بخش ۴۶ - آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل
عطار نیشابوریچنین گفت آن حکیم نغز پاسخ
که چون از قصر شه گم گشت گلرخ
شدند از هر سویی گل را طلبگار
نیامد هیچ باد از گل خبردار
فغان برداشت شاه و اشک بگشاد
دلش صد جوی خون از رشک بگشاد
بدل میگفت روزی چند گردون
بترکم گفت بازم برد در خون
جهانا هرچه بتوانی بخواری
بکن با من زهی ناسازگاری
چو در خون زار میگردم فلک وار
چرا آخر نمیسوزم بیکبار
تن من سوختست از گل بصدرشک
دلم پر آتشست و دیده پر اشک
ز چشم این سوخته چون نم گرفتست
درون آبست آتش کم گرفتست
