بخش ۵۱ - رفتن خسرو بدریا بطلب گل - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۵۱ - رفتن خسرو بدریا بطلب گل
عطار نیشابوریشه القصه ز پیش او بدر شد
دلی پر غصه نزدیک پدر شد
بسی بگریست و بسیاری سخن گفت
سخن در فرقت آن سرو بن گفت
که گر دستور بخشد شاهم امروز
خبر پرسم ازان ماه دل افروز
بصحرا اسپ تازم راه جویم
بدریا در نشینم ماه جویم
چو باد صبح هر سویی شتابم
مگر بویی ز گلرویی بیابم
چو هست آن بت گل صد برگ جانم
اگر گل نبودم بی برگ مانم
شدم چون گل بخون افگنده بی او
بمیرم گر بمانم زنده بی او
پدر گفت این سخن گفتار تو نیست
کسی کو عقل دارد یار تو نیست
هر آن عاقل که این افسانه گوید
ترا در کار گل دیوانه گوید
تو پی میجویی از آب اینت سودا
نشان پی که یافت از آب دریا
چو خورد آن ماه را در آب ماهی
ز ماهی ماه را چون بازخواهی
غم آن ماه و آن ماهی حرامت
بروم آی و ز هر سویی خبر جوی
مشو چون ره نمیدانی سفر جوی
چو خسرو آن سخن بشنود از شاه
ز بی صبری دلش برخاست از راه
فرو بارید اشک از درد دوری
نه دل ماندش نه عقل ونی صبوری
گرفت از آب چشمش پای در گل
چنان برخاست آن آتش ز بالا
که میننشست هیچ از آب دریا
بشه گفتا ز گل بی دل بماندم
ازان بی عقل و بیحاصل بماندم
کنون از بس که در تن زد پر و بال
قفس بشکست و بر پرید در حال
تنی گر یک نفس بر پای دارد
چو من بی گل سر شاهی ندارم
منه دل بر من و بر افسر من
دلم گل بود و گل شد غرقه آب
کسی بی دل کجا یابد خور و خواب
چو من هستم دل خود را طلبگار
ندانم گل ز من گم گشت یا دل
و یا هر دو یکیاند اینت مشکل
چو مل در شیشه گم شد شیشه در مل
گلم گویی دلم گشت و دلم گل
مرا نیست این زمان گل در بر خویش
اگر عمری دوم در کوی خویشم
همی تا من منم دلجوی خویشم
چو بشنود آن سخن قیصر ز فرزند
فتاد از روم افتاده بدربند
به خسرو گفت سخت افتاد بندت
من از هجرت بخون در خفته مانده
بسی به زانکه تو آشفته مانده
چه گویم قصه چون گفتند بسیار
جهان افروز شه را گشت پس رو
بسوی روم شد قیصر هم از راه
جهان افروز و فرخ بود و فیروز
دگر ده مرد استاد دل افروز
چو از مه نیمه ماهی بسر شد
کمان ماه چون سیمین سپر شد
شدند آن سروران یکسر سواره
چو از دوری لب دریا بدیدند
مگر فیروز را شه پیش بنشاند
همه کارش بزر چون آب زرکرد
بدو گفت از دوجانب راه دریاست
یکی سوی چپ و دیگر سوی راست
ترا باید بمشرق رفت ازین راه
مگر آنجا خبریابی ازان ماه
که تا من سوی مغرب باز گردم
چو بشنود آن سخن از شاه فیروز
چو شد فیروز از خسرو جدا باز
چو با خود برد فرخ را شه روم
کزان کین در سخن آتش فشان شد
نهاد از سر قدم در کوی دیگر
کشید آنجا سپر در روی دیگر
بدل میگفت خسرو درجهان کیست
که نتوان کرد با او یک نفس زیست
ز فرخ خسروم در غم فرو کشت
بسر باری مرا در پای او کشت
اگر فیروز نبود عالم افروز
اگر هر یک ازیشان شهریارست
مرا با آن دو بد گوهر چه کارست
مرا آن به که راه شهر گیرم
کم از ده روز ار دریا کران کرد
چو دستش داد بر کرسی نشاندش
چه بود او را چرا از تو جدا شد
که رفتند و هنوز آن نقش بازست
دلم آن نقش را دمساز خواندست
نکونقشیست الحق باز خواندست
کنون بگشای بند و راز برگوی
ز فرخ زاد و نقش گل خبر گوی
که خسرو باد بر هر کار فیروز
بدان ای شمع ملک و تاج شاهان
ز تاجت سرنشین صاحب کلاهان
که نتوان گفت حال خود چنان زود
که حال ما چنان بود و چنین بود
چو خسرو شاه بستد عهد از ما
نشد غایب ز جد و جهد از ما
شد از زور و زر او در جوالش
ندیدم فرصتی اکنون که دیدم
گریزان گشتم از خسرو بفرجام
که پیروزم چو بگریزم بهنگام
وزان پس هرچه رفته بود در راه
بشه گفتا کنون خسرو بدریاست
نشان میجوید از گلرخ چپ و راست
تو میباید که جویی آن نشان باز
چنین دانم که یابی در جهان باز
چو شد از کارها شاپور آگاه
روانه کرد خلقی را بهر راه
سخن سر سبز معنی گشت از تو
چنان کردی بمعنی داستان را