سرمست
بکش آورده پای و زلف در دست
سیه پوشیده زلف شبروگل
شده شب همچو روز از پرتو گل
رخ چون روز آن در شب افروز
شب تاریک روشن کرده چون روز
زمین از بوی مویش مشک خورده
شکر با قند او لب خشک کرده
بخوزستان شکر از خنده او
تبرزد در سپاهان بنده او
گل سیرابش آتش درگرفته
لبش خندان و زلفش برگرفته
جهانی دل فتاده خرقه او
خرد در گوش کرده حلقه او
چو سروی ماه گلرخ سر فگنده
ز تاب روی گل گشته سیه تاب
قدح در حلق گل گشته شفق ریز
شده گل چون قدح ازمی عرق ریز
چو گلرخ برقع از رخ برگرفتی
مه و خورشید را درسر فگندی
وگر آن نازنین با جام بودی
شکر از لعل گل در یوزه گر بود
بنفشه خرقه پوش آن شکر بود
بتنهایی همه بر شاه میتافت
چو برخاست از نشست مسند آن ماه
دل خلوت نشین برخاست از راه
گل سرمست چون برخاست از جای
شهش گفت اوفتادم مست درپای
چو برخیزی تو بنشیند سلامت
چو بنشینی تو برخیزد قیامت
ازانم همچو خون دل بسته تست
یک امشب ده بدست خود شرابم
دو زلف چون دو هندوی زره پوش
مباش ای سیمبر چون زلف سرکش
بگفت این وز لعلش گلشکر ساخت
دو دست خویش در گردش کمر ساخت
ز رشک شه فغان برخاست از ماه
که شاهد بود شاهد بازی شاه
گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده
میی چون روی او گلرنگ و گلبوی
شکر میریخت نازی تلخ میکرد
بشکر شیر رز را بوسه میداد
بجرعه خاک را سنبوسه میداد
زبان بگشاد خسرو شاه سرمست
بگل گفت ای ز مستی رفته از دست
چو تو مستی ز لب می ده بمستان
دمی بنشین که در خوابند مستان
که خواهد یافتن زین به زمانی
دمی خوش باش در خوش باشی ما
بیار ای مرغ زرین ناله زیر
چو گلرخ پاسخ شه یافت برجست
بخدمت پیش شه شد باده بردست
ز چشمش نرگس تر تیر میخورد
شه و گل مانده با هم هر دو تنها
مشام از بوی می پر مشک کرده
ببوسه هر دو لب تر خشک کرده
ز می بیخود دل خونخواره گل
چو شد از می گل لعلش در آتش
ز می شد گفتهیی نعلش درآتش
که تا با گل کند دستی بگل در
گلش گفت ای دگر ره گشته بیداد
مرا از دست بیداد تو فریاد
ترا بر من چو حاصل باقیی نیست
بگیر این می که چون گل ساقیی نیست
ز چشمت مستم و از باده هم مست
بدار آخر ازین مست دژم دست
که تو خود نرگس این کاره داری
خطی چون مشک عنبر ناک داری
سخن چون زهر و لب تریاک داری
که شهوت بگذرد چون سیل حالی
ازان چیزی که یک دم بیش نبود
رها کن شهوت اندر ذوق مستی
زمانی دور شو از هرچه هستی
چو گشتی مست با گل کن دمی گشت
چو گل خوش باش از عالم زمانی
شه از گفتار گل از دست شد مست
ز پا افتاد مست و رفت از دست
دلش بیهوش شد از خواب نوشین
که دل پرجوش داشت ازتاب دوشین
چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد
سر از گهواره گردون بدر کرد
بخندید و جهانی پر شکر کرد
علم زد بر سر این چتر مینا
برامد از حمل چون چتر زربفت
جهان را سال سیم افشان بسر رفت
چو این طاوس زرین در حمل شد
همه کهسارها از لاله جوشید
همه صحرا ز سبزه حله پوشید
نهفت از سبزه زیر گرد خضرا
هوا را آب خضر از سر درآمد
زمین را گنج قارون با سرآمد
چمن از دست گل پیمانه میخورد
صبا هر شاخ را سر شانه میکرد
چمن گفتی دبیرستان همی داشت
که چندین طفل در بستان همی داشت
هزاران گل چو طفلان نوشکفته
صبا چون جلوهشان دادی بصدروح
نهادی هر یکی انگشت بر لوح
جهان پیرانه سر گفتی جوان شد
زمین از سبزه همچون آسمان شد
شدند از شاخها پران چو نامه
بزاری عندلیب از گل سخنجوی
گل از گهواره چون عیسی سخنگوی
چمن از هر طرف چون نخل بندان
چمن مرواحه ساز از پر طاوس
شده روح صبا چون روح محبوس
چمن از دست گل سر جوش خورده
سه لب کرده دو لب خندان بیکبار
بهشتی حله پوش از هر سویی جمع
چو سنبل خاک را زنجیر مویی
چو سوسن باغ را آزاده رویی
ز روی کوه لاله خنجر افراز
ز جرم ابر ژاله ناوک انداز
شکوفه در نثار و در زمین بوس
بنفشه سر گران از بس خرابی
که نیلوفر چو نیلی پوش اصحاب
چو آب از باد نوروزی گره یافت
چو خورشیدش بتفت و تاب افگند
زره برداشت سپر بر آب افگند
برامد ارغوان همچون تبرخون
فرو میریخت گفتی از جگر خون
زبانها از قفا بیرون کشیده
شده چون پنبه مویش در جوانی
چه کز روز جوانی پیر میزاد
چو چشم چشمهها گرینده شد باز
دهان یاسمین از خنده شد باز
چو شد خندان پدید آمد زبانش
زبان بگشاد و پیدا شد دهانش
برامد لاله همچون عود و مجمر
بران آتش دلش چون عود میسوخت
که گل درجلوه میآید بصد دست
چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد
گل از پیکان برون آمد سپر شد
گل نازک چو در دست صبا ماند
برای دفع او بر خود دعا خواند
چوگل خواندی دعابستان شنیدی
چوشد پیکان گل از خون دل پر
چو در بستد نمود از کف زر زرد
بمرد باغبان گفت از سر درد
که زر بستان و در از ناتوانی
نه زر بستد نه دادش هفتهیی داو
چو گل در بار کم عمری فتادی
ز گل قمری خوش الحان همی خواند
همه شب ق و القرآن همی خواند
چو موسیقار درس عاشقان گفت
ز مستی طوف در گلزار میکرد
همه شب آن سبق تکرار میکرد
زبور عشق خود میخواند بر گل
چو گل از صد زبان تکبیر گفتی
من از سر شاخ طوبی دورتاکی
چوسار از سرو گفتی سرگذشتی
چو یک بلبل ز شاخ آواز دادی
بنعره بلبلان دردانه سفتند
همه شب تا بروز افسانه گفتند
ز یک یک شاخ بانگ چنگ برخاست
هزاران مرغ رنگارنگ برخاست
ندانم تا کرا باغی چنان بود
وگر بود آنچنان بر آسمان بود