بخش ۵۵ - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو - عطار نیشابوری | ناهیدبخش ۵۵ - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو
عطار نیشابوریچو از خسرو شه قیصر خبر یافت
باستقبال خسرو کار دریافت
بزودی کرد قیصر کار ره ساز
فرستاد اسب و خلعت پیش شه باز
رخ خورشید رخشان نازده تیغ
برآمد صبح خون آلوده از میغ
پگاهی با سپاهی چند یکسر
رسید آنجا که خسرو بود قیصر
چو قیصر دید خسرو را ز دوری
بدو نزدیک شد چون ناصبوری
گرفتش در بر و اشکش روان گشت
که بی جانان بسی الحق بجان گشت
بدو گفتا دل من چون جگر سوخت
فراقت ای پسر جان پدر سوخت
بسی غم گوشمال خسروم داد
بحمدالله کنون جانی نوم داد
مپرس ازمن که بیتو حال چون بود
که گر دل بود در دریای خون بود
نهادم چشم جان بر روزن درد
بحمدالله که دیدم روی تو باز
رسیدی سوی من من سوی تو باز
چو لختی قصه محنت بخواندند
ازانجا برنشستند و براندند
شکر پاشان بشادی رای کردند
شده روی زمین چون پشت ماهی
چه جشنی بود خلدی بود پرحور
همه حوران چو ماه و ماه پرنور
چه عیدی بود عیدی بود پرجوش
همه عیش و سماع و نوش برنوش
چه مجلس بود باغی بود پرگل
بهر دم جام نوشین بیش خوردند
ز می صد شیشه سیکی پیش کردند
چه گر خوش بود از خسرو جهانی
فراق گل دلش را رنجه میداشت
دلش را شیر غم در پنجه میداشت
ز عالم بین خود نادیده بویی
فغان میکرد کای گل چون کنم من
که خار توزدل بیرون کنم من
چوگم گشتی ز که جویم نشانت
که در کوی اوفتادم زارزویت
شکار شیر عشقت جز جگر نیست
تو گویی در تنم جانی دگر نیست
چو شیری کو بگیرد گور در راه
جگر چون خورد ره گیرد ز سرباز
بروباهان گذارد آن دگر باز
درین ره عشق تو چون شیر بیشه
ز خود یکبارگی دستم فرو بست
اگر دستم نگیری رفتم از دست
سرم بر خاک و رویم بر زمینست
تو خود چون جان ز چشم من نهانی
چو جان پنهان شدی چون جویمت من
مگر کز پرده بیرون جویمت من
دو اسبه دل دوان شد در خیالت
نیافت از هیچ ره گرد وصالت
نیامد راست با پندار من کار
کنون زین کار دل برداشتم من
چه میگویم که تا جانم رفیقست
ز جانانم نشان جستن طریقست
چو گفت این راز بی صبری بسی کرد
ز هر سویی خبر پرسان کسی کرد
نه از فیروز و نه ازگل خبر بود
ازین غم هر زمان حالش بتر بود
چوبودش یک نفس صد باره تیمار
نه دارو سودمند آمد نه جلاب
علاجش بود گل گل غرقه در آب
پدر میداد پندش شام و شبگیر
که خوش باش ای جوان و جام می گیر
مکش جور و بکن چیزی که خواهی
مباش ایمن ازین گردنده پرگار
دمیست این عمر ازین دم بهره بردار
خوشی امروز می خور تا توانی
که فردا را کسی نکند ضمانی
درین دم همدمی دیگر گزین تو
کجا درمانی از یک همنشین تو
ترا هرجا که ماهی زیر پردهست
اگر رغبت نمایی عقد کردهست
کم گل گیر اگر گل ریخت از بار
که گر گل هست خالی نیست از خار
ترا چندانکه گل در ملک رومست
ز طاعت نرمتر گردن ز مومست
ز گل تا کی زنی در دیده خاری
اگر خواهی دو صد شاه کله دار
که گفتت جز بگل نگشای روزه
ترا صد ماه جان افروز باید
اگر نبود گلی خود روی شاید
اگر گل شد ترا صد نوبهارست
که در هر یک هزاران گل ببارست
اگر گل شد جهانی پر شکر هست
جهانی بیش میخواهی وگر هست
تو تا بودی ز گل آواره بودی
گهی بر خار و گه برخاره بودی
زمانی درد و خواری میکشیدی
تو خود اندیشه کن با این همه بار
گلی میارزدت با این همه خار
تو چون کشتی خوشی خود را ببازی
اگر گل باشد وگرنه چه سازی
چو تو مردی چه گل باشد چه خارت
که میداند که گل مردهست یا نه
جهان بیتو بسر بردهست یا نه
بمردهست او اگر او زنده بودی
بدین غم کاشکی ارزنده بودی
کسی با مرده کی کرد آشنایی
شد ازگفت پدر چون زر رخ او
بر آن بنشست تا این چرخ مینا
چه بازی آردش از پرده پیدا
قدرچه بند و تقدیرش کند باز
قضا از سر چه تدبیرش کند ساز
هر آنکس کز مراد خود جدا شد
همه در بیم و سرگردان بمانده
که چون گوییم درچوگان بمانده